باسلام . برای سهولت مراجعه دوستان وبلاگ ۵ قسمت این مطلب
" درجستجوی دعا "
رابطور پی درپی دربالا آوردم که عزیزان بتوانند استفاد ه کنند
بنابراین نیازی به مراجعه به این قسمت وقسمت های پائین نیست .
درجستجوی دعا
قسمت چهارم
م- ا- زائر
هدیه شب های قدر
رمضان ۱۴۳۱
جمعیت فدائیان اسلام
بنيان گذار اين جمعيت سيد مجتبى ميرلوحى در سال 1303 شمسى در محلهى خانيآباد
تهران ديده به دنيا گشود. پدرش سيد جواد از خاندان ميرلوحى و خود در
كسوت روحانيون بود و مادرش را از دودمان صفويه دانستهاند. سيد مجتبى هنوز
كودك بود كه پدرش لباس روحانى را رها كرده به وكالت در عدليه پرداخت و به هنگام
اشتغال به همين شغل بود كه گفته ميشود روزى با على اكبر داور وزير وقت عدليه
درگير شده و در نتيجه دستگير و به تحمل سه سال زندان محكوم گرديد. وى
كوته زمانى پس از انقضاى مدت محكوميت و آزادى از زندان از دنيا رفت و
سر پرستى سيد مجتبى كه در اين زمان نه سال داشت، بر عهدهى دايى او
سيد محمود نواب صفوى قرار گرفت كه او نيز در عدليه كار ميكرد و از همين
زمان بود كه احتمالاً براى در امان ماندن مجتبى از تبعات فرزند يك محكوم،
نام خانوادگى مادرش را بر او نهادند و او با عنوان نواب صفوى شهره شد.
آبراهاميان تغيير نام خانوادگى او را واجد مفهوم نمادين اعلام وحدت با
بنيان گذاران نخستين دولت شيعى در ايران دانسته است كه به نظر ميرسد
درست نباشد.چرا كه نه صفويه نخستين دولت شيعى در ايران بود
و نه اين تغيير عنوان به هنگام اعلام تشكيل گروه فدائيان اسلام صورت گرفت.
سيد مجتبى به دبستان حكيم نظامى رفت و چهار سال ابتدايى را در دو سال به
اتمام رسانيد. او از همان كودكى دائماً ذكر ميگفت و آن چنان به دستورات اسلامى
تقيد داشت كه لب به ميوه و غذاى منزل خواهرش كه همسر يكى از تجار بود
نميزد و آنها را حرام ميدانست و به زنان بيحجاب پرخاش ميكرد. وى عليرغم
داشتن چنين گرايشاتى به اصرار دايياش جهت ادامه تحصيل به دبيرستان صنعتى
ايران ـ آلمان رفت. در سن پانزده سالگى دبيرستان را رها كرده و پس از توقف
چند ماههاى در آبادان، عازم نجف شد. زمان ورود وى به نجف مشخص نيست.
خوش نيت اواخر سال 1320 را زمان ورود نواب به نجف ميداند.
شهيد حاج مهدى عراقى در مورد او به گونهاى سخن ميگويد كه آذر و دى ماه سال
1322 به عنوان زمان ورود نواب به نجف به دست ميآيد.اما قرائن حاكى از آن است
كه وى اواخر سال 1318 يا اوايل سال 1319 به نجف رفته است. نواب در نجف در
حجرهاى واقع در مدرسهى بزرگ آخوند خراسانى مسكن گزيد و فراگرفتن دروس دينى
را آغاز نمود. وى از وجوهات شرعى استفاده نميكرد و در ساعات فراغت براى
تأمين مخارج خود در كارگاهى كار ميكرد. او در نجف از محضر اساتيد معتبرى
همچون علامه امينى صاحب الغدير، شيخ ابوالحسن شيرازى و شيخ محمد آقا تهرانى
استفاده نموده است.
در دوران تحصيل در نجف بود كه يكى از كتابهاى سيد احمد كسروى (1269ـ1324)
به نام شيعيگري، به دست نواب رسيد. كسروى در اين كتاب كه سال 1322 منتشر گرديد
و در حمله به معتقدات دينى شيعيان هيچ حريمى را رعايت نكرده بود، اصرار داشت
كه روحانيون را از مواضع خويش آگاه سازد. لذا هداياى نقدى علاقهمندان خود را
صرف ترجمهى آن اثر به عربي، چاپ و ارسال آن به قم و نجف كرد. نواب كه از مطالعهى
اثر كسروى به خشم آمده بود در مجلس درس تفسير شيخ محمد تهرانى به هنگام طرح
بحث نوشتههاى كسروى و ابراز اندوه استاد از اينكه كسروى به امام زمان و
امام صادق عليه السلام صريحاً توهين ميكند و كسى هم نيست كه نفس او را
خفه كند و مشتى به دهانش بكوبد با صداى بلند ميگويد:
فرزندان على هستند كه جواب او را بدهند.
ضمناً او از علامه امينى و
آيتالله حاج آقا حسين قمى
فتواى ارتداد كسروى را
ميگيرد و روانهى ايران ميشود.
نخست در آبادان بر ضد
آموزههاى كسروى
سخنرانى ميكند
زيرا شنيده بود كه كسروى
در اين شهر پيروان زيادى
دارد. سپس به تهران آمده
چندين جلسه با كسروى
به گفتگو مينشيند تا از ارتداد او آگاهى يابد. اين مناظرات به نتيجه نرسيد
و نواب راه ديگرى در پيش گرفت.
گفتنى است كه نواب به تأثير نامطلوب جوانى خويش در كسروى آگاه بود لذا در
فاصلهى ديدارها و مباحثاتش با كسروى جمعيت مبارزه با بيدينى را به همراه تنى
چند از دانشوران دينى مقيم تهران بنياد نهاد. هدف اين جمعيت كه با همكارى
حاج سراج انصاري، شيخ قاسم اسلامى و شيخ مهدى شريعتمدارى شكل گرفت مبارزه
با تمام بيدينيها و مفاسد اجتماعى بود. ولى هدف اصلى آن پاسخگويى به آثار و
نوشتههاى كسروى بوده است. با تشكيل اين جمعيت نشريات متعددى توسط
حاج سراج انصارى و ديگر دانشمندان اسلامى انتشار يافت ليكن هيچ كدام از
اين اقدامات در كسروى مؤثر واقع نگشت.
