تبليغاتX
به نام خداوند آسمانها و زمین

فرارازکفّاره ..

م- ا - زائر

۲۱مردادماه ۸۹

کفاره روزه . از توضیح المسائل حضرت آیت الله .. صفحه 268

مساله 1638

کسی که کفاره روزه رمضان براوواجب است . باید یک بنده راآزادکند یابه

دستوری که درمساله بعد گفته می شود . دوماه روزه بگیرد یا60 فقیر

را سیر کند یابه هرکدام یک مدmod (که تقریبا 10 سیراست ) طعام یعنی گندم

یاجو ومانند اینها بدهد و چنانچه اینها برایش ممکن نباشد هرچندمدکه می تواند به فقرا

طعام بدهد واگرنتواند طعام بدهد باید استغفارکند . اگرچه مثلا یک مرتبه بگوید

" استغفرالله " واحتیاط مستحب درفرض اخیرآن است که هروقت بتواند

کفاره بدهد .

مساله 1639

کسی که می خواهد دوماه کفاره روزه ماه رمضان رابگیرد .باید سی ویک روزآن

راپی درپی بگیرد واگربقیه آن پی درپی نباشد اشکالی ندارد.

مساله 1692

مسافرت درماه رمضان . مانعی ندارد . ولی اگر برای فرارازروزه باشد مکروه است .

روزاول ماه رمضان بود. .پنجشنبه 21مرداد 89 برابر با اول رمضان 1431.

سحر بیدارنشدم وقتی بیدارشدم ساعت 5 صبح بود . شاید به دودلیل . اول

این که تصمیم نگرفته بودم که روزه بگیرم یانگیرم . دوم هم این که همراه نداشتم

وتنها بودم . البته کسی همراه من بود که خود اوهم قرارنبود روزه بگیرد ولازم

هم نبود که اورابیدارکنم یا اومرابیدارکند.

بهرحال گرفتارشده بودم . البته می توانستم نیت کنم وبعد هم بروم خانه

استراحت کنم تازمان افطارولی فکر کردم که این برنامه سنگین باشد و شاید

هم برای من بااین وضع مزاجی حرام .

چند لحظه فکر کردم چه کنم ؟ وبعد هم نتیجه گرفتم که ازتهران خارج شوم وبه

یک شهرنزدیک بروم که افقش باتهران متفاوت باشد وفاصله بیش ازحد ترخص .

شب هم جائی غیرازخانه بودم . فکرکردم اگر بخانه بروم باصطلاح شل

می شوم وبهتراست تا تصمیم گرفته ام آن را اجراکنم ومعطل نشوم . سریعا خودم

رابه میدان آزادی رساندم .وبایک سواری عازم کرج شدم .

حدود ساعت 10 هم کرج بودم .مقداری درشهر قدم زدم و چیزی هم نتوانستم بخورم

یابیاشامم .

مردم رعایت می کردند ومن فقط درمتروکرج پیرمردی رادیدم که یک نان قندی

دردست داشت وآهسته آهسته می خورد .

یک نفرهم داشت قران می خواند .. که قران راغلط می خواند به اوتذکر دادم .

یک بنده خدائی هم آنجا بود گفت خوب حالا ما به چه چیز قران عمل کردیم که

این اقا عمل کند .. ومقداری هم باهم صحبت کردیم و نهایتا نظرخودمن هم همین بود

که شاید این بنده خدا با این قران غلط خواندن هم مقرب درگاه الهی باشد

و بقول حافظ

حافظا می خورورندی کن وخوش باش ولی

دام تزویر مکن چون دگـــــــــــران قران را.

درمترو کرج سوارشدم وبه طرف گلشهر راه افتادم و درآنجا هم همین بود .

البته من می توانستم ازفروشگاه مترو نوشابه ویا آب معدنی تهیه کنم ولی

درحضور دیگران نمی توانستم چیزی بخورم یعنی به خودم اجازه نمی دادم

چنین کاری کنم یعنی تظاهر به روزه خواری .

به شهر آمدم و درهمان نزدیکی مترو قدم زدم که برای برگشتن هم مشکل

دوری مسافت رانداشته باشم .

همه جابسته بود . یعنی جائی که می شد انسان بنشیند و استراحتی کند و

چیزی بخورد یابیاشامد .

بهرحال وارد یک کافی نت شدم و حدود یک ساعت خودم رامشغول کردم به وبگردی

وپاسخگوئی به دوستانی که پیام داده بودند .

بعدهم توقف درکنار یک روزنامه فروشی وخواندن تیتر ها . که به به و

چه چه بود واصلا اه اه نداشت و چند تیترهم ازنمایش مشائی واصولگرایان ...

بعد هم به اذان ظهر نزدیک شدیم و عازم مترو گلشهر برای رسیدن به تهران ..

مترو هم درآن ساعت ظهر خلوت بود . یک آقائی ازشهرستان فسا آمده بود و

حالت گیج وخسته ای داشت . کاری درکرج داشت که آمده بود وبه سرعت

می خواست به شهر خود برگردد.

درهرایستگاه که قطارتوقف می کرد بعد ازتوقف هم چند تکان می خورد که این

تکانها هم تداعی بسیاری ازمسائل بود من جمله تحریم – خرابی واگنها ونیاز

به تعمیر- لزوم تعویض قطارها وجایگزینی قطارها ی نو –

مدیریت ضعیف و...

خوب بالاخره کدام ؟. معلوم است هرکدام دیوارش کوتاه تراست و راحت تر

می توان به اوفحش داد و گرفتارهم نشد . طبق خصیصه بیشتر ایرانی ها

که فحش رابه کسی می دهند که جوابگو نباشند وراحت بتوانند ناسزابگویند و

کسی هم کاری به کارشان نداشته باشد و آنهم براساس موقعیت روزاست که

این ملت استبداد زده درطول تاریخ داشته اند که چه کسی دراوج است و

چه کسی ستاره اش افول کرد هاست .

ومواظب باشند به آن که دراوج است کاری نداشته باشند وآن

که افتاده است اورالگد بزنند که بیشتر درچاه بیفتد.

آن دوست فسائی ما هم مرتبا سوال می کرد که ترمینال جنوب کجاست .

آقائی که کناراو بود اوراراهنمائی کرد و من هم همین طور .

گفت : تهران شلوغ است . اما برنامه ای است که خلوت بشود ومردم ازشهر

بروند.

گفتم : چرا مردم بروند ؟. هرکس باید درهرشهری که دوست دارد وزندگیش

می گذرد زندگی کند .

چه کسی حق دارد مردم راازیک شهراخراج کند ؟وچرا؟

باخداحافظی به متروصادقیه رسیدیم .

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در دوشنبه پانزدهم شهریور 1389 و ساعت 11:11 |

 

 

سفری به شهریار

نیمه شعبان 1431

م – ا- زائر

 قبل  از پرداختن به سفرنامه  شهرستان شهریار مختصری از شهرستان شهریار

 ازسایت شهریاری ها دراختیار مخاطبان قرارمی دهم .

شهرستان شهریار در منتهی الیه ضلع جنوبی سلسله جبال

البرز مركزی واقع شده است و با وسعتی معادل 1329

كیلومتر مربع در ارتفاع 160 متری از سطح دریاهای آزاد

قرار گرفته است.

شهرستان شهریار دارای سه بخش مركزی، ملارد و قدس، 9 شهر شامل شهریار، ملارد، قدس، صفادشت، صباشهر، شاهدشهر، وحیدیه، اندیشه و فردوسیه و 10 دهستان بوده و از شمال و غرب به شهرستانهای رباط كریم و ساوه محدود می شود.

جمعیت شهرستان در حال حاضر بالغ بر 838000 نفر می باشد و حدود 7% مساحت استان و 9% جمعیت را در خود جای داده است.

ازلحاظ مختصات جغرافیائی بین " 30 َ 20 50 تا " 10  َ 13 51 طول شرقی از نصف النهار گرینوچ و"50 َ 30 35 تا " 15 َ45 35 عرض شمالی از خط استوا قرار دارد.

با مراجعه به كتب معتبر و تاریخی و اظهار نظرهای مورخین می توان دریافت كه شهریار از سابقه بسیار طولانی برخوردار است. قدمت برخی از آثار باستانی و بناهای تاریخی به هزاره های قبل از میلاد و ظهور دین مقدس اسلام برمیگردد. همچنین وجود بقاع متبركه و مزار نوادگان ائمه اطهار ( ع )‌ نشان دهنده دینداری و دین باوری مردم این متطقه از میهن پاك كشورمان می باشد. واژه شهریار از تغییر و تحول واژه ” شهردار “ كه برگرفته از واژه های ” خشتره داره “ در فارسی باستان و ” شتردار “ در زبان پهلوی به معنای ” دارنده و مالك كشور “ می باشد به دست آمده است.

همچنین در فرهنگ نامه های زبان فارسی معنای لغوی شهریار را برابر با كلانشهر و یا بزرگ شهر آورده اند.
شهریار با توجه به سابقه چندین هزار ساله و به علت برخورداری از شرایط ویژه هموار مورد توجه خاص بوده است.

شهریار در گذشته از بلاد ری محسوب می شده است.
سازمان میراث فرهنگی وجود قریب به 74 تپه باستانی، چندین قلعه تاریخی، چند درخت قدیمی چند صد ساله، تعدادی گورستان تاریخی، كاروانسرا و آثار باستانی دیگر را كه همگی مبین سابقه كهن این منطقه می باشد را مورد شناسایی قرار داده است. مظاهر تمدن اقوام سیلك كه قدمت آن به 3800 تا 4000 سال قبل از میلاد باز می گردد در تپه ها و جلگه های شهریار دیده شده است و همچنین مظاهر نفوذ تمدن این اقوام كه وسایل كار آنها را بیشتر سنگ و استخوان تشكیل می داده است را میتوان در اطراف تهران چشمه علی، ری و اسماعیل آباد یافت.

این شهرستان به لحاظ نزدیكی به شهر تهران و پایتخت سیاسی كشور و نزدیكی به فرودگاه های بین المللی و ... دارای ویژگی های منحصر به فردی است كه آن را از سایر شهرستان های استان متمایز می سازد.

به عنوان نمونه عدم ساماندهی جمعیت منجر به سكونتهای غیر رسمی در شهرها و روستاها شده و این مهم تأمین شاخصهای بهداشتی، امنیتی، درمانی، عمرانی، رفاهی و ... را با مشكل روبرو ساخته است.


 

نیمه شعبان  امسال برابر با سه شنبه 5 مرداد 1389

 

صبح زود آقای دکتر مفر د ازدوستان باخانواد ه به درب منزل آمدند و ازما خواستند که به

 

شهریار برویم .

 

فاصله ای چندان تاتهران نیست . من آمادگی چندانی نداشتم ولی فرصتی بدست آمد بهرحال

 

سوارشدیم و خانواده ها هم باما بودندبه طرف میدان آزادی وبعد هم ازجاده ویژه به طرف

 

شهریار ازباغستان گذشتیم و اولین تابلو شهر شهریار خودنمائی می کرد .

