تبليغاتX
به نام خداوند آسمانها و زمین
 

الشّریرُلایَظّنُ باَِحَد خَیرا لِانّهُ لایَراهُ بِطَبعِ نَفسِهِ .

 

  The wicked does not see any good in any one,

because  there is no good in himself.

 

شریر هیچ کس را نیکوکار نمی پنارد زیرادرطبیعت  خودنیکی نمی

بیند.

آن بد گهری که در بدی مشهور است

وان بدسیری که درنظر منفور است

درهیچ کسی گمان نیکی نبــــــــــــرد

زیراکه به طبع خود زنیکی دوراست.

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت 23:30 |
 

                                   کلوخ انداز ...

  م - ا- زائر

  ۱۷آبان ماه ۸۸

 صبح حوالی میدان انقلاب کاری داشتم . توی اتوبوس چهره ای

آشنا رادیدم . اما نگاه کردم تا مطمئن شدم . آقا محمد  بود .

البته یک دوست جوان که توی مسجد با هم آشنا شده بودیم .  

گفت : پیدات نیست .

گفتم :  همین طوره کمتر مسجد میام . البته کارهم دارم .

می نویسم . می خونم . وبلاگی هم هست که مطلب می نویسم .

مشغولم . اما اصل مطلب هم اینــــــه که  انسان برای تربیت شدن

 به مسجد می رود . انسان به مسجد می رود تا بیاموزد که

 دروغ نگوید وتهمت  نزند . درحالی که در بعضی ا زمساجد

 ما اینطورنیست وخود آقایان منبری این مشکلات را دارند یعنی

تهمت می زنند و دروغ هم می گویند . شایدفکر می کنندکه

 دارند به " اسلام "خدمت می کنند  وشاید هم مردم را گوسفند

 حساب می کنند . خوب بهرحال از آقامحمد خداحافظی کردیم و

 ازهم جدا شدیم بعدازانجام کارهائی که جنبه اداری داشت سوار

اتوبوس شدم که برگردم . من شنیده ام که مولا علی (ع) به

 یاران خود فرموده بودند که به دشمن فحش ندهید . زیرا اگر

شما به  آنها فحش بدهید آنها به خدای شما فحش خواهنـــــــد

 داد. البته این مطلب یک بار برای من درسطحی پائین ترازخدا 

تجربه شد وآن این بود که یک روز درمحله کارگر آبادان توی

 کوچه دونفر دانش  آموزدرحالی که راه می رفتند بدون مزاحمت

باصدای بلند می خندیدند . آقائی که اورا می  شناختم و اخلاقی

تند داشت یک مرتبه نگاهی عصبانی به آن دونوجوان کرد

وگفت : برپدر خاتمی لعنت که شما را لوس کرد. آن دو جوان

 

 یک مرتبه گفتند :  آقای .....  را هم اضافه کن وباز 

خندید ند . واین آقای تند مزاج هم لال مانده بود ونمی دانست

 چه کند وچه بگوید؟این را ازاین لحاظ گفتم که این روزهاهم

 وضع چنین است گویا همه بجای آب می خواهند به روی آتش

بنزین بریزند و آتش را گستر ش  بدهند .روی این اصل  است که 

بعضی حضرات فکر می کنند با نوشتن شعا رمرگ

 

برموسوی همه مشکلات مملکت حل می شود . ویا مثلا

 

شعار مرگ برمنافق . که من

نمی دانم منافق کیست ؟  شما تا چه زمانی می خواهید در

لنجن زار دروغ وتهمت بغلطید ؟اولا .- چه لزومی داردکه

این آقایان که مملکت دست خودشان است دزدانه روی دیوار

 شعار بنویسند. خوب می توانند باخط خوش روی پارچه و

 یا روی کاغذ بنویسند ودرنقاط مختلف شهر قراربدهند.ثانیا.

اگربه این کشور و به این شهر علاقه دارند چرا دیوارها راکثیف

می کنند ؟ خوب این کثیف کردن دیوارها . هم باعث ناراحتی

مردم می شود یعنی دیوارخانه شان کثیف می شود و هم

هزینه ای برای شهرداری دارد که دیوارها راتمیز کند .