بدين ترتيب نواب از اصلاح كسروى نا اميد شد و مصمم شد كه حكم شرعى و فتواى
استادان خود را اجرا كند. نخست شمشيرى خريد اما آن را براى مقصود خويش كارآمد
نديد. پس براى تهيهى پول به شيخ محمد حسن طالقانى امام جماعت مسجد
ظهير الاسلام و داماد آيتالله صدر كه يكى از علماى پرهيزكار تهران بود، متوسل شد
و وى چهار صد تومان در اختيار نواب نهاد. با اين پول سلاحى تهيه شد و نواب به
همراه محمد آقا خورشيدى در هشتم ارديبهشت 1324 به كسروى حمله كرد. پس از
شليك دو تير، اسلحه از تير اندازى باز ماند و نواب به نزاع تن به تن با كسروى
پرداخت. اطرافيان كسروى گريخته بودند اما مأموران انتظامى سر رسيدند و نواب را
دستگير كرده، كسروى را به بيمارستان رساندند. كسروى از مرگ نجات يافت و
نواب زندانى شد.
جريان مضروب شدن كسروى به دست نواب و سپس دستگيرى وي، موجى از
حمايتهاى مردمى در سراسر كشور به ويژه در محافل مذهبى پديد آورد. برخى از
علما از جمله آيتالله حاج آقا حسين قمى كه خود از مشوقين نواب در برخورد با
كسروى بود با ارسال تلگرافي، خواستار آزادى فورى وى شدند. اين حمايتها
موجب شد كه نواب پس از دو ماه به قيد كفيل و به قرار دوازده هزار تومان
كه از سوى اسكويى بازرگان تأمين شد، آزاد گردد. محمد خورشيدى نيز چندى
بعد آزاد شد.
نواب پس از آزادى همچنان در پى كشتن كسروى بود و جمعيت مبارزه با
بيدينى نيز به شيوهاى آشكار كسروى را در مورد ده موضوع از نوشتههايش به
مناظره طلبيد. كسروى نه تنها به اين درخواست پاسخ مساعد نداد كه در دى ماه
1324 جزوهى جناب آقا از ميدان در رفت را منتشر ساخت و در آن اتهامات پيشين
خود به روحانيون و باورهاى آنان را تكرار نمود. نواب كه از لجاجتهاى كسروى
به ستوه آمده بود تصميم گرفت تشكيلات منظمى را به وجود آورد تا در سايهى آن
كليت جريان ضد دينى به وجود آمده در آن دوران را بخشكاند. با اين انديشه،
وى در سال 1324 (ه.ش) با صدور اعلاميهاى موجوديت جمعيت فدائيان اسلام
را اعلان كرد. نواب خود اذعان كرده بود كه فعاليتهاى فرهنگى كافى نيست بلكه
بايد با تشكيل گروهى رزمندهى ضربتى در مقابل تهاجمات ايستاد و غرض
او از راهاندازى جمعيت فدائيان اسلام نيز همين بوده است. اولين اعلاميهى
اين جمعيت پس از اعلان موجوديت داراى لحنى تند بود و از واژگانى تند همچون
انتقام، در محكمهى الهي، دادگاه خونين و لكم فى القصاص حيوهي، مفسدين
فى الارض و.... بهره ميبرد.
در حول و حوش تأسيس جمعيت فدائيان اسلام (10 اسفند 1324)، اعتراضات
مردمى و علما به ويژه اجتماع بازاريان و تظاهرات آنان بر ضد كسروى بالا گرفت
و وى به دادگاه احضار شد. مدتى به بهانهى نداشتن امنيت از حضور در دادگاه
خوددارى نمود و سر انجام در 20 اسفند در حالى كه تحت حمايت مأموران پليس
و گروه رزمندهى خود و قريب به پنجاه نفر از دوستانش قرار داشت وارد
دادگسترى شد.فدائيان از فرصت به وجود آمده استفاده نموده و طرح كشتن وى را
در دادگاه پيريزى كردند. از ميان داوطلبان شركت در قتل وى افرادى همچون
سيد حسين امامي، سيد على محمد امامي، مظفري، قوام، على فدائي، الماسيان،
رضا گنج بخش، صادقي، مداح، على حسين و حسن لشگرى (دو برادر ارتشي)
جهت مشاركت در عمليات انتخاب شدند. بر اساس طرح از پيش تعيين شده برادران
لشگرى كه لباس نظامى بر تن داشتند به سربازان درب دادگسترى فرمان دادند
كه به اتاقهايشان بروند. آنان نيز به گمان اينكه اين دو از مقامات ارشد خود هستند
اطاعت نمودند و بدين صورت راه را براى ورود ياران نواب به دادگسترى باز نمودند.
سيد حسين امامى بيدرنگ با دشنه بر بدن كسروى كوبيد و آنگاه سيد على
محمد امامى با شليك گلولهاي، كسروى را به قتل رساند. پس از كشته شدن كسروي،
سيد حسين رسيد. على محمد امامى كه از ناحيهى دست مجروح شده بودند، به
همراه على فدائى خود به بيمارستان رازى مراجعه و سپس دستگير ميشوند.
چهار تن ديگر از ضاربان نيز خود را معرفى ميكنند.
نواب نيز طبق قرار قبلى روز بيستم اسفند عازم مشهد شد و مأمورين نتوانستند
در آن شهر وى را دستگير كنند. وى در مشهد در خانهى حجت الاسلام شيخ
غلامحسين تبريزى (پدر محمد مهدى عبدخدايى ضارب سيد حسين فاطمي) مخفى شد
و سريعاً براى آزادى بازداشت شدگان دست به فعاليت زد و سيل تلگرافات را به سوى
تهران جارى ساخت. صدور اعلاميههاى تهديد آميز ازسوى موافقان قتل كسروى
مجال ابراز عقيده را از مخالفان اين قتل گرفت. به نوشتهى نواب يكى از اين
اعلاميهها كه از سوى بازاريان تهران صادر شد، عنوانش چنين بود:
يك عيد بر اعياد مسلمين دنيا افزوده شد و طى آن به ملت ايران هشدار داده بود كه
هشيار باشند تا تاريخ تكرار نشود. از سوى مقابل، هواداران كسروى و جمعيت
با هماد آزادگان با صدور اعلاميهها، طومارها و نامهها، اين روز را عزاى
آزاديخواهان خواندند و خواستار مجازات مسببين اصلى اين حادثه شدند.