 

 قبلا هم چندبار به شهریارآمده بودم .

 

 شهری است سرسبزوزیبا واما درتابلوی ورودی شهرنوشته شده است .

 

به شهر شهریارنگین سبزغرب استان تهران خوش آمدید

 

البته این اعلام را با رنگ سفید برروی زمینه آبی نوشته بودند که هیچ تناسبی باسبزی

 

وسرسبزی ندارد.

 

وشاید هم هدف این بوده است که دراینجا هم رنگ سبز حذف شود . درجائی که لازم است

 

سبزی وسرسبزی نشان داده شود وبه چشم بیاید وچشمگیر باشد .

 

البته من فکر می کنم اگر این اعلان را بابرگ درختان می نوشتند بسیار زیبا تروطبیعی تر بود

 

تا این که بارنگ بنویسند آن هم رنگی  که تناسبی باموضوع نداشته باشد.

 

وارد شهر شدیم وشهرهم امروز بمناسبت نیمه شعبان وولادت مولا صاحب الزمان

 

(عج) تزیین و چراغانی شده بود و پرچمهائی هم برسردرب ادارات وگاهی مغاز ها

 

دیده می شود . پرچمهائی هم به رنگ زرد بر روی درختها خودنمائی می کرد که روی

 

 آنها نوشته بود . ستاد مردمی ..

 

باماشین ازنقاط مختلف شهر دیدن کردیم . بعضی جاها ی آن هم واقعا زیبا بود .

 

درختها حالت تونل داشتند وماازتونلهای درخت عبورمی کردیم .

 

باچندنفر صحبت کردیم . بعضی لحظه ترکی بسیار غلیظی داشتند که به زحمت قابل

 

 تشخیص بود وبرخی هم حالت معتادان راداشتند .

 

به شوخی گفتم :

 

اگر من هم دراین هوای خوش وخرم زندگی می کردم ممکن بودکه تریاکی شوم ..

 

بهرحال به طرف شهر برگشتیم . درحالی که خانمها هم مقدار قابل توجهی سبزی خریده بودند که

 

به آقای دکتر گفتم : این هم تکلیف ما که این سبزی هاراباید پاک کنیم .

 

دکتر گفت : من که حوصله اش راندارم .. من میگم همون  سبزی پاک کرده بهتره ..

 

که بتونم به مطالعه برسم .

 

بعد هم به پارک شهر رفتیم . هواخنک بود در پارک شهر نشستیم و ناشتاخوردیم . 

 

 تابلوئی هم در آنجا خودنمائی می کرد بنام شورای شهر شهریار..

 

عده ای هم درپارک وروی زمین سرد خوابیده بودند . اینها هم کارتن خواب های

 

شهریاربودند ..

 

چادر یکی از آنها نشان می داد که ایشان هم خانمی هستند که تنها درآنجا خوابیده بودند  .

 

 آفتاب روی آن خانم رسیده بود . یکی ازخانمها به طرف اورفت اول ناشتا برای او

 

 گذاشت وبعد اورابیدارکرد . گفت آفتاب شمارااذیت می کند بیائید توی سایه .

 

گفت : مریض هستم ونمی توانم حرکت کنم . وبعد داروهایش رانشان د اد .این خانم

 

 شاید ۳۰ سال سن د اشت .

 

بلند شدیم و عازم تهران ..

 

واما من فکر می کردم . آیابهتر نبود مسولان شهریار بجای این همه دقت که رنگ سبز

 

سبزنباشد وآبی باشد و بجای این همه پرچم ونقش درودیوار . محلی برای اسکان این بندگان

 

خدا و این خانم درمانده وبیمار تهیه می کردند و نام حضرت را هم بر آن مجتمع می گذاشتند .

 

کدام یک قلب حضرت مهدی (ع)  راشاد می کرد ؟

 

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389 و ساعت 13:37 |

شاعری که دعایش مستجاب شد .

م – ا – زائر

گاهگاه دیده ویا شنیده می شود که عده ای ازنویسندگان باحالت یاس وناامیدی

مطالبی رامی نویسند و می گویند . خوب گفتن این حرفها چه فایده ای دارد. چرابنویسیم .

برای که بنویسیم .

چه بنویسیم . کجابنویسیم . و بعد هم نتیجه این که قلم رابشکنیم و

کناربگذاریم وبقول معروف ببوسیم ودرطاقجه بگذاریم . این مطلب برگی ناگفته

ازتاریخ ایران است که معجزه قلم رانشان می دهد .

ابتداشعری رااززنده یاد عشقی می آورم که جنبه ای افسانه ای دارد. . بعد مطلب دانشی

معدوم درزمان نمایشات مجلس و مخالف وموافق را وبعد هم شعر

محمود ثنائی ( شهر آشوب ) را ....که به واقعیت پیو.ست .وبرای اولین بار درج می شود وقبلا درهیچ

نشریه ای منتشر نشده است .

تاثیر سخن

میرزاده عشقی

شنیدم نویسنده ای درقدیم

نویسنده پاک رای وحکیم

گزیده یکی چامه انشا نمود

شه عصر ازآن نامه رسوا نمود

گرفت آن هجانامه آنسان رواج

که شه رادرون شد بسربیم تاج

بفرمود کان نامه هاسوختند

لب آن نویسنده رادوختند

برشه بسی نامه آتش زدند

بدش آتش قهر آبش زدند

قضارادرآن دم یکی تند با د

بدامان شه . مشتی آتش نهاد

شدازآن بلا . راه رفتن گرفت

ولیکن یکی میخش دامن گرفت

مرآن شاه رامیخ برتخت دوخت

نگهداشت تاآنکه برتخت سوخت

سراپرده وتخت شه هرچه بود

گرفت آتش وزور آتش فزود

به ده ثانیه یکسر آن بارگاه

بیفتاد درچنگ آتش چو شاه

بفگر شه آنگه نبد هیچ کس

تمامی به فکرخوداز پیش وپس

کس ازخویش برشه نپرداختی

درآندم کسی شاه نشناختی

برمردم آن روز سخت وسیاه

همه گونه بد فکر جز فکر شاه

زبانه کشان آتش ازقول شاه

چنین زان نویسنده بد عذ رخواه

که گرنامه های تو افروختم

بجبرانش این بس که خود سوختم

اگر دوختم من لبانت به سیخ

کنون دوختم جان خودرابه میخ

نویسنده برهرکه آهش گرفت

شه اربود برتخت آتش گرفت .

غلامحسین دانشی، نماینده آبادان در نطق پیش از دستور خود در مجلس و در پاسخ به سخنان

پزشکپور گفت: «ایران پذیرای فاشیسم نیست و به طور یقین حزب رستاخیز ملت ایران، خاری است

در دیده بیگانه و استعمار و قدر مسلم، این سنگر خوش آیند بیگانگان و استعمارگران نیست».

این نماینده روحانی گفت: «آقای پزشکپور، رادیو لندن از شما تعریف و تمجید کرده است و دستگاه

سخن پراکنی‌ بی بی سی‌ شما را سخنرانی قوی و پرقدرت و آشنا به فن تبلیغات خوانده است. آیا

می‌دانید که چرا رادیو لندن از شما سخن گفته است؟

برای این‌که شما آلت دست کسانی که پیش از ۲۸ مرداد می‌خواستند ایران را به بیگانه تحویل دهند

و با کمونیست‌ها و توده‌ای‌ها نرد دوستی و محبت می‌انداخته‌اند شده‌اید. همان‌هایی که به فرمایش

شاهنشاه، به سلامتی پیشه‌وری و استالین باده می‌نوشیدند.همان‌هایی که به حریم مقدس روحانیت

تاختند و مجتهد مسلمی چون مرحوم آیت‌الله کاشانی را خانه‌نشین کردند و تصاویری زشت و زننده

ار آن مرجع تقلید در روزنامه‌های دست نشانده خود می کشیدند».

وحالا شعر مرحوم محمود ثنائی ( شهر آشوب ) که پس

از14 سال جنبه واقعیت پیداکرد.

دکتر و سرفراز همان دکتر محمود سرفراز رئیس آموزش وپر.ورش آبادان

درابتدای انقلاب است .

آن غلام شمر بی دانش زآبادان رسید

مژده ای د کتر که ازشهر عرب مهمان رسید

ذکراو زرق وریا وفکر اوفسق وفجور

شد ملک زین خانه بیرون تا زد ر شیطان رسید

گاه ازاهواز فریاد خلا یق شد بلند

گاه برگوش ملائک داد آبادان رسید

کاردین بنگر که شد دجال بروی پیشوا

کاردانش بین که بردست چنین نادان رسید

(سرفرازا) مرتضی راگو که ای شیرخدا

همتی ملک خلافت برکف عثمان رسید

گردلیل علم مرعمامه باشد باعبا

مسند دین می توان گفتش به بادمجان رسید

ای دریغا تاکه شاعر گشته این مر د جهول

کارشعروشاعری برلیفه تنبان رسید

قلب من زین بوالفضول طرفه خون شد تامگر

ازجفای وی چه ها برمردم زندان رسید

شهر آبادان ازاوگردد خراب اندرخراب

آن رسد بروی که بر معموره از طوفان رسید

(سرفرازا) تادهن این شیخ ازهم بازکرد

برمشام اهل معنی بوی الرحمن رسید

حجه الاسلام اگر درکسوت آجان بود

زوبه اسلام آن رود کز رشوت آجان رسید

تاکنون گربندگی بهر خدامی کردمی

تاکه دیدم روی اورانوبت عصیان رسید

بارالها اززمین بردار این اعجوبه را

ورنه بردا د دل خلق خدا نتوان رسید.

26 دی ماه 1343 شمسی

غلامحسین دانشی در 8 بهمن 1357 به وسیله یک گروه اسلامی  اعدام انقلابی شد.

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در جمعه دوازدهم شهریور 1389 و ساعت 11:41 |

 

باسلام به دوستان عزیز وبلاگ

برای سهولت دریافت مطلب . پنج قسمت این مطلب باهم آمده

است ودرقسمت اول وپنجم صفحه نظرات برای در یافت

نظرات ارزشمند عزیزان بازاست .

نتیجه گیری مطلب درقسمت پنجم  آمده است .  

تشکر ازخانم مهربان در وبلاگ مهربان که این مطلب رالینک کرده اند.

======

درجستجوی دعا

قسمت اول

م - ا- زائر

هدیه شبهای قدر

رمضان ۱۴۳۱

 

آن زمان که کودکی 7 الی 8 ساله بودم یکی از بستگان که تحت تاثیر افکارتوده ایها

وکسرویها بود دعائی برای من خواند . آن دعا به زبان انگلیسی بود وبعد هم آن

راترجمه کرد که من آن دعا رابیاد ندارم ونه ترجمه را . آن چیزی که بیاد دارم این

است که درآن دعا برای رهائی زندانیان دعا شده بود .

اوگفت : ببین این دعا را . ماکدام دعاراداریم که درآن برای آزادی زند انیان دعا شده

باشد .