 

وااما ثالثا :  همان مطلبی بود که دراول عرض کردم این که 

 

 وقتی شما شعار مرگ بر موسوی ر امی دهید

 

یامی نویسید دیگران هم شعاری می دهند که شما طاقت شنیدن

 

ودیدنش راندارید. مثلا همین شعاری که نوشته بودند مرگ

 

برمنافق یک  دیکتاتور به این شعار اضافه

 

 شده بود. یعنی شده بود :

 

 مر گ برمنافق دیکتاتور . وتوخود حدیث

 

مفصل بخوان ازاین مجمل . بهرحال . من آنچه صلاح شما است

گفتم . به مردم و عزیزانشان احترام بگذارید تا به آنها که مورد

علاقه شما هستند توهین نشود . حالا هرجور خودتان

دوست دارید. این سخن من بنفع خود شما است .

==============

 

کلوخ انداز... -

نظرات بینندگان


نویسنده: مبشر
 
یکشنبه 17 آبان1388 ساعت: 15:19
 
آیا ایمان می آورید؟جهاد اکبر و جهاد اصغر لازم و ملزوم یکدیگرند.
 


نویسنده: نویسنده
 
یکشنبه 17 آبان1388 ساعت: 20:8
 
دمت گرم،خوب و منطقی!اره واقعا به جایی فکر چاره کنن و اب بریزن رو اتیش، بدتر
 
دارن اتیش رو شعله ور تر میکنن.
 
به هر حال ما خوب اینا رو شناختیم،اعتمادمون رو ایشالله بهشون نشون میدیم.
 
اون مطلب شعار نویسی روی دیوار هم خوب اومدی،اره اینا که همه چیز به دست
 
خودشونه،رو پارچه خوشگل بنویسن تازه این جوری بیشتر هم تو چشمه،چه
 
 اصراریه مثل ما که گدا بازی در ارین؟!!!!!
------------------------
 
 
دوشنبه 18 آبان1388 ساعت: 8:53 توسط:انسان آزاد
دوست عزیز – درود
پس از آنکه سایت بلاگفا وبلاگ جنبش برابری حقوق انسانی را بدون هیچ دلیلی مسدود کرد این وبلاگ در سایتی جدید و با یک برنامه ثابت به انتشار مطلب اقدام می کند از همین رو برنامه انتشار این وبلاگ را به آگاهی شما می رسانم و امیدوارم شما هم مطالعه این مطالب را در برنامه خود قرار دهید .
جمعه هر هفته : فرازهایی از آموزه های اخلاقی
دوشنبه هر هفته : مقاله – شعر – تحلیل
جنبش برابری حقوق انسانی
 وب سایت   پست الکترونیک
کلوخ انداز. کپی دوم .
 

 http://www.jobhe.blogspot.com

 

نویسنده: فهیم
 
دوشنبه 18 آبان1388 ساعت: 16:26
این حرفایی که میزنی رو تا حدودی قبول دارم چون به هر حال میگن از هر دستی که بدی از همون دست میگیری.
ولی یه چیزی رو مطمئنم اگه مملکت دست اونا بود حتما این کارا که میگی(پارچه نویسی) رو انجام میدادن! مگه تو بحث انتخابات ندیدی چقدر به این بنده ی خدا فحش و چرندیات بار کردن!
خداوکیل یه نگاه به روزنامه های دو طرف تو اون روزا بنداز!!!
 
نویسنده: هولدر هاست
دوشنبه 18 آبان1388 ساعت: 14:49
سلام دوست عزيز وبلاگ خوبي داري ولي حيفه وقتتو روي يه وبلاگ بذاري اگه خواستي مي توني وبلاگتو به سايت تبديل کني ديدنش ضرر نداره يه سري بزن

www.holderhost.com
 
 
 
نویسنده: بامـــرام
 
دوشنبه 18 آبان1388 ساعت: 20:24
 
 
...
 