طرفداران كسروي، سراج انصاري، نواب صفوي، مهدى شريعتمدارى و
قاسم اسلامى را از مهرگان اصلى ضاربين خواندند.
يقيناً چون نواب مجتهد نبود از همان آغاز اين پرسش مطرح بود كه قتل كسروى به
فتواى كدام يك از مراجع دينى صادر شده است؟
همسر نواب از علامه امينى سخن ميگويد. حسين اكبرى يكى از ياران نواب تصريح
كرده كه چون در مورد مهدورالدم بودن كسروى دچار ترديد شده است از آيتالله محمد
على شاه آبادي، شيخ محمد حسن طالقاني، آيتالله كاشانى و آيتالله سيد محمد بهبهانى
كسب تكليف نموده و همگى او را به كشتن كسروى تشويق كردهاند. وى
همچنين مدعى است كه خود نواب حكم قتل كسروى را از شيخ محمد حسين مستبط
(كمپاني) و آقا شيخ محمد تهرانى دريافت كرده بود. اگر چه حكم و فتواى كتبى هيچ يك
از مراجع و علماى نامبرده مبنى بر ضرورت قتل كسروى به دست نيامد ولى رفع
اتهام از سيد حسين امامى در دادگاه تجديد نظر نشانگر اقدام علما و اعلام
مهدورالدم دانستن كسروى و مشروع دانستن عمل فدائيان اسلام است.
ناگفته نماند كه شمس قنات آبادى مدعى است آيتالله كاشانى در بين اقدامات فدائيان اسلام،
قتل هژير و رزمآرا را تأئيد ميكرد ولى از كشتن كسروي، خشنود نبود. چون ترورش
او را به امامزادهاى تبديل كرد.
پرسش ديگرى كه در اينجا مطرح ميشود آن است كه چرا فدائيان اجازه ندادند
محاكمهى كسروى سير عادى خود را بپيمايد و نظر دادگاه اعلام شود؟ خوش نيت معتقد
است كه همه ميدانستند ره به جايى نميبرند و خواستهى مردم و علما را تأمين
نميكند. به همين دليل بود كه نواب تصميم گرفت كار او را يكسره سازد.
بدين ترتيب كسروى كشته شد و نواب به مشهد رفت و از دستگيرى در امان ماند.
او پس از مسافرت به نيشابور، گرگان، رشت، قزوين، همدان و كرمانشاه از مرز
خسروى به عتبات عاليات رفت و به ترغيب علماى آن ديار به آزاد كردن ضاربين
كسروى پرداخت. آيتالله قمى از نجف تلگرافى به دولت ايران مخابره كرد و
خواستار آزادى فورى ضاربين شد. مدتى بعد با رحلت آسيد ابوالحسن اصفهانى
در نجف، هيأت بلند پايهاى از سوى شاه عازم نجف اشرف گرديد. در اولين
جلسهى ديدار اين هيأت با علما و مراجع نجف، آيات عظام خويى و سيد جواد تبريزي،
عدم رضايت و نگرانى حوزهى علميهى نجف را از ادامهى بازداشت ضاربين كسروى
اعلان كردند. حتى آيتالله قمى در پاسخ به سؤال يكى از اعضاى هيأت مذكور
عمل فدائيان را مانند نماز از ضروريات دانسته كه احتياجى به فتوا ندارد.
چند روز پس از بازگشت هيأت به ايران بنا به وعدههاى داده شده و تحت فشار
افكار عمومي، ضاربين تبرئه و از زندان آزاد شدند. رهايى فدائيان به منزلهى
يك پيروزى بزرگ براى جمعيت تازه تأسيس آنها به شمار ميرفت. به گونهاى
كه موجب علاقهمندى كثيرى از جوانان و نيز نفوذ بعدى آنها در تحولات سياسى
كشور گرديد.
نواب پس از اقامتى چند ماهه در نجف، به ايران بازگشت. در ايران با سازماندهى
فدائيان عليه بيحجابى به نبرد پرداخت و با سفر به اطراف، وحدت امت اسلامى
را ترويج نمود. در سال 1327 پس از اعلام موجوديت دولت اسرائيل، اجتماع
عظيمى در مسجد سلطانى تهران به راه انداخت و با تلاش خود پنج هزار فدائى
اسلام را جهت عزيمت به فلسطين مهيا ساخت كه ابراهيم حكيمى نخست وزير
وقت با تجهيز آنها و اعزامشان به خارج مخالفت به عمل آورد.
در كنار اين قبيل اقدامات، نواب به توجيه نظريات سياسى خود پرداخت. گذشته
از سخنرانيهايى كه براى اقشار مختلف مردم ايراد مينمود در سال 1328
به نگارش كتاب راهنماى حقايق پرداخت. كه به سبب تنگناهاى مالي، چاپ و
نشر آن بيش از يك سال به طول انجاميد. در كنار اين روشنگريها، از
اقدامات سياسى هم غافل نبود. و چون مجلس به نخست وزيرى عبدالحسين هژير
رأى اعتماد داد، به درخواست آيتالله كاشانى تظاهراتى در مخالفت با نخست وزيرى
هژير به راه انداخت. اين تظاهرات چهار روز به طول انجاميد و طى آن به كوشش
نواب براى نخستين بار پس از شهريور 1320 بازار تهران سه روز تعطيل شد.
پس از اين ماجرا نواب به همراه برادران واحدى به لرستان و شيراز رفت و با عشاير
آن ديار به گفتگو نشست. غرض او احتمالاً ايجاد حكومت اسلامى بود. او خود در
راهنماى حقايق با عبارت در همين روزهاى نزديك به برپايى مقدمات چنين دولتى
اشاره كرده بود.