من که کودکی بودم ومطالعه هم نداشتم بالطبلع جوابی هم نداشتم . زمان گذشت .

اما این سخن برای آن القائاتی بود که درآن ایام می شد. گروههای دینی هم

 فعال نبودند .

آن چه ما ازدین داشتیم عشق به اهل البیت ومقداری حرام وحلالی بود که ازپدر

ومادر یادگرفته بودیم . اما این که ما قدرت تجریه وتحلیل وپاسخگوئی رانداشتیم

وکسی هم نبود که داشته باشد .

اولین آشنا ئی ما باگروه فدائیان اسلام بود که ما فقط صدای گلوله های آنهارا

می شنیدیم ودرفضا پخش می شد و آنهم ازسال 1329 بود . یعنی 60 سال قبل

 که رزم آراترورشد ودلیل هم ازنظرآنه ااین بود که او با ملی شدن نفت مخالف بود .

آن روزها روزهائی بود وزمانی ازتاریخ ایران . رضاشاه رفته بود ومحمدرضا

به سلطنت رسیده بود وجنگ جهانی دوم بپایان رسیده بود . دراین گیرودار ۴

 گروه فعال بودند . 

 بهائیان . کسرویان .توده ایان و فدائیان  که ما به ترتیب به یادآوری خلاصه ای از

 شکل گیری این گروهها وافکارآنها می پردازیم تا به دعا برسیم .

پیدایش فرقه ضاله

میرزا حسینعلی نوری معروف به «بهاء الله» بنیانگذار آیین بهائی، است. میرزا حسینعلی در سال 1233 هجری قمری، در تهران به دنیا آمد. تحصیلات مقدماتی، خواندن و نوشتن و مقداری عربی را طبق سنت رایج زمان آموخت. بهاء در ابتدا متمایل به تصوف شده و به مسلک درویش ها درمی آید. در28 سالگی زمانی که سید علی محمد شیرازی ادعای بابیت و واسطه وصول به امام زمان (عج) نمود در پی تبلیغ نخستین پیرو باب، ملا حسین بشرویه ای معروف به «باب الباب»، در شمار نخستین گروندگان به باب درآمد و از آن پس به عنوان یکی از فعالترین افراد بابی، به ترویج بابی گری پرداخت. در نخستین سال های سلطنت ناصرالدین شاه قاجار در جریان شورش های بابیه و ایجاد ناامنی و قتل و غارت مردم در بخشهائی از کشور، میرزا حسینعلی دستگیر و زندانی شد. به دستور امیر کبیر، صدر اعظم وقت، جهت سرکوب این شورش ها علی محمد باب در تبریز اعدام می گردد. بعد از اعدام باب، میرزا حسینعلی با زیرکی و شگردهای فریبکارانه زمام کارها را در دست می گیرد اما پس از قتل امیرکبیر[ و طراحی سوء قصد به ناصرالدین شاه به سفارت روس پناهنده شده و با حمایت دولت روس از مرگ نجات یافته و به بغداد تبعید می گردد. در بغداد کنسول دولت انگلستان و نیز نماینده دولت فرانسه با بهاءالله ملاقات و حمایت دولتهای خویش را به او ابلاغ کردند و والی بغداد نیز برای وی مقرری تعیین می کند. چندی بعد میرزا حسینعلی ملقب به «بهاءالله»، مقام«من یظهره اللهی» را برای خود ادعا کرد و پس از رسیدن به عکا به صورت کامل و علنی دست از ادعای نایب باب بودن برداشت و رسماً خود را «پیامبر» نامید و فرقه «بهائیت» را بنیان گذاشت که فوراً از جانب دولت روسیه به رسمیت شناخته شد. دولت استعماری روسیه پس از به رسمیت شناختن فرقه ضاله بهائیت به عنوان یک دین، همه گونه امکانات در اختیار آنها گذاشت. این دولت در نخستین اقدام مرزهای خود را به روی بهائیان گشود و اولین معبد این فرقه را به نام «مشرق الاذکار» در شهر عشق آباد ایجاد کرد. میرزا حسینعلی به فرستادن نامه (الواح ) برای سلاطین و رهبران دینی و سیاسی جهان اقدام کرد و ادعاهای گوناگون خود را مطرح ساخت. پس از مدتی خود را «خدای خدایان»، «آفریدگار جهان» و «معبود حقیقی» نامید. سرانجام در هفتاد و پنج سالگی سال 1308 ق در حیفا از دنیا رفت و پیروانش با اعتقاد به خدایی او قبرش را قبله خویش گرفتند. پس از مرگ میرزا حسینعلی، عباس افندی ملقب به «عبد البهاء» پسر ارشد او که از زیرکی خاصی برخوردار بود در جدال مفتضحانه قدرت با رقیبان به مقام رهبری بهائیان می رسد و با مسافرت به اروپا و آمریکا در سال 1911 م. به جای روسیه با انگلستان و سپس آمریکا رابطه ویژه ای برقرار می کند. در جریان این سفرها او تعالیم باب و بهاء را در ظاهری مترقی و جدید متناسب با اندیشه های رایج قرن نوزدهم در غرب نظیر روشنگری، مدرنیسم و اومانیسم، تحت عنوان تعالیم و اصول دوازده گانه بهائیت به وجود آورد که چیزی جز گردآوری و التقاط تعالیم مذهبی «شرق» با اندیشه های عقلانی و مدرن «غرب» نیست. پس از عبدالبهاء، «شوقی افندی» ملقب به «شوقی ربانی» فرزند ارشد دختر عبد البهاء، که در دارالفنون بالیون لندن، دانشگاه آمریکایی بیروت و سپس در دانشگاه آکسفورد تحصیل کرده و مستقیماً تحت پرورش و تربیت انگلیسی ها رشد یافته بود به رهبری بهائیت برگزیده شد. او خود را «ولی امر الله» می خواند هرچند فساد عظیم و همه جانبه دستگاه رهبری بهائیت، انحرافات اخلاقی گسترده و انحطاط معنوی مبلغین بهائی و حرکت این دار و دسته سیاسی در راستای تامین منافع استعمارگران، موجبات روی گردانی چند تن از نزدیکان عبدالبهاء از فرقه ضاله بهائیت را فراهم می نماید. نقش اساسی شوقی افندی در تاریخ بهائیت ایجاد تشکیلاتی به نام «بیت العدل» واقع در شهر حیفا در فلسطین اشغالی است. پس از مرگ شوقی افندی کشمکش شدیدی بین بهائیان برسرجانشینی او در گرفت و بسیاری از آنان رهبری همسر آمریکایی او روحیه (ماری) ماکسول را پذیرفتند. درکنفرانس ویژه ای که با حضور سران مهم فرقه بهائیت در لندن تشکیل گردید 9 نفر به عنوان اعضای مجلس بیت العدل انتخاب شدند. ریاست این گروه که به بیت العدل حیفا شهرت دارد، با روحیه ماکسول همسرشوقی افندی بود. او نیز در سال 1378 شمسی از دنیا رفت. به موازات رهبری روحیه ماکسول، «چارلز میسن ریمی» فرزند یکی از روحانیون کلیسای ارتدوکس نیز ادعای جانشینی شوقی افندی را نمود و گروه «بهائیان ارتدکس» را پدید آورد که امروزه در آمریکا، هندوستان و استرالیا و چند کشور دیگر پراکنده اند. عده دیگری از بهائیان نیز پس از مرگ شوقی به رهبری جوانی از بهائیان خراسان، به نام «جمشید معانی» روی آوردند. این جوان خود را «سماء الله» نامید و طرفداران او در اندونزی، هند، پاکستان و آمریکا پراکنده اند.

قسمتی از آموزه های دینی بهائیان راازکتاب مهدی موعود (ع) تالیف ذبیح الله

 محسنی کبیر دراینجا می آوریم که درکتاب ( بیان ) وسایرکتب بهائیان آمده است .

1-   آنچه جکم دوا براو شود مطلقاحرام است .

2-   به جزنمازمیت هرنمازجماعتی باطل است .

3-   باب به پیروانی می گوید : اگرزنتان آبستن نشد . به دیگران بدهید تا آبستنش کنند.

4-   هرچه ازموش خارج شود پاک است .

5-   آتش . هوا . آب . خاک و شخص باب همگی پا ک کننده اند.

6-   غیرمتدینین به بیان هرکه روی زمین باشد . همه رابکشید.

7-   علمی به جز بیان نیاموزید

8-   تمام کتابهارامحو ونابود کنید.

9-   66 بار( الله اطهر )گفتن . همه چیز راپاک می کند.

10-        آثارباب به خط خوب نوشته شود.

11    - هرکه به ( بیان ) ایمان نیاورد اموالش رامصادره کنید.

12-   غیرمومنین به بیان همگی نجس هستند

13-      خوردن ونگه داشتن وخریدو فروش واستعال دارو حرام است .

14-     ازسگ پرهیز نکنید

15-     آب منی پاک است

16-     استمنا جایزاست

17-       شیرخرنخورید وبه گاوسوارنشوید

18-      هر19سال یک بارکلیه اثاث خانه راعوض کنید.

19-      هر19 روز 19 نفررامهمان کرده پذیرائی کنید اگر چه با آب باشد .

20-      مردوزن 42 ساله ارروزه گرفتن معافند.

21-       نمازگزار باید درنمازش 95 باربه باب تعظیم کند.

22-    درمجالس بالا بالاها ننشینید وگرنه باید 19 مثقال طلاجریمه بدهید.

23-       خوا ب وخروج (باد) وضو وغسل راباطل نمی کند.

24-      بیش از19 کتاب نداشته باشید. آن که بیشتر دارد باید19 مثقال طلاجریمه بدهد.

25-        مدفوع وادرارکودک تاقبل از2 سالگی پاک است .

پایان قسمت اول

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه دهم شهریور 1389 و ساعت 12:16 |

 

درجستجوی دعا

قسمت  دوم

م- ا- زائر

هدیه شبهای قدر

رمضان ۱۴۳۱

 

توضیح : درتهیه این مطلب ازسایت " حیات نامه " وکتاب " آخرین سفیر" نوشته

 آقای ذبیح الله محسنی کبیر استفاد ه شد.

سیداحمد کسروی تبریزی در سال 1269 شمسی در شهر تبریز، در یک

خانواده روحانی به دنیا آمد. اجدادش عنوان ملایی و پیشوایی داشتن؛

اما پدرش حاجی میرقاسم، از ملایی دوری گزیده و به بازرگانی

 پرداخته بود. سیداحمد فارسی و قرآن و مقدمات عربی را در مکتب

آموخت؛ و دوازده ساله بود که پدرش به سال 1281 شمسی

درگذشت و او خاه ناخواه مکتب و درس را ترک گفت و چندی به کار

قالیبافی پرداخت و بعد، از آن کار دست کشید و باز به مکتب رفت

 و در مدرسه طالبیه، نخست بار با شیخ محمد خیابانی، که درس هیئت

 قدیم می‌داد، آشنا شد. در سال 1285 که مشروطه پدید آمد،

 سیداحمد بدان دل بست و شیفته دلبریهای ستارخان و دیگر

قهرمانان آزادی شد، تا مشروطه‌خواهان غالب آمدند و

بساط استبداد و ”انجمن اسلامیه“ برچیده شد. دوباره تحصیل را دنبال کرد

 و به پایگاه ملایی رسید. از سال 1298 شمسی به بعد که

محمدعلی میرزا به ایران بازگشت و بار دیگر در ایران و تبریز

جنگها برخاست، سیداحمد که گوشه گرفته و از این جریانات به دور بود،

از راه مطالعه مجله المقتطف و کتابهای عربی و تالیفات طالبوف به

دانشهای اروپایی راه یافت. در اولتیماتوم روس به ایران و جنگ

مجاهدان تبریز با روسهای تزاری، شبها از بالای منبر به شورانیدن

مردم می‌پرداخت و از آن ببعد در شمار آزادیخواهان درآمد.