نویسنده: سوما
دوشنبه 18 آبان1388 ساعت: 23:40
سلام دوست من.تبریک میگم به خاطر وبلاگ زیبایی که داری .خوشحال میشم به منم سر بزی .اگه دوست دوست داشتی لینکتو بذارم حتما بهم خبر بده
اینهم سایتی خوب برای کسب درامد http://moneyj4u.blogfa.com
 
 
نویسنده: دریا
چهارشنبه 20 آبان1388 ساعت: 15:12
____##________##
_______________###*_______*###
___________.*#####__سلام___#####*.
__________*######_دوست عزيز_######*
________*####### #######*
_______*########.__________.########*
______*#########.__________.#########*
______*######@###*_______*###@######*
_____*#########*###____###*#########*
____*##########*__*####*__*##########*
__*###########_____*_*______###########*
_############___وبلاگم رو ____############
*##*#########_____آپ کردم____#########*##*
*_____########_خوشحال مي شم########
_______#######_يک_سر_به_____#######
________*######__وبلاگم بزني__######*
_________*#####*نظر يادت نره *#####*
___________*####*موفق باشي####*
_____________*####______####*
_______________*##*____*##*
_________________*##__# #*
__________________*####*
_________________.######.
_______________.#########*
____ _________.###########*
_____________.####*__*######

 
نویسنده: پروین
 
چهارشنبه 20 آبان1388 ساعت: 15:30
 
سلام بر شما اقای ثابت قدم
ممنونم از لطفت و دعای خیرت برای من. آن هم چه دعایی ، دعاي عهد انشالله همیشه سالم و سلامت باشی.
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت 18:10 |

 

Though the wine is joyous, and the wind, flowers sorts
Harp music and scent of wine, the officer reports.
If you face an adversary and a jug of wine
Choose the wine because, fate cheats and extorts.
Up your ragged, patched sleeves, hide & keep your cup
Like this flask of wine, fate too bleeds and distorts.
With my teary eyes, I cleanse my robe with wine
Self-restraint and piety is what everyone exhorts.
Seek not your joy in the turn of the firmaments
Even my filtered clear red fluid, dregs sports.
This earth and sky is no more than a bleeding sieve
That sifts and sorts kingly crowns and courts.
Hafiz, your poems invaded Fars and Iraqi ports
It is now the turn of Baghdad and Tabrizi forts.

© Shahriar Shahriari
Los Angeles, Ca
January 27, 2000

اگر چـه باده فرح بخش و باد گل‌بیز اسـت
به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است
صراحی ای و حریفی گرت به چنـگ افـتد
بـه عـقـل نوش که ایام فتنه انگیز است
در آسـتین مرقـع پیالـه پـنـهان کـن
که همچو چشم صراحی زمانه خون‌ریز است
بـه آب دیده بـشوییم خرقـه‌ها از می
کـه موسـم ورع و روزگار پرهیز اسـت
مـجوی عیش خوش از دور باژگون سپـهر
که صاف این سر خم جمله دردی آمیز است
سـپـهر برشده پرویزنیسـت خون افشان
کـه ریزه‌اش سر کسری و تاج پرویز اسـت
عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافـظ
بیا کـه نوبـت بـغداد و وقت تبریز اسـت .
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت 22:36 |
   

                          مطب سبز

                                  م - ا - زائر

                           

                      بعدازظهر سه شنبه ۱۲آبان ۸۸

 

 توی مطب نشسته بودم درحالی که پیراهنی سبز به تن داشتم و در دست چپ

 

یک دست بند سبز و در دست راه یک تسبیح سبز .

 

چند لحظه بعدازنشستن متوجه شدم که وضع این مطب با بقیه مطب هائی که

 

تاکنون دیده بودم فرق می کند .

 

مثلا در هیچ مطبی ندیده بودم که آهنگ پخش شود .اما دراین مطب برای انبساط و

 

نشاط بیماران آهنگ پخش می شد و آن هم آهنگ هائی که در تاکسی واتوبوس

 

 شنیده می شود . وبعدهم این که آقای دکتر گاهی در بین بیماران منتظر ویزیت بود

 

ونه درمحل کار .

 

 جمع بیماران هم به  5 نفر می رسید دو اقا که یکی از آنها حدودا 40 سال داشت و

 

اقای دیگری که از 60 سال بالاتر بنظر می رسید و دوخانم هم که از 60 سال به بالا

 

داشتند وبنده که البته چندین بارسن خودم رادرهمین وبلاگ اعلام کرده ام . آن

 

دوخانم هم یکی با روسری ومانتو بود ودیگری چادری .