شايد چنين ايدههايى نه برخاسته از شرايط اجتماعى ـ سياسى بلكه معلول
آرزوهاى جوانان مسلمان آرمانگراى جمعيت فدائيان اسلام بوده است. درست
است كه در مجالس سخنرانى نواب و واحدى چندين هزار نفر شركت ميكردند
اما تعداد فدائيان اسلام هرگز به چند صد تن نيز نرسيد. و در همان زمان حتى
ساير پيروان آيتالله كاشانى با مواضع نواب همخوانى نداشتند. به
نوشتهى شمس قنات آبادى در انتخابات هيأت مديره مجمع مسلمانان مجاهد كه در
14 بهمن 1327 انجام شد، از يك هزار و هشتصد تن شركت كنندگان در رأيگيري،
نواب فقط هشتاد رأى آورد و قنات آبادى به اتفاق آرا به عنوان مدير جمعيت انتخاب شد.
تأكيد بر اين روايت از اين جهت اهميت داشت كه نشان دهد نواب حتى در بين مسلمانان
مبارز كه رهبرى آيتالله كاشانى و دخالت فعال در سياست را پذيرفته بودند، پايگاه
محكمى به دست نياورد. تا چه رسد به مسلمانان سنتي. لحن بيان فدائيان اسلام بسيار
تند بود و معلول روحيهى انقلابى و متأثر از روح انقلاب زمانه و نيز نوعى تاكتيك
مبارزه بود. البته اين تاكتيك در مبارزه هم كارساز بود و نواب بارها شاهد موفقيت
آن بود.
يك روز پس از انتخابات مجمع مسلمانان مجاهد، شاه از يك سوء قصد جان سالم
به در برد. دولت به همين بهانه حزب توده را غير قانونى اعلام كرد و آيتالله كاشانى
را زندان و پس از آن به لبنان تبعيد نمود. در انتخابات مجلس شانزده،
آيتالله كاشانى طى نامهاى از لبنان از نواب خواست كه به انتخاب ملّيون يارى رساند.
نواب عليرغم ترديدى كه در پايبندى برخى از نامزدها به دين داشت، خواستهى وى را
برآورد و برخى از ياران خود را مأمور نظارت بر انتخابات و حفاظت از
صندوقهاى رأى كرد.
تلاش اينان با دخالت مأموران انتظامى ناكام ماند و به بهانهى برگزارى مراسم
عزادارى سالار شهيدان، صندوق آرا از مسجد سپهسالار به محل فرهنگسراى
ايران منتقل شد و تقلب مورد نظر دولت به عمل آمد و كانديداهاى ملى به
مجلس راه نيافتند. درهمين زمان سيد حسين امامى در 13 آبان (12 محرم) 1328،
عبدالحسين هژير وزير دربار را كه در مسجد سپهسالار مشغول خلعت دادن به
رؤساى هيأت عزادارى بود ترور كرد. هژير در گذشت و امامى بلا فاصله
چهار روز بعد محاكمه و اعدام شد.
ترور هژير، موجب باطل شدن انتخابات گرديد و در انتخابات مجدد، نمايندگان
جبههى ملى و آيتالله كاشانى وارد مجلس شدند. هژير از ديرباز متهم به
ارتباط نزديك با انگليسيها بود. به خصوص مأموريت چند سالهى او در
انگلستان و سپس تصدى مقامهاى مهم در كشور، او را در مظان اتهام قرار
داده بود. او از كسانى بود كه با خانم لمبتون مأمور انگلستان در
ايران رابطهى خوبى بر قرار كرده بود و همين امر رهگشاى او به سوى
احراز پستها و مقامات بالاى كشورى بود. آيتالله كاشانى كه به او خوشبين نبود،
اعلاميهاى شديداللحن عليه نخست وزيرياش منتشر كرد.
فدائيان اسلام در اعتراض به نخست وزيرى وى تظاهرات گستردهاى
عليه او به راه انداختند. در يكى از اين تظاهرات (27 خرداد)، در حالى كه
قرآن بزرگى ميان پرچم سه رنگ در دست تظاهرات كنندگان بود، مأمورين
انتظامى به جمعيت معترض حمله كردند و 26 نفر را مجروح ساختند.
اين مسأله موجب نزديكى وكلاى جبههى ملى و آيتالله كاشانى و نواب
صفوى گرديد.
همچنين آيتالله العظمى بروجردى با صدور اعلاميهاى حمايت قاطع خود را از
مبارزات آيتالله كاشانى در برابر هژير اعلام كرد. علاوه بر اين، هژير متهم
بود كه در آزادى انتخابات مجلس شانزدهم دست برده و مانع از رسيدن نمايندگان ملى
به مجلس شده است.
هژير ترور شد و يك روز بعد در گذشت و سيد حسين امامى نيز در هفدهم آبان
1328 با شعار زنده باد اسلام در ميدان سپه به دار آويخته شد. امامى همان
كسى بود كه چندى قبل كسروى را به قتل رسانده بود و به عنوان يك چهرهى
انقلابى مذهبي، معروف شد. مرگ امامى كه اولين قربانى مبارزات مسلحانهى
جمعيت فدائيان اسلام بود، تأثير عميقى بر روحيهى مبارزه طلبى همرزمان او
گذاشت و نواب و يارانش را به شدت متألم كرد.
بدين ترتيب ترور هژير و ابطال انتخابات و برگزارى مجدد آن، به سود اعضاى
جبههى ملي، تمام شد و راه براى ورود نمايندگان مورد نظر آيتالله كاشانى و
مليون به مجلس شوراى ملى فراهم شد. با گشايش مجلس،آيتالله كاشانى كه
در شمار وكلاى منتخب تهران قرار داشت و از مصونيت پارلمانى برخوردار
بود از تبعيدگاه خود لبنان به كشور بازگشت و به صفوف اقليت مجلس پيوست.
بازگرداندن جنازهى رضا شاه:
در اواخر همان سال موضوع باز آوردن جنازهى رضا شاه از مصر مطرح شد.