در ایامی که وحشیگریها به کار افتاده بود و صمدخان شجاع‌الدوله و روسها

هر چند روز یکبار مردم آزاده را به دار می‌آویختند، سیداحمد کتابی به دست

 آورده در خانه می‌خواند و می‌اندیشید. مخصوصاً سیاحت نامه ابراهیم

بیگ تکان سختی در او پدید آورد و باد به آتش درونش زد. تا رفته رفته با

آزادیخواهان آذربایجان آشنا شد. در تابستان 1293، جنگ جهانگیر اروپا

آغاز گردید و آذربایجان میدان جنگ شد. سیداحمد برای اینکه زبان انگلیسی

یاد گیرد، سال بعد به آموزگاری زبان عربی وارد مدرسه آمریکایی شد،

 و در همان مدرسه، برای یاد دادن عربی به شاگردان، کتاب النجمه‌الدریه

را در دو جلد نوشت که سالها در دبیرستانهای تبریز از روی آن درس

 می‌خواندند و هم در آن مدرسه بود که زبان انگلیسی و اسپرانتو را فراگرفت.

در تیرماه 1295، برای اینکه، به گفته خود، از شر معاندان برهد و در یکی

 از شهرهای قفقاز به کار پردازد، به روسیه رفت، اما چون در قفقاز کار به

دست نیاورد از راه عشق‌آباد به مشهد رفت و از مشهد به باکو و تفلیس

بازگشت و در تفلیس به وسیله اسماعیل حقی با آزادیخواهان قفقاز آشنا

 شد و بعد به تبریز آمد و باز در مدرسه آمریکایی مشغول تعلیم و تعلم شد.

در این هنگام بود که خیابانی و سایر آزادیخواهان تبریز به کار و کوشش

برخاسته بودند. سیداحمد نیز به جمع دموکراتها پیوسته و در جلسات

”تجدد“ حضور می‌یافت؛ و ضمناً در مدرسه متوسطه تبریز، که تازه گشایش

 یافته بود، درس عربی می‌داد. سال 1297 فرا رسید. عثمانیان، که

 به تبریز راه یافته بودند، خیابانی و نوبری و چند تن دیگر از آزادیخواهان

تبریز را دستگیر و تبعید کردند و حزب اتحاد اسلام و روزنامه ترکی پدید

آوردند. ولی، چون جنگ به شکست آلمان و همدستان او پایان یافت

 و عثمانیان از تبریز رفتند، سیداحمد با سیدجلیل اردبیلی حزب دموکرات

 و جلسات تجدد را برپا کرد. در این میان، خیابانی از تبعید بازگشت و

 انتخابات مجلس چهارم آغاز شد (تیرماه 1298)، و کار کسروی و

یاران او با خیابانی به دودستگی کشید و کسروی و همراهان او

به ”انتقادیون“ معروف شدند. روز سه شنبه 17 فروردین 1299،

دموکراتها در تبریز قیام کردند و سیداحمد ناچار به تهران آمد.

 در تهران، چندی در دبیرستان ثروت درس عربی می‌داد، تا قیام تبریز

برافتاد و خیابانی به دست مخبرالسلطنه هدایت کشته شد. سیداحمد،

 در تهران، از یکسو با اسپرانتیست‌ها آشنا درآمیخت، و از سوی دیگر

 با سران بهایی آشنایی یافت و با آنان به گفتگو پرداخت. کسروی

در دی ماه 1299 به عضویت استیناف تبریز منصوب و روانه آذربایجان شد.

 اما در عدلیه تبریز بیش از سه هفته نماند، زیرا در آن روزها کودتای

 سیدضیاءالدین در تهران پیش آمد، و روز 23 اسفند به دستور او درهای

 عدلیه بسته شد. دولت سیدضیاء برافتاد و قوام‌السلطنه روی کار آمد؛

 ولی درهای عدلیه همچنان بسته ماند. و چون باز شد، پست او را

به دیگری داده بودند.

پس روز 29 شهریور 1300 به تهران حرکت کرد، و در 26 آبان به عنوان

عضو استیناف به مازندران رفت، و چهارماه در ساری بود که استیناف

آنجا برچیده شد و او به تهران آمد و چندی مأمور دماوند شد.

در مهرماه 1301، او را برای امتحان به تهران خواستند. امتحان داد

و نمره اول گرفت. در دی ماه مأمور عدلیه زنجان شد و در آنجا،

تاریخ حوادث آذربایجان را، که در دماوند به زبان عربی نوشته بود،

اصلاح کرد و برای مجله العرفان صیدا (از شهرهای سوریه) فرستاد؛

که بعدها اصل آن از سال 1313، به نام تاریخ هجده سالة آذربایجان،

 به ضمیمه مهنامه پیمان، چاپ شد... پس از آن که کابینه

قوام‌السلطنه افتاد و سردار سپه، وزیر جنگ، به نخست وزیری رسید،

سیداحمد به ریاست عدلیه خوزستان مأمور شد. او در شوشتر زبانهای

شوشتری و دزفولی را آموخت و به تحریر تاریخ خوزستان پرداخت.

خوزستان به دست سردار سپه فتح شد، و کسروی عدلیه را به ناصریه

 (اهواز) برد و چون فرماندار نظامی با این عمل مخالفت کرد و کار به

 سختی کشید، مرخصی خواست و روز سوم فروردین 1304 سفری به

عراق کرد و به شوشتر بازگشت، تا او را از مرکز خواستند، و

روز 22 اردیبهشت به تهران عزیمت کرد. کسروی چندی در تهران به بیکاری

 و خواندن و نوشتن گذرانید و مطالعات خود را راجع به تاریخ خوزستان دنبال کرد.

 دفتر آذری یا زبان باستان آذربایجان را به چاپ رسانید؛ و از اینجا همبستگی

 او با انجمنهای دانشی جهان آغاز گردید. ابتدا به عضویت انجمن آسیایی

 همایونی و انجمن جغرافیایی آسیایی و دو انجمن در آمریکا، و، پس

از همه، به عضویت آکادمی آمریکا برگزیده شد. در همان هنگام، تاریخ

پانصدساله خوزستان را به پایان رسانید و کوتاه شده آن را در مجله آینده

چاپ کرد. و مقاله‌ای درباره تبار صوفیه در آینده نوشت که اهمیت تاریخی

فوق‌العاده داشت و آوازه‌اش به همه جا رسید؛ و نیز در این ایام،

حقیقات خود را درباره نیمزبانها دنبال کرد و به آگاهیهای ژرفی درباره

 زبان فارسی رسید. پادشاهی خاندان قاجار پایان پذیرفت و رضاشاه به

 روی کار آمد. کسروی، در آغاز سال 1305، سمت بازرسی

و ریاست یکی از محکمه‌های جدیدالتأسیس انتظامی را داشت که

داور وزیر عدلیه شد و عدلیه را منحل کرد. باز کسروی بیکار ماند و

فرصت مطالعه یافت. در این هنگام، گفتارها در مهنامه آینده می‌نوشت؛

و درباره تاریخچه شیر و خورشید آگاهیهایی به دست آورد. در اوایل

 سال 1306، پروفسور هرتسفلد کلاسی برای آموختن خط و زبان پهلوی

 بنیاد کرد و کسروی، که اندک اطلاعی در این رشته داشت، با دلخوشی

 به آن کلاس رفت و بهره بسیار از آن برد. در تشکیلات داور، به سفارش

 تیمورتاش، وزیر دربار، دادستان تهران شد ولی با روشی که در کار

پیش گرفته بود، نتوانست دیری در آن سمت بماند و بیست روز از

گشایش عدلیه نگذشته بود که او را مأمور خراسان کردند؛ و چون

غرض تبعید او بود و اجازه مرخصی نمی‌دادند، پنجمین تلگراف را چنین نوشت:

”وزارت جلیله عدلیه بی اجازه حرکت کردم“. پس از ورود به تهران،

چون با داور نتوانست کار کند، کناره‌جویی کرد و پروانه وکالت گرفت. در

 آن روزها بود که به خواندن و فراگرفتن زبان ارمنی کهن (گراپار) و

زبان ارمنی نو (آشخاپار) پرداخت. کسروی برای تحقیق در رشته تاریخ

و زبانشناسی، بویژه تاریخ و زبان آذربایجان که از هر باره بستگی

به تاریخ و زبان ارمنستان داشت، خود را به این زبان نیازمند می‌دید و

باز، در همان روزها، "کارنامه اردشیر بابکان" را از پهلوی به فارسی درآورد.

کسروی در پائیز سال 1307، به دادگاه جنایی دعوت و مشغول کار شد؛

در 29 دی ماه همان سال به ریاست کل محاکم بدایت منصوب گردید. در

همان روزها بود که به نوشتن کتاب شهریاران گمنام پرداخت و بخش یکم

 و دوم آن را به چاپ رسانید. در زمستان سال 1308 ، جزو هیئت بازرسی

 کشور به اراک و همدان و پیرامونها سفر کرد؛ و در همدان با عارف قزوینی،

 که در تبعیدگاه می‌زیست، آشنا شد. در این سفر، هشت هزار نام از

نامهای دیه‌ها و آبادیها را از همدان و کرمانشاهان و دیگر جاها گرد آورد، و

 از سنجیدن آنها به نتیجه‌های سودمندی رسید و کتابهایی نوشت.

سال 1308 به پایان می‌رفت که منتظر خدمتش کردند. کسروی در تمام

مراحل خدمت خود در عدلیه، به واسطه صراحت رأی و بی پروایی و

 نرفتن زیر بار توصیه و نفوذ، سختیها و آزارها دید تا آنجا که در زمستان

 سال 1311، که از عدلیه پا کشیده و وکالت می کرد، بر اثر کینه‌جوییها

و بویژه به علت نامه‌ای که مستقیماً به شاه نوشته و در آن عدلیه را

دستگاه بیهوده و دکانی برای سودجویی داور و دوستان او خوانده و

قانونها را بیخردانه نامیده بود، از دادگاه انتظامی به سه رتبه تنزل

 محکوم شد، ولی حکم اجرا نگردید و با حقوق رتبه هشت بازنشسته شد.