 

شاید این حالت مطب بود که من حس کردم دونفر از بیماران لبخند معنی داری برلب 

 

دارند ومن هم خندیدم وگفتم خوب . خوب است درمطب آهنگ پخش شود بدنیست .

 

و این گفتگو ی معمولی وابتدائی کاررابه جاهای دیگرکشاند و آن خانمی که

 

باروسری ومانتو بود رو به من کردو درحالی که به دست بند سبز من 

 

 نگاه می کرد گفت:

 

دست بند سبز زدی . نمی ترسی بگیرنت .؟

 

گفتم : آب ازسرماگذشته چه یه کله  چه صد کله .

 

وبعد آن خانم چادری هم سرصحبت رابازکرد که جوونا میرن و یه عده ای

 

کشته میشن .

 

ومن گفتم : خوب  چرا کشته بشن . اگه بخوان حرفشون رابزنن که نباید کشته بشن .

 

گفت : ماکه خانواده شهید هستیم  بچه هامون بیکارهستن و هیچ کس هم توجه

 

 نمی کنه .

 

گفتم : کارهم درست . اما امنیت شغل هم باید باشه .  آزادی هم باید باشه که مردم 

 

 بتونن حرفشون رابزنن و بعد اضافه کردم که خوشحالم ازاین که آنها مرانمی شناسند

 

واین که من خودم هم پدر شهید هستم ولی گویاآقایان حکومتی هاانتظاردارند که ما فقط

 

برای آنها هورابکشیم وشعاربدهیم وبعدهم چندنفر ازمراجع وشخصیت هائی راکه

 

ازخانواده شهید هستند وامروز چه مشکلاتی دارند رایاد آوری کردم وخصوصا

 

حضرت آیت الله منتظری که پدر شهیدی بزرگوارهستند و ایشان را مدت ۵ سال

 

درخانه محبوس نگه داشتندو بعد هم اطراف خانه ایشان راهم جوش دادند که با

 

خارج هیچ گونه تماسی نداشته باشد.

 

دکتر هم که الحق گرم وبامحبت بود از همانجا درحالی که کارمی کرد وارد بحث شد 

 

 وکلی مشکلات رو از لحاط تحصیل و مدرک و ... ردیف کرد وگفت وقتی جوان

 

هیچ امیدی نداشته باشه البته که میره تو خیابون وتاآخرش وامیسه .

 

خانم دستیار دکتر هم وارد قضیه شد و اوهم کلی مشکلات راگفت و بهرحال

 

 بحث ادامه پیداکردو بجاهای حساس ورای مردم وحکومت و...رسید.

 

آن خانم چادری هم قانع شده بود و من هم ویزیت شدم وبعدهم چند دقیقه دیگر

 

 بحث شد و خداحافظی کردم واز بیماران هم عذرخواهی و بقول

 

عادل جان فردوسی پور :

 

چی می کنه .....     این دست بند سبز .

 

ازمطب بیرون  آمدم . باران شدید  ی همراه با باد شدید آغاز شده بود و درخیابانها ی

 

تهران تردد مشکل بوددوان دوان خودم رابه خانه رساندم تا ساعتی دیگر بابانگ الله

 

اکبر آسمان را بشکافیم وصدای خودرابه عرش برسانیم وبگوئیم که فردا هستیم

 

وفرداهای دیگر .....

 

داشتیم شام می خوردیم که آغاز کنندگان فریادهای الله اکبر وشعارهای دیگررا شروع

 

کردند و شبی خوش رابه امید فردا ئی خوش تر وزیبا تر به صبح رساندیم .

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت 20:40 |
 
 

سیمن بهبهانی

 

گر شعله های ...