محمدرضا شاه بر آن بود كه جسد پدر را به قم برده پس از آن كه يكى از
مراجع بر آن نماز خوانده، در حرم عبد العظيم دفن نمايد. تدارك شاه و
دربار براى آوردن جنازه، گسترده بود و كسى از مراجع قم نيز بر جنازهى وى
اقامهى نماز نكرد. در اين ميان فدائيان اسلام سخت فعال بودند و مرتب از
جنايات او سخن ميگفتند. سخنرانيهاى سيد هاشم حسينى و
سيد عبدالحسين واحدى و تظاهرات هر روزه در مدرسهى فيضيه و موفقيت آنان
در ناكام گذاشتن شاه و دربار، موجب شد كه برخى از وابستگان رفتند و ذهن
آيتالله بروجردى را مشوب كردند و گفتند اينها اخلالگرند.آيتالله بروجردى
نيز در دهم خرداد سال 1329 در سر درس، آنها را طلاب علوم دينى مردود ا
علام كرد كه به وظايف روحانى خود آشنا نيستند. پس از اين سخنراني،
احساسات طلاب بر ضد فدائيان اسلام بر انگيخته شد و چون در غروب روز
14 خرداد، آنان پس از نماز آيتالله خوانسارى به پخش اعلاميه پرداختند،
طلاب مخالف به آنان حمله برده و تنى چند از فدائيان اسلام را مضروب ساختند
و شهريهى طلاب پيرو نواب از سوى آن معظمله، قطع شد و به گفتهى محلاتى
اين طلاب تا يك سال حق ورود به مدرسهى فيضيه را نداشتند.
ترور رزمآرا
(عملكرد فدائيان اسلام از نهضت ملى شدن صنعت نفت تا كودتاى 28 مرداد
1332):
در پنجم تير ماه 1329، سپهبد رزمآرا به حمايت انگليس و امريكا به نخست وزيرى
رسيد. او در زمانى به نخست وزيرى رسيد كه نمايندگان جبههى ملى و آيتالله كاشانى
در صدد ملى كردن صنعت نفت بودند. وكلاى جبههى ملى در مجلس و ساير مبارزين در
خارج از مجلس به مخالفت با وى پرداختند. رزمآرا پس از كسب رأى اعتماد
از مجلسين، شروع به مذاكره با مخالفان خود كرد. يكى از مخالفان، نواب صفوى
بود كه دولت رزمآرا نخست سعى در دستگيرى وى نمود كه موفق نگرديد و سپس
با وعدهى از بين بردن كليهى سوابق فدائيان در دادگستري، ارتش و شهرباني، از
او خواست تا سر از مخالفت با دولتش بردارد. نواب در پاسخ، پروندههاى مذكو
ر را فاقد ارزش دانست. همچنين رزمآرا افرادى را نزد آيتالله كاشانى فرستاد ولى
از همراهى ايشان هم نااميد شد و بناى سختگيرى بر جبههى ملى گذاشت.
دكتر حسين فاطمى مدير روزنامهى باختر امروز را دستگير و دستور توقيف
چاپخانهاى را داد كه روزنامهى شاهد دكتر بقايى در آنجا چاپ ميشد. علاوه بر
اين رزمآرا از قرار داد الحاقى نفت درمجلس دفاع نمود و طى نطقى با بيان
اينكه ايرانى لياقت ساختن آفتابه گلى را ندارد چگونه ميخواهد صنايع نفت خود
را اداره كند، به همهى نمايندگان و مردم ايران توهين نمود و در نهايت تهديد
كرد كه مجلس را در پى ملى كردن صنعت نفت بر سر اقليت خراب خواهد كرد.
گفته شده است وى سرهنگ قوامى را مأمور آماده سازى مقدمات كودتا كرده بود.
با اين همه، مخالفتها، تحصنها و اعتراضات متعدد به جايى نرسيد و رزمآرا
همچنان با قدرت زمام امور را در دست داشت و وكلاى ملى ناتوان از انجام
هيچ كار و ترسان از كودتاى رزمآرا، به نواب صفوى متوسل شدند.
نواب نيز شرط كرد كه اگر دولت ملى سر كار آيد احكام اسلام را به اجرا در آورد و
قوانين غير اسلامى را ملغى نمايد، او خواستهى آنان را به اجابت ميرساند.
نواب دو روز طى جلسهى مشابهى با آيتالله كاشانى خواستهى آنان را
منوط به خواستههاى خود كرد و از آنان تعهد گرفت. بدين ترتيب به تعبير
حاج مهدى عراقى وكلاى جبههى ملى فتواى قتل رزمآرا را از نظر سياسى
و آيتالله كاشانى فتواى قتل او و شش تن ديگر را از جهت شرع صادر كرد.
شمس قنات آبادى هم در خاطرات خود چندين بار تأكيد كرده كه آيتالله كاشاني،
رزمآرا را مفسد فى الارض و مهدورالدم ميدانست. بدين گونه فدائيان بار ديگر فتواى
يك مجتهد مسلم را جهت كشتن مصداقى ديگر گرفته و عمل به آن را وظيفه و
تكليف شرعى دانستند. از اين رو آنان در قتل رزمآرا، مشكل شرعى نداشتند
اما ميبايست به وى هشدار ميدادند. به همين دليل عبد الحسين واحدى پنج
روز قبل از ترور رزمآرا از وى خواست از نخست وزيرى كنارهگيرى كند و با
صراحت تهديد كرد اگر رزمآرا تا سه روز ديگر خود كنار نرود، او را كنار
خواهيم فرستاد. رزمآرا به اين هشدار اعتنايى نكرد. چون روز شانزدهم اسفند
در مجلس ترحيم آيتالله فيض در مسجد سلطانى شركت نمود آماج تير
خليل طهماسبى قرار گرفت و به قتل رسيد و طهماسبى نيز دستگير شد.
پس از قتل رزمآرا مجلس طى ماده واحدهاى نظر كميسيون نفت براى ملى شدن
صنعت نفت در سراسر كشور را به تصويب رساند و با تصويب اين طرح در
مجلس سنا در روز 29 اسفند سال 1329، خواستهى مردم ايران براى
تصويب ملى شدن صنعت نفت تحقق يافت.