کسروی، در یک سخنرانی که در یکم آذر 1323 ایراد کرده و به صورت کتاب

 مستقلی به نام "چرا از عدلیه بیرون آمدم؟" چاپ شده است، می‌گوید:

”جای بسیار خشنودی است که در این کشوری که رشوه‌خواری و

 نادرستی از در و دیوارش می‌بارد، من، که در عدلیه در کانون رشوه‌خواری

 می‌بوده‌ام، خدا مرا از لغزش دور داشته است. در این کشوری که

چاپلوسی و پستی گریبانگیر خرد و بزرگ می‌باشد، من، با همه

آمیزش که با چاپلوسان و پست‌نهادان، آلوده خوی آنان نگردیده‌ام.

تا اینجا کار و کوشش کسروی بیشتر تحقیق و مطالعه در تاریخ

 و زبانشناسی بود، و چنان که ذکر شد، در این دورشته، مقالات

و رسالات بسیار نفیسی به وجود آورد. اما، از سال 1312 به بعد،

تغییر کلی در دید و دریافت او پدید آمد. او دیگر یک مورخ و

محقق و دانشمند زبانشناس نبود، بلکه داعیه اصلاح جامعه و، به

قول خود، برانداختن ”پندارها“ را در سر داشت. در همین سال دو

جلد کتاب آیین را منتشر کرد و با انتشار این کتاب شهرت فوق‌العاده

یافت و در تهران و شهرستانها پیروانی پیدا کرد. و هم در آن سال،

ماهنامه پیمان را بنیاد نهاد. و در آن ماهنامه، اندیشه‌های خود را در

 هر رشته از امور دینی و اجتماعی، با بیان خاص خود و از راههای

 گوناگون، روشن کرد. بعد از حوادث شهریور 1320، به جای مجله

پیمان، روزنامه پرچم را، که بیشتر جنبه سیاسی داشت، انتشار داد.

 روزنامه پرچم یکی از جراید اصولی کشور و، به نوشته صاحبش،

”از هر آلودگی و ناپاکی مبرا بود“. اما پس از چندی، پرچم یومیه را هم

 تعطیل و پرچم ماهانه را، که در واقع جانشین ماهنامه پیمان بود،

منتشر کرد. پس از رفتن رضاشاه، از ایران، کسانی مانند سرپاس

مختاری و پزشک احمدی، به جرم اعمالی که در گذشته انجام داده بودند

 به محاکمه کشیده شدند. کسروی وکالت تسخیری مختاری را پذیرفت و

 از عهده آن به خوبی برآمد، و مطالبی در دادگاه عنوان کرد که بسیار ارزنده

 و حتی در آن دوره تند و جسورانه بود. انتقاد بی پرده و بی پروای کسروی

 از برخی عقاید سیاسی و مذهبی و برخی از رسالات کوبنده او درباره

 ادبیات و اندیشه‌های عرفانی، جمعی را در پیرامون او گرد آورد و گروهی

 را با وی دشمن کرد. بارها تهدید شد، و در سال 1324 قصد جانش را کردند

 ولی او از راهی که در پیش گرفته بود برنگشت و اگرچه این دفعه از

خطر مرگ رست، اما همچنان بی پروا می‌نمود. ادوار زندگانی و کار

و کوشش کسروی را می‌توان چنین خلاصه کرد: 1 ـ از جوانی تا آمدن تهران

ـ در این دوره به کسب علوم و مطالعه ادب عرب پرداخته و با مبلغین مسیحی

مباحثه می‌کند؛ و در صرف و نحو عربی کتاب می‌نویسد؛ به مطبوعات

عربی مقاله می‌فرستد؛ از اسپرانتو ترجمه می‌کند و به قیام خیابانی خرده

 می‌گیرد. 2 ـ از آمدن تهران تا تأسیس مجله پیمان، در این دوره به

تحقیق تتبع می‌پردازد؛ کتب عربی و زبانهای دیگر را می کاود؛ زبان ارمنی

و پهلوی را فرامی‌گیرد؛ از ایران و مفاخر ایرانی سخن می‌راند؛ سه جلد

شهریاران گمنام را، که از بهترین آثار اوست، و نیز رساله بیمانندی درباره

زبان باستان آذربایجان به وجود می‌آورد؛ در اسامی شهرها و دیه‌ها و در

تبار سلسله صفوی تحقیق می‌کند، تا جایی که توجه علما و فضلا و

خاورشناسان را به خود جلب می‌نماید. 3 ـ از تأسیس پیمان تا پایان

زندگی ـ در این مرحله، به موضوعهای دینی و اجتماعی و سیاسی و

اخلاقی، و به قول خود او، به ”آیین زندگی“ می‌پردازد؛ مجله پیمان و

روزنامه پرچم و مجله پرچم را پیاپی بنیاد می‌نهد. در کتاب آیین و بعد در

ورجاوند بنیاد، به تمدن نوین اروپایی و فلسفه مادیگری و

ماشینیسم می تازد و مفاسد آنها را یکایک برمی‌شمارد؛ بر ضد

خرافات و تعصبات بیجا و بیهوده و به اختلافات مذهبی از صوفیگری

 و بهائیگری و همچنین به برخی معتقدات شیعی می‌تازد؛ بر

فرهنگستان و لغت‌سازان ایراد می‌گیرد و خود، زبان و لغت خاصی به

 نام ”زبان پاک“ به کا رمی‌برد؛ با شعر و شاعری، به معنای متعارف

 آن، مخالفت می‌ورزد، رمان‌نویسی و داستانسرایی را کار

 بیهوده و نابخردانه می‌خواند؛ فلسفه و عرفان را به باد انتقاد می‌گیرد،

و اغلب احادیث را مجعول می‌داند؛ و در همه این کوششها، که

سرانجام به قیمت جانش تمام شد، آنچه را می‌گوید و می کند

به راست می‌دارد. کسروی از پرکارترین دانشمندان ایران در عهد

اخیر بود. دوره‌های ماهنامه پیمان و پرچم مملو از یک رشته انتقاداتی

است از اوضاع زندگی و طرز معاشرت و آداب اجتماعی، که همه

مطالب آنها را خود او می‌نوشت. او کسی است که خیلی چیزها را

نخست بار عنوان کرده و راه تحقیق را برای دیگران گشوده است.

کوشش کسروی در نمودن معنی درست حکومت مردم بر مردم

و زنده کردن نام مجاهدان و فدائیان و شهدای مشروطیت و گرد آوردن

کارهای این گردان و رادمردان کوششی ارجمند بود.

منبع : http://iranology2.persianblog.ir/post/42

--

یکی از کارهای ناپسند احمدکسروی جشن کتاب سوزان بود . ویکی ازکتابهائی هم که  درلیست

کتابهای منحرف ازنظرایشان قرارد اشت "مفاتیح الجنان " بود.

جشن کتاب سوزان  هرسال دریکم دیماه برپامی شد . وقتی هم به ایشان اعتراض می کردند

 می گفت :

ما مفاتیح الجنان راآتش می زنیم نه قران را.وقران درنزدما محترم است ! درحالی که درقسمت

اول وآخر مفاتیح هم سوره هائی ازقران مجید وجود دارد وحدود یک جزء قران درهمین کتاب

مفاتیح است .

ایشان درکتابی بنام "دادگاه " جنین آورده اند.

۰۰۰۰درمیان آنها گلستان وبوستان سعدی . دیوان حافظ ومفاتیح الجنان ومانند اینها است

واینها همه درخورآتش است .

... مفاتیح الجنان  کتابی است پراززیارت نامه ها. پرازدستورهای بت پرستی . جامع الدعوات

کتاب فال است . سوره های قران درتوی آنهاخود ناپاسداری بزری باقرانست

نادان آن کسانی که اینهارانمی فهمند برای جلوگیری ازاین ناپاسداری بهترین چاره سوزانیدن

آن کتابهاست .مابسیارنیک کرده ایم که آنهاراسوزانیده ایم بازهم خواهیم سوزانید...

کسروی این درندگیهارا(پاکدینی ) می داند  درحالی که این (پاک دینی ) پاک بی دینی است .

من کان فی هذه اعمی فهوفی الاخره اعمی واضل سبیلا.

سوره اسرا. آیه ۷۲

آن کس که بداندوبداندکه بداند

اسب شرف ازگنبد گردون بجهاند

وآنکس که نداند وبداند که نداند

لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که بداند ونداند که بداند

بیدارنمائید که درخواب نماند

وانکس کس که نداندونداندکه نداند

درجهل مرکب ابدالدهر بماند.

پایان قسمت دوم

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه دهم شهریور 1389 و ساعت 12:14 |

 

درجستجوی دعا .

قسمت سوم

م – ا- زائر

هدیه شب های قدر

رمضان ۱۴۳۱

 حزب توده

در سال 1320، پس از اشغال خاك ایران توسط متفقین، مسؤلین "انترناسیونال

كمونیستی شوروی"(كمینترن) مسئله­ی تأسیس یك حزب سیاسی را كه حامل اهداف

 و منافع اتحاد شوروی در فضای سیاسی نوین ایران باشد را در دستور كار خود قرار

 دادند. با اشغال ایران و در پی آن سقوط رضا شاه، فضای سیاسی مناسبی ایجاد شد و

 تعداد زیادی از زندانیان سیاسی آزاد شدند كه از آن جمله تعدادی از "گروه 53 نفره"

 بودند كه هسته اولیه­ی حزب توده را تشكیل دادند.

موسسین اولیه حزب توده عبارت بودند از: سلیمان محسن اسكندری (رئیس حزب)،

 عباس اسكندری، ایرج اسكندری، رضا رادمنش، عبدالصمد كامبخش، عبدالحسین نوشن،

 رضا روستا، اردشیر آوانسیان، نورالدین الموتی و....

این گروه چهار هدف موقت و اولیه­ی داشت:

1- آزادی باقی مانده 53 نفر

2- به رسمیت شناخته شدن حزب توده به عنوان سازمانی قانونی.

3- انتشار روزنامه، تهیه و تدوین برنامه‌ای برخلاف برنامه‌های غیرمذهبی پیشین و

 بدون برانگیختن مخالفت علما.

4- امكان جذب دموكرات‌ها، سوسیالیست‌ها، و كمونیست‌های كهنه كار و جوان

ماركسیست و حتی غیر ماركسیست‌های رادیكال را فراهم كنند.

 

مرامنامه حزب توده

حزب توده پس از تشكیل، نخستین شعار و مبارزه­ی حزب را، مقاومت همه­ی طبقات

 و قشرهای آزادی­خواه، در مقابل رجعت دیكتاتوری اعلام داشت و به این منظور

 دو نكته را هدب خویش قرار داد:

1- بدست آوردن آزادی‌هایی كه به موجب قانون اساسی برای ملت ایران شناخته

 شده است.

2- - جلوگیری از ارتجاع و استبداد با اتكاء به جمع توده ایران.

 

اصول اساسی مرامنامه حزب توده

1- حفظ استقلال و تمامیت ایران.