 
 گر شعله های خشم وطن
 
زين بيشتر بلند شود
 
ترسم به روی سنگ لحد
 
نامت عجين به گند شود

پر گوی و ياوه ساز شدی،
 
بی حد زبان دراز شدی
 
ابرام ژاژخايی ی تو
 
اسباب ريشخند شود

هرجا دروغ يافته ای
 
درهم چو رشته بافته ای
 
ترسم که آنچه تافته ای
 
بر گردنت کمند شود

باد غرور در سر تو،
 
کور است چشم باور تو
 
پيلی که اوفتد به زمين
 
حاشا دگر بلند شود

بر سر کله گشاد منه،
 
خاک مرا به باد مده
 
ابر عبوس اوج - طلب
 
پابوس آبکند شود

بس کن خروش و همهمه را،
 
در خاک و خون مکش همه را
 
کاری مکن که خلق خدا
 
گريان و سوگمند شود

نفرين من مباد تو را
 
زان رو که در مقام رضا
 
دشمن چو دردمند شود،
 
خاطر مرا نژند شود

خواهی گر آتشم بزنی
 
يا قصد سنگسار کنی
 
کبريت و سنگ در کف تو
 
خاموش و بی گزند شود

سيمين بهبهانی
 
۲۵ خرداد ۱٣٨٨
 

                        زبان اندیشه ها

 

صورتک برچهره بستید و . شمارامی شناسم

 

روی . پنهان کرده اید اما صدارامی شناســــم

 

شرم رابرآستان لقمه هاکردید قربـــــــــــــــان

 

من گدایان زبون بی حیارا می شناســـــــــــم

 

همچوگرگ از اشتیاق طعمه لبریزیـــــد. آری

 

معنی ی این خنده ی دندان نمارا می شــناسم

 

باورم راآشنائی نیست با گفتـــــــــــار لب ها

 

من زبان ساکت اندیشه هارامی شنـــــــــاسم

 

هست زندانی سیه درپشت این دیواررنـــگین

 

ازورای رنگ دلسوزی . ریا رامی شناســـــم

 

گر طلسمی بسته گرداند  . دعائی می گشایـد

 

می شناسید آن طلسم واین دعارامی شناسـم

 

بند هرمشکل که برپایم زدید آسان گشــود م

 

معجز این پنجه ی مشکل گشارامی شنــاسم

 

صورتک ارچهره بگشائید . ای پتیاره دیوان !

 

من شمارامی شناسم . من شمارا می شنـاسم .

-----------------------------------------

 

 

 

گو آفتاب براید


ایات مصحف عشقم
کس خواندنم نتواند
وان کس که مدعیم شد
غیر از دروغ نخواند
چونان سیاوش پاکم
از دود و شعله چه باکم
آتش به رخت سفیدم
خکستری نفشاند
دل را برابر یاران
چون گل به هدیه نهادم
دیوانه آن که به تهمت
خون از گلم بچکاند
آن شبنمم که سراپا
در انتظار طلوعم
گو آفتاب براید
وز من نشانه نماند
جان را به هیچ شمردم
این است رمز حضورم
دشمن بداند و دردا
کاین نکته دوست نداند
رویای باغ بهشتم
در نقش پرده ی خوابت
شیطان به کینه مبادا
این پرده را بدراند
چون صبح ،‌ ایت حقم
تصویر طلعت حقم
عاقل طلیعه ی حق را
در گل چگونه کشاند ؟
جز آفتاب و به جز من
ظلمت زدا و صلا زن
پیغام نور و صدا را
سوی شما که رساند ؟
گفتی چرا نکشندم
زیرا هر آن که به کشتن
جسم مرا بتواند
شعر مرا نتواند.

--------------

من با توام


من با تو ام ای رفیق ! با تو
همراه تو پیش می نهم گام
در شادی تو شریک هستم
بر جام می تو می زنم جام
من با تو ام ای رفیق ! با تو
دیری ست که با تو عهد بستم
همگام تو ام ،‌ بکش به راهم
همپای تو ام ، بگیر دستم
پیوند گذشته های پر رنج
اینسان به توام نموده نزدیک
هم بند تو بوده ام زمانی
در یک قفس سیاه و تاریک
رنجی که تو برده ای ز غولان
بر چهر من است نقش بسته
زخمی که تو خورده ای ز دیوان
بنگر که به قلب من نشسته
تو یک نفری ... نه !‌ بیشماری
هر سو که نظر کنم ، تو هستی
یک جمع به هم گرفته پیوند
یک جبهه ی سخت بی شکستی
زردی ؟ نه !‌ سفید ؟ نه !‌ سیه ، نه
بالاتری از نژاد و از رنگ
تو هر کسی و ز هر کجایی
من با تو ، تو با منی هماهنگ.
---------------------------
بوالعجبی  هستم
 
به کلام فتح نیازم کو؟

که لب از مکالمه بر بستم:

چو نهیبِ فاجعه بشنفتم،

به گروهِ فاتحه پیوستم.