پس از قتل رزمآرا، حسين علا به نخست وزيرى رسيد. پنج روز پس از روى
كار آمدن علا در 28 اسفند يعنى 12 روز پس از ترور رزمآرا، جوان دانشجويى
از دانشكدهى معقول و منقول به نام نصرت الله قمي، دكتر زنگنه وزير فرهنگ
را با انگيزهى شخصى به قتل رسانيد. اما اين حادثه از نظر عموم به فدائيان اسلام
نسبت داده شد. به همين دليل فرماندار نظامى تهران شب عيد 1320 و در نخستين
روزهاى فروردين عدهاى از فدائيان اسلام را دستگير كرد.
در هفتم ارديبهشت ماه 1330 حسين علا به علت ناكامى در برابر اقليت در
مجلس مستعفى شد و مجلس به دكتر مصدق رأى اعتماد داد. او در دوازدهم
ارديبهشت كابينهى خود را معرفى كرد. در آغاز انتظار ميرفت وى اعضاى
كابينهى خود را از ميان عناصر خوش نام، صالح و فعال انتخاب كند در حالى
كه مصدق در پى جلب نظر شاه و دربار بود و به جز كريم سنجابى هيأت وزيران وي،
متشكل از همان وزراى سابق بودند. آيتالله كاشانى با صدور اعلاميهاى خود
را از مداخله در طرز تشكيل اين دولت مبرا دانست. چنين تركيبى همراه با عدم
اعتقاد مصدق به اجراى احكام شرعي، موجب شكاف ميان وى و نواب صفوى شد.
اختلاف تا آنجا پيش رفت كه مصدق معتقد به توافق با شاه جهت ادامهى ملى شدن
صنعت نفت بود ولى نواب آن را مقدمهى برپايى حكومت اسلامى ميدانست و از
آنجا كه نوع و شكل حكومت براى نواب اهميت چندانى نداشت و وجود افراد
صالح و متعهد را شرط ضرورى براى حكومت مورد نظر خود ميدانست،
كابينهى مصدق را تفالههايى ميدانست كه نميتوان با آنها كنار آمد. در حالى
كه از نظر مصدق، در آن شرايط ملى شدن نفت اهميت داشت و برپايى
حكومت اسلامى مجالى ديگر ميطلبيد كه اكنون فراهم نيست. نواب صفوى
حتى از تعلل آيتالله كاشانى در برپايى حكومت اسلامي، گلهمند شد و در نامهاى
خطاب به او نوشت:
شما به قيمت خون فرزندان اسلام از خطرهاى حتمى نجات يافتيد و به حكومت
رسيديد و سر انجام با تبانى با دشمنان اسلام به قدرى به فرزندان دلسوختهى
اسلام جنايت كرديد كه روى جنايتكاران عالم سفيد شد.
در اين نامه تندترين حملات به جبههى ملى به ويژه آيتالله كاشانى صورت گرفت
و مخالفان فدائيان اسلام از فواحش پاريس، پستتر و نانجيبتر به
حساب آمدهاند.
متعاقب حملات اخلاقى و سياسى نواب به اقليت مجلس و آيتالله كاشاني،
دكتر مصدق در 30 ارديبهشت 1330 يعنى 24 روز بعد از گرفتن رأى
اعتماد از مجلس، جمعيت فدائيان اسلام را متهم كرد كه قصد كشتن وى را دارند.
در پى اين اتهام و با نظر مساعد مصدق، نواب و جمعى ديگر از فدائيان اسلام
بازداشت و روانهى زندان شدند.
اين واقعه سر آغاز يك دورهى سخت مبارزهى فدائيان اسلام با دولت مصدق شد.
مبارزاتى كه تمامى طول حكومت مصدق را در برگرفت و سر منشاء بسيارى
از حوادث و اتفاقات در اين دوره از حيات سياسى كشور شد.
فدائيان اسلام جهت آزادى زندانيان خود اعلاميه، تحصن، ملاقاتها و
نامههاى عديدهاى را صورت دادند ولى نتيجهاى نگرفت و چون همهى تلاشهاى
آنان جهت آزاد ساختن نواب بيثمر ماند در روز 21 دى 1330 پنجاه و يك تن
از آنان پس از ملاقات با نواب از زندان خارج نشدند. آنان در زندان اعلام كردند
كه تا رهبرانشان آزاد نگردند در زندان خواهند ماند. رايزنيهاى دولت جهت
پايان دادن به اين تحصن نتيجهاى نداد و آنها 18 روز بندهاى زندان را در
اختيار داشتند. دستگاههاى قضايى و انتظامى به جاى رسيدگى به تقاضاى
متحصنين، ترتيب حملهى نيروهاى ويژه را به زندان دادند و اين نيروها
نيمه شبى به فدائيان حمله كرده آنها را سخت كتك زدند و به سلولهاى انفرادى
انداخته براى همه يك پروندهى اتهامى تشكيل دادند.اعتصاب غذا و
به وخامت گرويدن حال برخى از زندانيان، سبب شد تا رژيم 39 نفر از آنان را
آزاد كنند. با اين حال تعداد 14 نفر از متحصنين همچنان در زندان باقى ماندند.
طى مدتى كه نواب در زندان به سر ميبرد سيد عبدالحسين واحدى كه چندى پيش
آزاد شده بود، عملاً رهبرى فدائيان اسلام را بر عهده داشت. او از
محمدمهدى عبدخدايى نوجوانى 25 ساله ـ خواست كه دكتر حسين فاطمى
معاون سابق نخست وزيرى و مدير روزنامهى باختر را ترور كند. فاطمى در
حالى كه در تاريخ 25/11/1330 بر سر قبر محمد مسعود ـ روزنامهنويسى
كه چند سال پيش از آن به طور مرموزى كشته شد ـ سخنرانى ميكرد به
دست عبدخدايى مورد اصابت گلوله قرار گرفت و مجروح شد.
فاطمى همانند مصدق در اجراى شريعت اسلام اهمال ميورزيد و در روزنامهى
باختر امروز، شديدترين حملات را به فدائيان اسلام مينمود. حتى فدائيان بر
اين باور بودند كه عامل اصلى يورش مأموران زندان به آنان، دكتر
فاطمى بوده است.