2- برقراری رژیم دموكراسی و تأمین حقوق فردی و اجتماعی از قبیل آزادی بیان، قلم،

 عقیده و اجتماعات.

3- تعدیل مالیات‌ها یا در نظر گرفتن منافع توده.

4- اصلاحات اساسی در امور فرهنگی، بهداری، آموزشی، اقتصادی و بازرگانی.

5- اصلاحات لازمه در طرز استفاده از زمین و بهبود بخشیدن به وضع زارعین،

دهقانان و توده زحمتكش.

6- ضبط اموال و دارایی پادشاه سابق(رضا شاه) به نفع ایران.

  همچنین حزب اعلام نمود كه مجموعه‌ای از چهار طبقه: كارگران، دهقانان،

 روشنفكران و پیشه‌وران است و سیاست داخلی حزب مبتنی بر دفاع از منافع ملی،

 قانون اساسی و دموكراسی است و از نظر خارجی مدافع سیاست ضد فاشیست و

 ضد استعماری می‌باشد.

 فعالیت حزب توده از سال 1320 تا 1357

فعالیت حزب توده در بین این سال‌ها فراز و نشیب‌های زیادی داشت، در مقاطعی

حزب قدرتمند، و در مقاطعی تا حد انحلال و فروپاشی پیش می‌رفت.

در مجلس چهاردهم، حزب توده توانست شركت كند و 8 نماینده به مجلس شورای ملی

 بفرستد. در "دولت قوام"، 3 وزیر او از حزب توده بودند.

در بهمن ماه 1327 به دنبال سوء قصد به جان  شاه، كه ضارب توده‌ای شناخته شد،

حكومت نظامی برقرار شد و اعضای حزب دستگیر شدند و حزب غیرقانونی اعلام گردید.

 در سال 1328 حزب با اعلام رسمی "ماركسیسم – لنینیسم" به عنوان مرام حزبی،

 رویه­ی خود را كاملا آشكار ساخت. به طور كلی حزب توده به هنگام اوج قدرتش در

 سال‌های قبل از كودتای 28 مرداد 1332 دارای صدها كادر كارآزموده و تشكیلاتی،

 روزنامه، هفته­نامه، و ماهنامه‌های متعددی را هدایت می‌كرد و كنترل اتحادیه­ی كارگری

 را بر عهده داشت و همین­طور طرفداران بسیاری در دانشگاهها و مدارس و بین

هنرمندان و نویسندگان و حتی نظامیان به دست آورد.

      اما پس از كودتای 28 مرداد 1332 حزب توده یكدفعه فروپاشید و قدرت

آن به شدت كاهش یافت و اعضای آن یا به زندان و یا به اعدام محكوم شدند. به نظر

 "یرواند آبرهامیان":

1- ضربات سخت نیروهای امنیتی رژیم علیه رهبران حزب.

2-تبلیغات رژیم علیه حزب.

3- دگرگونی‌های اجتماعی حاصل از نوسازی سریع.

4- تضعیف رهبری حزب و مرگ پیشكسوتان در این افول موثر بودند.

كم كم ضعف حزب توده باعث شد كه در میان روشنفكران و جریانات رادیكال محبوبیت

 خود را از دست بدهد و در بین سال‌های 34 و 35 باقیمانده­ی رهبری حزب مجبور

 به ترك وطن و اقامت اجباری در اروپای شرقی شدند و تنها گروه كوچكی در ایران

 باقی ماندند. فعالیت حزب توده در دهه 40 و 50 به طور عمده در كشورهای بلوك

شرق متمركز بود و در حد انتشار مجله، بیانیه و راه اندازی ایستگاه رادیویی در

 خارج از كشور و فعالیت برخی هسته‌های مقاومت بسیار كوچك زیرزمینی در داخل

 كشور محدود شد. حزب توده در طی این سال‌ها دو كنگره و 16 پلنوم(نوعی

گردهمایی با حضور همه اعضاء) برگزار كرد كه تمامی تصمیم­گیری‌های حزبی، اهداف،

خط مشی و فعالیت حزب در این گونه جلسات مورد بررسی و تصمیم­گیری قرار می‌گرفت

و به انجام می‌رسید.

 حزب توده بعد از انقلاب

با اوج­گیری انقلاب و فعالیت شدید نیروهای خط امام در آستانه­ی انقلاب اسلامی،

رهبران حزب توده در خارج از كشور شعار سرنگونی رژیم ضد ملی و ضد خلقی

 محمدرضا شاه را مطرح كردند. ولی در آستانه­ی انقلاب اسلامی بین اسكندری و

 كیانوری اختلاف نظر بود. آنها در ملاقاتی كه با شوروی‌ها داشتند نظرات خود را

مطرح كردند. اسكندری معتقد بود كه هنوز وقت سرنگون كردن رژیم نرسیده و اكنون

كافی است كه برای دموكراسی و آزادی مبارزه شود؛ ولی كیانوری معتقد بود باید از

 امام خمینی و جنبش مسلمانان انقلابی حمایت كرد. با پیشرفت انقلاب در ایران،

موضع­گیری جناح طرفدار روش كیانوری محكم­تر و روشن‌تر شد و بالاخره كیانوری

 به "دبیر اولی" حزب انتخاب شد.

با وقوع انقلاب اسلامی، حزب توده توانست برای نخستین بار بعد از سال 1332،

 به سازماندهی علنی بپردازد و اعضاء آن به ایران برگشتند. در بهمن 57،

پلنوم شانزدهم حزب در خارج كشور تشكیل شد بنابر اسناد این پلنوم، حزب پشتیبانی

 خود را از رهبری آیت الله خمینی اعلام و بر ارتباط نزدیك حزب توده و اتحاد شوروی

 تأكید كرد و تشكیل "جبهه متحد خلق" را برای مقابله با تهدیدهای امپریالیسم نسبت به

انقلاب پیشنهاد كرد و به تجدید سازمان خود در داخل ایران در دو بخش علنی و

 مخفی پرداخت.

در این مقطع، اعضای رهبری حزب توده عبارت بودند از: نورالدین كیانوری

 (دبیر اول)، حمید صفری(دبیر دوم)، منوچهر بهزادی، احسان طبری، ایرج اسكندری،

 دكتر حسین جودت، امیرعلی لاهرودی، و....

حزب توده در این مقطع برای بازسازی وجهه­ی پایگاه اجتماعی از دست رفته خود،

استراتژی دو گانه‌ای را در پیش گرفت: نخست، ‌تلاش فشرده‌ای به منظور جعل تاریخ

حزب آغاز شد و كتاب‌ها و مقاله‌هایی به منظور اعاده حیثیت از حزب در رخدادهای

 تاریخی مهمی چون كودتای 28 مرداد 1332، و همچنین سازش و مدارای حزب با

 رژیم شاه و مناسباتش با اتحاد شوروی منتشر شد. دوم، حزب برای جبران نداشتن

یك پایگاه توده‌ای، به جذب نیرو از سازمان‌های دیگر از طریق افشاء و یا بهره‌برداری

 از شكاف‌ها و انشعاب‌های آن متوسل شد.

 

فعالیت‌های حزب توده بعد از انقلاب

به طور كلی فعالیت حزب در نظام جمهوری اسلامی را می‌توان به چهار گروه تقسیم كرد:

1- دوره انتقال:

این دوره نخستین ماه­های پس از پیروزی انقلاب را در بر می‌گیرد كه طی آن رهبری

 حزب توده به داخل كشور منتقل شد. در این زمان، فعالیت گروهها و محفل‌های وابسته

 به حزب توده در داخل كشور(به ویژه در محیط‌های دانشگاهی تهران) تشدید شد.

مهمترین گروه­های توده‌ای در این مقطع كه به مسقط­الرأس و مركز تجمع سایر

گروه­ها و محفل‌ها و افراد بدل شدند عبارت بودند از 1- گروه نوید،2- گروه منشعب از

 سازمان چریك‌های فدائی خلق، 3- اتحاد دموكراتیك مردم ایران، 4- محفل زندانیان توده‌ای.

2- دوره تجدید سازمان:

این دوره به طور عمده سال 1358 را در برمی‌گیرد. در این زمان فعالیت تشكیلاتی

 رهبری حزب توده معطوف به جذب گروه­ها و محفل‌ها و افراد توده­ای و متشكل ساختن

 آنها در چارچوب سازمان‌های علنی و مخفی بود.

3- دوره تثبیت:

این دوره سال‌های 1359 و 1360 را در بر می‌گیرد كه اوج فعالیت حزب توده

محسوب می‌شود. در این دوره حزب توده حمایت كامل و در بعضی از موارد بی چون

 و چرای خود را از سیاست‌های جمهوری اسلامی و شخص امام خمینی و حتی

حزب جمهوری اسلامی را ابراز می‌داشت كه در میان مردم و برجستگان،

ضرب­المثل‌هایی را ایجاد كرده بود، از جمله واژه­ی "آیت­الله كیانوری" برای رهبری حزب.

در این دوره حزب توده با تبلیغات وسیع می‌كوشید تا خود را حامی استراتژیك

خط امام معرفی كند و با موضع‌گیری در مقابل "حزب دموكرات كردستان"،

"دولت لیبرالی مهندس بازرگان"، حمایت از "اشغال لانه جاسوسی"، مشاركت در

 دفاع مقدس، مقابله تبلیغاتی با "خط بنی صدر"، كمك برای جلوگیری از "كودتای نوژه"

 و حتی ارائه برخی اطلاعات به نهادهای انقلابی علیه ضد انقلاب راست و

چپ افراطی و "مائوئیسم" سعی می‌كرد تا جای پای خویش را در جامعه تحكیم بخشد.

حزب توده تلاش می‌كرد در ارگان­ها و نهادهای حكومتی و در احزاب و گروههای

 سیاسی چه اسلامی و چه لیبرال و سلطنت طلب و چپ گرا نفوذ كند، هدف حزب

 از این فعالیت‌های نفوذی، کسب اطلاعات از فعل و انفعالات و جناح­بندی­های

 درونی این گروهها، به دست آوردن اسناد داخلی آنها، القای نظریات خود در داخل

 این گروهها، تلاش برای رسمیت­دهی مواضع عقیدتی و سیاسی آنها در جهت

مورد نظر و مطلوب حزب و كسب اطلاعات برای شوروی بود. ولی در عین

 ارائه­ی برخی از این اطلاعات به مقامات جمهوری اسلامی (مانند كودتای نوژه)،

سعی می‌كرد تا حسن نیت و همكاری خود را با مقامات جمهوری اسلامی نشان بدهد

و از این طریق زمینه­ی نزدیك شدن به آنها را فراهم آورد.

استراتژی حزب توده در جانبداری جناح خاصی از اسلام­گرایان

(جناح رادیكال جمهوری اسلامی) بر پایه­ی "نظریه­ی­ راه رشد غیرسرمایه‌­داری" بود.