دلِ تخته پاره ندادندم

که چو بشکنَد، به فغان آید _

چه وجودِ بلعجبی هستم

که «تَرَق» نکَردم و بشکستم!

به جگر فشردنِ دندانم

به صلاح بود و چنین کردم

چه کنم؟ هلاکِ جگر بندان

به دهان گُرگ نیارستم.

به زبانِ بسته حکایت را

به قلم سپردم و خون خوردم

ز نفوس روی نهان کردم

به سرا نشستم و در بستم.

شب و بیمِ موج و تبی، تابی

دَوَران هایلِ گردابی

همه خوانده بودم و ماندن را

همه آزمودم و دانستم.

به سرا نشستم و در بستم

دِل من ز سینه چو گنجشکی

به شتاب و شِکوه برون آمد

بِنِشست غم زده بر دستم

که «درین خموشی ی مرگ آیین

ز کلام فتح نشانت کو؟

چو ز هست و نیست بپُرسندت،

نفسی بکش که بلی، هستم!»

دل من! مباش چنین غمگین

که به هست و نیست نیاندیشم:

همه آنچه خواستم از یزدان

به ثبات و صبر توانستم.

دلَکَم! مکوش به آزارم

که نه ناتوان و نه نومیدم

به ادای حق چو گشودم لب،

به فنای ظلم کمر بستم...

 

شعر تازه ای از سیمین
ای دیار روشن ...
 
ای دیار روشنم، شد تیره چون شب روزگارت
کوچراغی جزتنم کاتش زنم در شام تارت:
ماه کو،خورشید کو؟ ناهید چنگی نیست پیدا!
چشم روشن کوکه فانوسش کنم در رهگذارت؟!

آبرویت را چه پیش آمد که این بی آبرویان
می گشایند آب در گنجینه های افتخارت؟
شیرزن شیرش حرام کام نامردان کودن
کز بلاشان نیست ایمن گور مردان دیارت

می فروشند آنچه داری: کوه ساکن،رود جاری
می ربایند آهوان خانگی را از کنارت
گنج های سر به مهرت رهزنان را شد غنیمت
درج عصمت مانده بی دردانگان ماهوارت

شب که بر بالین نهم سر، آتش انگیزم ز بستر
با گداز سوز وساز مادران داغدارت
در غم یاران بندی، آهوی سر در کمندم
بند بگشا- ای خد!- تاشکر بگذارد شکارت

مدعی را گو چه سازی مُهر از گل درنمازت
سجده بر مسکوک زر پرسودتر آید به کارت!
این زن – ای من- برکمر دستی بزن، برخیز ازجا:
جان به کف داری همین بس بهره از دار وندارت .


 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 23:17 |

 

 

می خواهید باور کنید . 

 

 می خواهید باور نکنید. 

 

ثابت قدم : این مطلب را دروبلاگ فرید صلواتی

بخوانید.

http://www.faridsalavati.blogsky.com/

  

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 13:35 |

 

تک بیت های ناب

کتاب : برگ ســــــــــــــــبز

تالیف : سید محسن خلیق رضوی

شروع ابیات باحرف " ت "

 

تاخلق گرفتار هوی وهــــوسنـــــــــــــــــد

هرکس خود اوست بدتـــرین دشمن خود.         حالت

تادل مرد خدا نامــــــد بـــــــــــــــــــــــدرد

هیچ قومی راخدا رســـــــــــــوا نکـــــرد.         مولوی

تانکنی جای قــــــدم استـــــــــــــــــــــوار

پای منه درطلــــــــــــــب هیج کـــــــــــار.        نظامی

تانیک ندانی که سخن عین صواب است

باید که بگفتن دهن ازهم نگشــــــــــائی.         سعدی

تند خو آتشی بودکه به قهــــــــــــــــــــر

چون برافروخت خشک وتر ســـــــوزد.         جلال همائی

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 12:43 |
 

بقره : وَمَا أَنفَقْتُم مِّن نَّفَقَةٍ أَوْ نَذَرْتُم مِّن نَّذْرٍ فَإِنَّ اللّهَ يَعْلَمُهُ

وَمَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنصَارٍ    ﴿ 270 ﴾     جزء 3  

 

و هر نفقه اى را که انفاق ، یا هر نذرى را که عهد کرده اید، قطعا خداوند آن را مى داند، و براى ستمکاران هیچ یاورى نیست.