بدين ترتيب فدائيان كه نميتوانستند اسارت رهبر و آزار ياران خود در زندان را
تحمل كنند بدين نتيجه رسيدند كه ميبايست به حكومت دكتر مصدق درس عبرتى
بدهند. با اين همه عبدخدايى از واحدى ميخواهد كه حكم مراجع را براى
انجام اين كار ارائه دهد. واحدى به او ميگويد كه ما از آيتالله صدر حكم كلى
داريم. از واحدى ميپرسد چرا فاطمى انتخاب شده است؟ پاسخ ميشنود كه
چون فاطمى رابط مصدق و دربار است.
دوران فترت:
محاكمهى متهمان فدائيان اسلام متحصن در زندان قصر، در تير ماه سال
1331 به پايان رسيد. در مرداد ماه همان سال مجلس هفدهم كه نواب شركت در
انتخابات آن را تحريم كرده بود، طرح سه فوريتى آزادى خليل طهماسبى را
تصويب كرد و نامبرده در 24 آبان ماه 1331 از زندان آزاد شد. در 14
بهمن ماه همان سال نواب صفوى نيز آزاد گرديد. نواب پس از آزادى با انتشار
اعلاميهاى ابراز داشت كه در شرايط آن روز كه نه شاه و نه مصدق، هيچ يك پابند
اجراى احكام اسلام نيستند، در فعاليتهاى سياسي، دوران فترت را آغاز ميكند و
صرفاً به تبليغات دينى ميپردازد. با اين همه موضع جديد نواب خوشايند برخى از
يارانش نبود. دولت مصدق در قبال فشارهاى دولت انگليس ناتوان شده بود. در
چنين شرايطي، برخى از فدائيان اسلام، علاقهمند به نزديك شدن به آيتالله كاشانى و
حمايت از دولت مصدق در قيام سى تير 1331 بودند و براى تحقق خواستهى
خود نواب را تحت فشار گذاشتند. اينان نخست به انتقاد از واحدى پرداختند و خواستار
حذف وى شدند.
واحدى از فدائيان كناره گرفت و اعلام كرد كه خود گروهى جدا تشكيل خواهد داد.
پس از جدايى و شكاف بين مصدق و كاشاني، اينان علاقهمند به يارى رساندن
آيتالله كاشانى در مخالفت با مصدق بودند و براى وارد كردن نواب به پذيرش
خواستهى خود، يكى يكى شروع به استعفا كردند. نواب براى مقابله با اين وضع
اعلاميهاى صادر كرد و مخالفان را از جمع فدائيان اسلام اخراج كرد.
پس از كودتاى 28 مرداد نيز امير عبد الله كرباسچيان از فدائيان اسلام جدا شد.
چند ماه بعد در پى بازگشت نواب از سفر به فلسطين و اردن و مصر،
حاج ابراهيم حرافان از آنان جدا شد و در فروردين 1333 سيد هاشم
حسينى با صدور اعلاميهاي، نواب را در ارتباط با اجانب دانست و حتى سياست
او را انكار نمود. اين جدايى و آن اعلاميه، سخت نواب را آزرد. البته خوش نيت
بر آن باور است كه داوطلبى نواب براى انتخابات مجلس هجدهم عامل مخالفت سيد
هاشم حسينى با او بود. سيد هاشم پس از جدايى از نواب به بسط معارف دينى روى
آورد كه سه مجلد با عنوان عقايد الانسان حاصل تلاش اين دورهى اوست.
ترديدى نيست كه اين جداييها موجب تضعيف توان فدائيان اسلام شد و در
فرجام نهايى آنان تأثير گذاشت.
كودتاى 28 مرداد و سكوت نواب صفوى
دكتر مصدق كه با حمايت كاشانى در جريان تظاهرات مردمى 30 تير و
با سقوط دولت چند روزهى قوام مجدداً بر سر كار آمده بود، هرگز تمايلى
به اداى دين به آيتالله كاشانى نشان نداد و تنها بر پشتيبانى و حمايت مردمى
از دولتش اتكا داشت و در مسألهى كسب اختيارات فوق العاده، در مقابل كاشانى
رئيس مجلس و اكثريت نمايندگان مخالف قرار گرفت. با متقاعد كردن اقليت
طرفدار خود در مجلس به استعفا و برگزارى رفراندوم، به انحلال مجلس شوراى ملى
دورهى هفدهم مبادرت ورزيد. سپس بر سر كنترل و فرماندهى نيروهاى مسلح با شاه ني
ز درگير شد. درست در همين زمان طرفدارانش در جبههى ملى نيز به دليل خود
محوريهايش از او كناره گرفتند. همزمان تودهايها را نيز در فعاليتهاى
سياسى شان باز گذاشت.
در مقابل، خشم و تنفر مذهبيون از جمله فدائيان، برانگيخته شد. مصدق
در چنين اوضاع و احوالي، همه چيز را براى از دست دادن تمام حاصل تلاش
مردم در راه كسب آزاديهاى سياسى و منافع ملي، فراهم ساخت. سرانجام در
28 مرداد 1332 در برابر حيرت همگان، عدهاى اوباش مزدور كه از سوى
عمال وابسته به امريكا هدايت ميشدند، دولت وى را به سادگى و با كمترين
مقاومت مردمى سر نگون كردند. فدائيان اسلام كه از گسترش فعاليتهاى
تودهايها نگران به نظر ميرسيدند و از سوى ديگر نسبت به دكتر مصدق قطع اميد
نموده بودند در قضيهى كودتاى 28 مرداد تنها تماشاگر اوضاع شدند.
در مرداد ماه 1332، همسر دوم نواب درگذشت. گزارشگر شهربانى از سخنان نواب
در آن ايام گزارشى به دست داده كه طى آن، نواب مرگ همسر خود را معلول مزاحمتهاى
وقت و بيوقت مأموران مصدق و ترساندن خانم دانسته، افزوده است:
صبح 28 مرداد خود خواستم قيام كنم، چون ديگر تحمل جايز نبود. و از دست
تودهايها داشتم ديوانه ميشدم. در ختم عيالم استخاره كردم استخاره فرمود كه صبر كن كه
من هم صبر كردم كه از جانب خدا تودهايها كوبيده شدند.