نظریه­پردازان حزب كمونیست اتحاد شوروی این نظریه­ی را ابداع كرده و مدعی بودند

كه در اندیشه­ی لنین ریشه دارد. به موجب این نظریه­ی، كشورهای در حال توسعه

 با رهبری انقلابی عناصر غیر كمونیست به شرط همكاری نزدیك با شوروی

 می­توانند سرمایه‌داری را دور بزنند و یا آن را بشدت محدود كنند و

 سرانجام به سوی "سوسیالیسم" گذرنمایند.

4- دوره فروپاشی:

این دوره سال‌های 1361 و 1362 را در بر می‌گیرد؛ در این زمان حزب توده

دستخوش مجموعه‌ای ار اختلافات و درگیری‌های درونی بود، كه به صورت یك

بحران آن را از درون می‌خورد و زمینه‌های فروپاشی و اضمحلال سریع آن را

 در تقابل با نظام جمهوری اسلامی فراهم می‌آورد؛ علل این اختلافات درونی:

1- تاثیرات ناشی از پیوندهای تابع و متبوع میان حزب توده با حزب كمونیست شوروی،

2- اختلاف نظرها و تحلیل‌های متضاد سیاسی و 3- تعارض جاه­طلبی‌ها و قدرت­جویی‌ها

 و دیگر انگیزه‌های ناسالم مادی و اخلاقی افراد با هم بود

بالاخره در این دوره بر اثر پیگیری نهادهای اطلاعاتی جمهوری اسلامی ایران،

اسرار توسعه­ی شبكه­ی مخفی و نظامی حزب توده وارتباط جاسوسی آن

با "ك. گ. ب. شوروی" كشف می‌شود و حزب آماج كنترل‌ها و هشدارهای

اطلاعاتی – عملیاتی قرار می‌گیرد. در تاریخ 17 بهمن 1361 اولین گروه از

 رهبران و كادرهای درجه اول حزب دستگیر می‌شوند و به جاسوسی و اشتباه

خود اعتراف می‌كنند  بالاخره در تاریخ 6/ 2 / 1362 سازمان‌های علنی و

 مخفی حزب توده فرو می‌ریزد و در پی آن با اطلاعیه­ی دادستانی كل انقلاب

اسلامی عمر 42 ساله حزب توده در ایران به پایان می‌رسد.

 پایان قسمت سوم

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه دهم شهریور 1389 و ساعت 12:9 |

 

درجستجوی دعا

قسمت چهارم

م- ا- زائر

هدیه شب های قدر

رمضان  ۱۴۳۱

                                              جمعیت فدائیان اسلام

بنيان گذار اين جمعيت سيد مجتبى مير‌لوحى در سال 1303 شمسى در محله‌ى خاني‌آباد

 تهران ديده به دنيا گشود. پدرش سيد جواد از خاندان مير‌لوحى و خود در

كسوت روحانيون بود و مادرش را از دودمان صفويه دانسته‌اند. سيد مجتبى هنوز

 كودك بود كه پدرش لباس روحانى را رها كرده به وكالت در عدليه پرداخت و به هنگام

 اشتغال به همين شغل بود كه گفته مي‌شود روزى با على اكبر داور وزير وقت عدليه

 درگير شده و در نتيجه دستگير و به تحمل سه سال زندان محكوم گرديد. وى

كوته زمانى پس از انقضاى مدت محكوميت و آزادى از زندان از دنيا رفت و

 سر پرستى سيد مجتبى كه در اين زمان نه سال داشت، بر عهده‌ى دايى او

سيد محمود نواب صفوى قرار گرفت كه او نيز در عدليه كار مي‌كرد و از همين

 زمان بود كه احتمالاً براى در امان ماندن مجتبى از تبعات فرزند يك محكوم،

نام خانوادگى مادرش را بر او نهادند و او با عنوان نواب صفوى شهره شد.

 آبراهاميان تغيير نام خانوادگى او را واجد مفهوم نمادين اعلام وحدت با

 بنيان گذاران نخستين دولت شيعى در ايران دانسته است كه به نظر مي‌رسد

درست نباشد.چرا كه نه صفويه نخستين دولت شيعى در ايران بود

و نه اين تغيير عنوان به هنگام اعلام تشكيل گروه فدائيان اسلام صورت گرفت.

سيد مجتبى به دبستان حكيم نظامى رفت و چهار سال ابتدايى را در دو سال به

 اتمام رسانيد. او از همان كودكى دائماً ذكر مي‌گفت و آن چنان به دستورات اسلامى

 تقيد داشت كه لب به ميوه و غذاى منزل خواهرش كه همسر يكى از تجار بود

 نمي‌زد و آنها را حرام مي‌دانست و به زنان بي‌حجاب پرخاش مي‌كرد. وى علي‌رغم

داشتن چنين گرايشاتى به اصرار دايي‌اش جهت ادامه تحصيل به دبيرستان صنعتى

 ايران ـ آلمان رفت. در سن پانزده سالگى دبيرستان را رها كرده و پس از توقف

چند ماه‌هاى در آبادان، عازم نجف شد. زمان ورود وى به نجف مشخص نيست.

خوش نيت اواخر سال 1320 را زمان ورود نواب به نجف مي‌داند.

شهيد حاج مهدى عراقى در مورد او به گونه‌اى سخن مي‌گويد كه آذر و دى ماه سال

 1322 به عنوان زمان ورود نواب به نجف به دست مي‌آيد.اما قرائن حاكى از آن است

كه وى اواخر سال 1318 يا اوايل سال 1319 به نجف رفته است. نواب در نجف در

 حجره‌اى واقع در مدرسه‌ى بزرگ آخوند خراسانى مسكن گزيد و فراگرفتن دروس دينى

 را آغاز نمود. وى از وجوهات شرعى استفاده نمي‌كرد و در ساعات فراغت براى

 تأمين مخارج خود در كارگاهى كار مي‌كرد. او در نجف از محضر اساتيد معتبرى

همچون علامه امينى صاحب الغدير، شيخ ابوالحسن شيرازى و شيخ محمد آقا تهرانى

استفاده نموده است.

در دوران تحصيل در نجف بود كه يكى از كتاب‌هاى سيد احمد كسروى (1269ـ1324)

به نام شيعي‌گري، به دست نواب رسيد. كسروى در اين كتاب كه سال 1322 منتشر گرديد

و در حمله به معتقدات دينى شيعيان هيچ حريمى را رعايت نكرده بود، اصرار داشت

كه روحانيون را از مواضع خويش آگاه سازد. لذا هداياى نقدى علاقه‌مندان خود را

صرف ترجمه‌ى آن اثر به عربي، چاپ و ارسال آن به قم و نجف كرد. نواب كه از مطالعه‌ى

 اثر كسروى به خشم آمده بود در مجلس درس تفسير شيخ محمد تهرانى به هنگام طرح

بحث نوشته‌هاى كسروى و ابراز اندوه استاد از اينكه كسروى به امام زمان و

امام صادق عليه السلام صريحاً توهين مي‌كند و كسى هم نيست كه نفس او را

 خفه كند و مشتى به دهانش بكوبد با صداى بلند مي‌گويد:

 فرزندان على هستند كه جواب او را بدهند.

ضمناً او از علامه امينى و

 آيت‌الله حاج آقا حسين قمى

 فتواى ارتداد كسروى را

 مي‌گيرد و روانه‌ى ايران مي‌شود.

نخست در آبادان بر ضد

آموزه‌هاى كسروى

 سخنرانى مي‌كند

زيرا شنيده بود كه كسروى

 در اين شهر پيروان زيادى

 دارد. سپس به تهران آمده

 چندين جلسه با كسروى

 

 

 به گفتگو مي‌نشيند تا از ارتداد او آگاهى يابد. اين مناظرات به نتيجه نرسيد

 و نواب راه ديگرى در پيش گرفت.

 گفتنى است كه نواب به تأثير نامطلوب جوانى خويش در كسروى آگاه بود لذا در

 فاصله‌ى ديدارها و مباحثاتش با كسروى جمعيت مبارزه با بي‌دينى را به همراه تنى

 چند از دانشوران دينى مقيم تهران بنياد نهاد. هدف اين جمعيت كه با همكارى

حاج سراج انصاري، شيخ قاسم اسلامى و شيخ مهدى شريعتمدارى شكل گرفت مبارزه

 با تمام بي‌ديني‌ها و مفاسد اجتماعى بود. ولى هدف اصلى آن پاسخگويى به آثار و

 نوشته‌هاى كسروى بوده است. با تشكيل اين جمعيت نشريات متعددى توسط

حاج سراج انصارى و ديگر دانشمندان اسلامى انتشار يافت ليكن هيچ كدام از

اين اقدامات در كسروى مؤثر واقع نگشت.

بدين ترتيب نواب از اصلاح كسروى نا اميد شد و مصمم شد كه حكم شرعى و فتواى

استادان خود را اجرا كند. نخست شمشيرى خريد اما آن‌ را براى مقصود خويش كارآمد

 نديد. پس براى تهيه‌ى پول به شيخ محمد حسن طالقانى امام جماعت مسجد

ظهير الاسلام و داماد آيت‌الله صدر كه يكى از علماى پرهيزكار تهران بود، متوسل شد

 و وى چهار صد تومان در اختيار نواب نهاد. با اين پول سلاحى تهيه شد و نواب به

همراه محمد آقا خورشيدى در هشتم ارديبهشت 1324 به كسروى حمله كرد. پس از

شليك دو تير، اسلحه از تير اندازى باز ماند و نواب به نزاع تن به تن با كسروى

 پرداخت. اطرافيان كسروى گريخته بودند اما مأموران انتظامى سر رسيدند و نواب را

 دستگير كرده، كسروى را به بيمارستان رساندند. كسروى از مرگ نجات يافت و

 نواب زندانى شد.

جريان مضروب شدن كسروى به دست نواب و سپس دستگيرى وي، موجى از

 حمايت‌هاى مردمى در سراسر كشور به ويژه در محافل مذهبى پديد آورد. برخى از

علما از جمله آيت‌الله حاج آقا حسين قمى كه خود از مشوقين نواب در برخورد با

كسروى بود با ارسال تلگرافي، خواستار آزادى فورى وى شدند. اين حمايت‌ها

موجب شد كه نواب پس از دو ماه به قيد كفيل و به قرار دوازده هزار تومان

 كه از سوى اسكويى بازرگان تأمين شد، آزاد گردد. محمد خورشيدى نيز چندى

بعد آزاد شد.

نواب پس از آزادى همچنان در پى كشتن كسروى بود و جمعيت مبارزه با

بي‌دينى نيز به شيوه‌اى آشكار كسروى را در مورد ده موضوع از نوشته‌هايش به

مناظره طلبيد. كسروى نه تنها به اين درخواست پاسخ مساعد نداد كه در دى ماه

1324 جزوه‌ى جناب آقا از ميدان در رفت را منتشر ساخت و در آن اتهامات پيشين

 خود به روحانيون و باورهاى آنان را تكرار نمود. نواب كه از لجاجت‌هاى كسروى

 به ستوه آمده بود تصميم گرفت تشكيلات منظمى را به وجود آورد تا در سايه‌ى آن

 كليت جريان ضد دينى به وجود آمده در آن دوران را بخشكاند. با اين انديشه،

 وى در سال 1324 (ه.ش) با صدور اعلاميه‌اى موجوديت جمعيت فدائيان اسلام

را اعلان كرد. نواب خود اذعان كرده بود كه فعاليت‌هاى فرهنگى كافى نيست بلكه

 بايد با تشكيل گروهى رزمنده‌ى ضربتى در مقابل تهاجمات ايستاد و غرض

 او از راه‌اندازى جمعيت فدائيان اسلام نيز همين بوده است. اولين اعلاميه‌ى

 اين جمعيت پس از اعلان موجوديت داراى لحنى تند بود و از واژگانى تند همچون

انتقام، در محكمه‌ى الهي، دادگاه خونين و لكم فى القصاص حيوه‌ي، مفسدين

 فى الارض و.... بهره مي‌برد.