 

 

 

 

 

 

Whatever alms ye spend or vow ye vow, Lo! Allah knoweth it, Wrong doers have no helpers.

نذورت وصَـدقات وانفــــاق مال

به دانش بداند همی ذوالجـــلال

همه ظالمان ستم  پیشـــــه کار

میان دو گیتی ندارند یــــــــــار.

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 22:35 |
تیم
بازی
برد
مساوی
باخت
گل ز
گل خ
تفاضل
امتیاز
1
16
9
4
3
28
13
15
31
2
16
8
6
2
26
16
10
30
3
16
7
6
3
22
13
9
27
4
16
7
6
3
29
23
6
27
5
16
6
8
2
26
20
6
26
6
16
6
7
3
19
15
4
25
7
16
5
9
2
21
15
6
24
8
16
6
6
4
16
21
5-
24
9
16
6
5
5
22
21
1
23
10
16
5
6
5
25
26
1-
21
11
16
6
2
8
23
23
0
20
12
16
5
4
7
27
32
5-
19
13
16
4
6
6
20
23
3-
18
14
16
4
5
7
20
28
8-
17
15
16
3
7
6
21
24
3-
16
16
16
3
4
9
16
24
8-
13
17
16
1
7
8
9
18
9-
10
18
16
0
8
8
12
27
15-
8
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 21:26 |
                             

                                  فرخی یزدی

 شاعر مبارز وآزادی خواه دوران معاصر

آنان که از فراعنه .......

آنان که از فراعنه توصیف می کنند

 از بهر جلب فایده تعریف می کنند

بام بلند همسر نام بلند نیست

 از فکر کوته است که تصحیف می کنند

تخفیف و مستمری ؛ مهریه و حقوق

گیرند و بالمناصفه تنصیف می کنند

در حیرتم ز ملت ایران که از چه روی 

 معتاد گوش خود به اراجیف می کنند

آزادی است و مجلس و هر روزنامه را 

 هر روز بی محاکمه توقیف می کنند

گویند لب ببند چو بینی خطا زما

 راهی است ناصواب که تکلیف می کنند

فرش حصیر و نان پنیر و مقام فقر

 ما را توانگران به چه تخویف می کنند

-------------------

                                                      به زندان قفس

به زندان قفس مرغ دلم چون شاد میگرد

مگر روزی که از این بند غم آزاد میگردد

تپیدن های دل ها ناله شد آهسته آهسته

رساتر گر شود این ناله ها فریاد میگردد

ز اشک و آه مردم بوی خون آید که آهن را

 دهی گر آب و آتش دشنه فولاد میگردد


ز بیداد فزون آهنگری گمنام و زحمت کش

علمدار علم چون کاوه حداد میگردد.


دلم از این خرابی ها بود خوش چونکه میدانم

خرابی چون که از حد بگذرد آباد میگردد

به ویرانی این اوضاع هستم مطمئن زان رو

که بنیان جفا و جور بی بنیاد میگردد

-------

آن زمان...

آن زمان كه بنهادم سر به پاي آزادي

دست خود ز جان شستم از براي آزادي

تا مگر به دست آرم دامن وصالش را

مي دوم به پاي سر در قفاي آزادي

با عوامل تكفير صنف ارتجاعي باز

حمله ميكند دايم بر بناي آزادي

در محيط طوفاي زاي ، ماهرانه در جنگ است

ناخداي استبداد با خداي آزادي

شيخ از آن كند اصرار بر خرابي احرار

چون بقاي خود بيند در فناي آزادي

دامن محبت را گر كني ز خون رنگين

مي توان تو را گفتن پيشواي آزادي

فرخي ز جان و دل مي كند در اين محفل

دل نثار استقلال ، جان فداي آزادي.

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 13:44 |