دنبالهى اين گزارشات، بيانگر موضع نواب نسبت به دولت زاهدى است. نواب بيان كرد،
كه:
ميدانستم اين دولت كمى بيدين است و از علائم بيدينى دولت زاهدى اين است كه
فكر مردم بيكار و گرسنه نيست. خمس و زكات را از مردم ثروتمند نميگيرد كه
خرج فقرا كند. اما چونكه با تودهايها مبارزه ميكند و مصدقيها را ميكوبد من فعلاً
حرف ندارم و سكوت ميكنم.[284]
با اين همه نواب پس از گذشت پنج روز از كودتا، ضمن ارسال نامهى
تهديد آميزى به زاهدي، با انتشار اعلاميهاى مواضع شفاف فدائيان اسلام در
برابر دولت كودتا را اعلام كرد. نواب در آن اعلاميه با اشاره به فشارهاى
حكومت مصدق بر آنان و ياد آورى اصل دوم متمم قانون اساسى آن دوره، شاه
و رجال سياسى كشور را به ترويج احكام اسلامى دعوت كرد. وى صريحاً
هيأت حاكم و دولت كودتا را غاصب و غير قانونى خواند.
بدين گونه نواب پس از كودتاى 28 مرداد، هم همچنان بر مواضع و اصول خود
استوار ماند و همچنان خواهان اجراى احكام اسلام شد.
دولت زاهدى كه تازه بر خرابههاى كودتا دولت تشكيل داده بود، نه تنها اعلاميهى تند
نواب را به دل نگرفت بلكه چند تن را نزد نواب فرستاد و به وى پيشنهاد پذيرش
وزارت فرهنگ كرد، ليكن وى نپذيرفت. با اين همه نه نواب كارى به دولت زاهدى
داشت و نه زاهدى از فعاليتهاى مذهبى و دينى او ممانعت به عمل ميآورد.
حتى در آذر ماه 1332 به تشويق دولت، نواب براى شركت در مؤتمر اسلامى
به اردن رفت و در آن جا درخشيد.
دورهى آخر
بدين ترتيب فدائيان اسلام پس ازكودتا به فعاليت مذهبى و فرهنگى روى آوردند
و هر از چندگاهى نيز به دولت كودتاى حاكمه حملات صريحى مينمودند كه تنها
از سوى پان ايرانيسمها مورد هجوم قرار ميگرفتند.
به روايت خوش نيت، فدائيان در اين دوران تصميم داشتند افرادى چون سپهبد زاهدي،
سرتيپ بختيار، جمال امامى و دكتر امينى را به دليل هجوم به مقدمات اسلامى از ميان
بردارند اما بنا به دلايلى موفق به اين كار نشدند. نواب در اين دوره
همچنين به در خواست مردم مذهبى قم ميخواست در دورهى 18 مجلس شوراى ملي،
نمايندهى مردم آن شهر گردد تا از مصونيت پارلمانى سود جويد و آزادانه از
تريبون مجلس به بيان ايدههاى اسلامياش بپردازد. اين حادثه مهمترين
شيفتى بود كه در زندگى سياسى وى رخ ميداد. چرا كه وى يكباره در شرايطى
كه موفقيتهاى زيادى از مسير مبارزهى مسلحانه به دست آمده بود، به مبارزهى
سياسى از طريق پارلمان روى آورد. محمد جواد حجتى كرمانى اقدام او را تنزل
از فاز نظامى به فاز سياسى و به نوعى پويايى فكر سياسى او تفسير ميكند كه
براى خيلى از معاصرانش قابل درك نبود.
تا اينكه با مخالفتها و انتقاداتشان، بناى جدايى گذاردند و نواب را از نامزدى
انصراف دادند. نواب با صدور اعلاميهاى اعلام كرد كه نامزدى نمايندگى را
با وجودي كه از هر مرگى دردناكتر ميداند، به خاطر دفاع از اسلام و پيشبرد
اهداف اسلامى در جامعه پذيرفته است كه به دليل كوتهبينى عدهاي، مبادرت به
انصراف نموده است. سيد هاشم حسينى از معترضين به نواب در اين
جريان بود كه با انتشار اعلاميهى شديد اللحنى جدايى خود را از صفوف فدائيان
اعلام كرد.
به هر ترتيبى كه بود نواب از نامزدى منصرف شد و ديگر در عرصهى سياسى حضور
پررنگى نداشت تا اينكه در سال 1334، مسألهى پيوستن ايران به پيمان نظامى بغداد
با شركت عراق، تركيه، پاكستان و عضويت امريكا و انگليس پيش آمد. نواب از
اين پيشامد احساس خطر كرد و اعلاميهاى در محكوميت پيوستن ايران به اين
پيمان صادر نمود. اما تلاشهاى او به جايى نرسيد و لذا بر آن شد تا با ترور
حسين علا نخست وزير وقت، مانع انجام اين كار شود.
مظفرعلى ذوالقدر، اهل خمسهى زنجان كه در آبادان به فدائيان پيوسته بود،
براى ترور علا انتخاب شد. وى در 25 آبان همان سال، حسين علا را كه براى
شركت در مجلس ختم مصطفى كاشانى فرزند آيتالله كاشانى به مسجد شاه آمده بود
هدف تير سلاح خود قرار داد. علا زخمى سطحى برداشت و با سرباند پيچى شد
ه براى امضاى پيمان به عراق رفت. ذوالقدر دستگير شد و فدائيان اسلام تحت
تعقيب قرار گرفتند.
اسدالله علم مبلغ سى هزار تومان جايزه براى دستگيرى نواب صفوى قرار داد.
دورانى فرارسيده بود كه هيچ كس جرأت و توان يارى رساندن و پناه دادن به آنها را
نداشت. در اين شرايط حساس تنها آيتالله طالقانى به آنها در منزلش پناه داد. پس از
لو رفتن منزل مذكور، مكانى ديگر رفتند و در همانجا دستگير شدند.
پس از بازداشت آنان و صدور حكم اعدام براى نواب صفوى و سه تن از يارانش،
بسيارى از علما و روحانيون تصور نميكردند رژيم دست به چنين اقدامى بزند.
عليرغم حمايتهاى نيمهجانى كه از فدائيان شد، رژيم در سپيده دم 27 دى 1334،
آنان را با چشمانى باز تيرباران كرد و بدين صورت به يك دهه مبارزهى
مسلحانهى اسلامگرايان راديكال پايان داد.
پایان قسمت چهارم