در حول و حوش تأسيس جمعيت فدائيان اسلام (10 اسفند 1324)، اعتراضات

مردمى و علما به ويژه اجتماع بازاريان و تظاهرات آنان بر ضد كسروى بالا گرفت

 و وى به دادگاه احضار شد. مدتى به بهانه‌ى نداشتن امنيت از حضور در دادگاه

 خوددارى نمود و سر انجام در 20 اسفند در حالى ‌كه تحت حمايت مأموران پليس

 و گروه رزمنده‌ى خود و قريب به پنجاه نفر از دوستانش قرار داشت وارد

دادگسترى شد.فدائيان از فرصت به وجود آمده استفاده نموده و طرح كشتن وى را

 در دادگاه پي‌ريزى كردند. از ميان داوطلبان شركت در قتل وى افرادى همچون

سيد حسين امامي، سيد على ‌محمد امامي، مظفري، قوام، على فدائي، الماسيان،

 رضا گنج بخش، صادقي، مداح، على حسين و حسن لشگرى (دو برادر ارتشي)

 جهت مشاركت در عمليات انتخاب شدند. بر اساس طرح از پيش تعيين شده برادران

لشگرى كه لباس نظامى بر تن داشتند به سربازان درب دادگسترى فرمان دادند

كه به اتاق‌هايشان بروند. آنان نيز به گمان اينكه اين دو از مقامات ارشد خود هستند

اطاعت نمودند و بدين صورت راه را براى ورود ياران نواب به دادگسترى باز نمودند.

 سيد حسين امامى بي‌درنگ با دشنه بر بدن كسروى كوبيد و آنگاه سيد على

 ‌محمد امامى با شليك گلوله‌اي، كسروى را به قتل رساند. پس از كشته شدن كسروي،

 سيد حسين رسيد. على ‌محمد امامى كه از ناحيه‌ى دست مجروح شده بودند، به

همراه على فدائى خود به بيمارستان رازى مراجعه و سپس دستگير مي‌شوند.

چهار تن ديگر از ضاربان نيز خود را معرفى مي‌كنند.

نواب نيز طبق قرار قبلى روز بيستم اسفند عازم مشهد شد و مأمورين نتوانستند

در آن شهر وى را دستگير كنند. وى در مشهد در خانه‌ى حجت الاسلام شيخ

غلامحسين تبريزى (پدر محمد مهدى عبدخدايى ضارب سيد حسين فاطمي) مخفى شد

 و سريعاً براى آزادى بازداشت شدگان دست به فعاليت زد و سيل تلگرافات را به سوى

 تهران جارى ساخت. صدور اعلاميه‌هاى تهديد آميز ازسوى موافقان قتل كسروى

 مجال ابراز عقيده را از مخالفان اين قتل گرفت. به نوشته‌ى نواب يكى از اين

اعلاميه‌ها كه از سوى بازاريان تهران صادر شد، عنوانش چنين بود:

يك عيد بر اعياد مسلمين دنيا افزوده شد و طى آن به ملت ايران هشدار داده بود كه

هشيار باشند تا تاريخ تكرار نشود. از سوى مقابل، هواداران كسروى و جمعيت

 با هماد آزادگان با صدور اعلاميه‌ها، طومارها و نامه‌ها، اين روز را عزاى

آزادي‌خواهان خواندند و خواستار مجازات مسببين اصلى اين حادثه شدند.

طرفداران كسروي، سراج انصاري، نواب صفوي، مهدى شريعتمدارى و

 قاسم اسلامى را از مهرگان اصلى ضاربين خواندند.

يقيناً چون نواب مجتهد نبود از همان آغاز اين پرسش مطرح بود كه قتل كسروى به

 فتواى كدام يك از مراجع دينى صادر شده است؟

همسر نواب از علامه امينى سخن مي‌گويد. حسين اكبرى يكى از ياران نواب تصريح

كرده كه چون در مورد مهدور‌الدم بودن كسروى دچار ترديد شده است از آيت‌الله محمد

على شاه آبادي، شيخ محمد حسن طالقاني، آيت‌الله كاشانى و آيت‌الله سيد محمد بهبهانى

 كسب تكليف نموده و همگى او را به كشتن كسروى تشويق كرده‌اند. وى

همچنين مدعى است كه خود نواب حكم قتل كسروى را از شيخ محمد حسين مستبط

(كمپاني) و آقا شيخ محمد تهرانى دريافت كرده بود. اگر چه حكم و فتواى كتبى هيچ يك

 از مراجع و علماى نام‌برده مبنى بر ضرورت قتل كسروى به دست نيامد ولى رفع

 اتهام از سيد حسين امامى در دادگاه تجديد نظر نشانگر اقدام علما و اعلام

 مهدورالدم دانستن كسروى و مشروع دانستن عمل فدائيان اسلام است.

ناگفته نماند كه شمس قنات آبادى مدعى است آيت‌الله كاشانى در بين اقدامات فدائيان اسلام،

 قتل هژير و رزم‌آرا را تأئيد مي‌كرد ولى از كشتن كسروي، خشنود نبود. چون ترورش

او را به امامزاده‌اى تبديل كرد.

پرسش ديگرى كه در اينجا مطرح مي‌شود آن است كه چرا فدائيان اجازه ندادند

محاكمه‌ى كسروى سير عادى خود را بپيمايد و نظر دادگاه اعلام شود؟ خوش نيت معتقد

 است كه همه مي‌دانستند ره به جايى نمي‌برند و خواسته‌ى مردم و علما را تأمين

 نمي‌كند. به همين دليل بود كه نواب تصميم گرفت كار او را يكسره سازد.

بدين ترتيب كسروى كشته شد و نواب به مشهد رفت و از دستگيرى در امان ماند.

او پس از مسافرت به نيشابور، گرگان، رشت، قزوين، همدان و كرمانشاه از مرز

 خسروى به عتبات عاليات رفت و به ترغيب علماى آن ديار به آزاد كردن ضاربين

 كسروى پرداخت. آيت‌الله قمى از نجف تلگرافى به دولت ايران مخابره كرد و

 خواستار آزادى فورى ضاربين شد. مدتى بعد با رحلت آسيد ابوالحسن اصفهانى

 در نجف، هيأت بلند پايه‌اى از سوى شاه عازم نجف اشرف گرديد. در اولين

 جلسه‌ى ديدار اين هيأت با علما و مراجع نجف، آيات عظام خويى و سيد جواد تبريزي،

عدم رضايت و نگرانى حوزه‌ى علميه‌ى نجف را از ادامه‌ى بازداشت ضاربين كسروى

 اعلان كردند. حتى آيت‌الله قمى در پاسخ به سؤال يكى از اعضاى هيأت مذكور

عمل فدائيان را مانند نماز از ضروريات دانسته كه احتياجى به فتوا ندارد.

چند روز پس از بازگشت هيأت به ايران بنا به وعده‌هاى داده شده و تحت فشار

 افكار عمومي، ضاربين تبرئه و از زندان آزاد شدند. رهايى فدائيان به منزله‌ى

 يك پيروزى بزرگ براى جمعيت تازه تأسيس آنها به شمار مي‌رفت. به گونه‌اى

 كه موجب علاقه‌مندى كثيرى از جوانان و نيز نفوذ بعدى آنها در تحولات سياسى

كشور گرديد.

نواب پس از اقامتى چند ماهه در نجف، به ايران بازگشت. در ايران با سازمان‌دهى

 فدائيان عليه بي‌حجابى به نبرد پرداخت و با سفر به اطراف، وحدت امت اسلامى

 را ترويج نمود. در سال 1327 پس از اعلام موجوديت دولت اسرائيل، اجتماع

عظيمى در مسجد سلطانى تهران به راه انداخت و با تلاش خود پنج هزار فدائى

 اسلام را جهت عزيمت به فلسطين مهيا ساخت كه ابراهيم حكيمى نخست وزير

 وقت با تجهيز آنها و اعزامشان به خارج مخالفت به عمل آورد.

در كنار اين قبيل اقدامات، نواب به توجيه نظريات سياسى خود پرداخت. گذشته

از سخنراني‌هايى كه براى اقشار مختلف مردم ايراد مي‌نمود در سال 1328

به نگارش كتاب راهنماى حقايق پرداخت. كه به سبب تنگناهاى مالي، چاپ و

 نشر آن بيش از يك سال به طول انجاميد. در كنار اين روشنگري‌ها، از

 اقدامات سياسى هم غافل نبود. و چون مجلس به نخست وزيرى عبدالحسين هژير

 رأى اعتماد داد، به درخواست آيت‌الله كاشانى تظاهراتى در مخالفت با نخست وزيرى

هژير به راه انداخت. اين تظاهرات چهار روز به طول انجاميد و طى آن به كوشش

نواب براى نخستين بار پس از شهريور 1320 بازار تهران سه روز تعطيل شد.

 پس از اين ماجرا نواب به همراه برادران واحدى به لرستان و شيراز رفت و با عشاير

 آن ديار به گفتگو نشست. غرض او احتمالاً ايجاد حكومت اسلامى بود. او خود در

 راهنماى حقايق با عبارت در همين روزهاى نزديك به برپايى مقدمات چنين دولتى

اشاره كرده بود.

شايد چنين ايده‌هايى نه برخاسته از شرايط اجتماعى ـ سياسى بلكه معلول

آرزوهاى جوانان مسلمان آرمان‌گراى جمعيت فدائيان اسلام بوده است. درست

 است كه در مجالس سخنرانى نواب و واحدى چندين هزار نفر شركت مي‌كردند

اما تعداد فدائيان اسلام هرگز به چند صد تن نيز نرسيد. و در همان زمان حتى

ساير پيروان آيت‌الله كاشانى با مواضع نواب همخوانى نداشتند. به

نوشته‌ى شمس قنات آبادى در انتخابات هيأت مديره مجمع مسلمانان مجاهد كه در

 14 بهمن 1327 انجام شد، از يك هزار و هشتصد تن شركت كنندگان در رأي‌گيري،

نواب فقط هشتاد رأى آورد و قنات آبادى به اتفاق آرا به عنوان مدير جمعيت انتخاب شد.

 تأكيد بر اين روايت از اين جهت اهميت داشت كه نشان دهد نواب حتى در بين مسلمانان

 مبارز كه رهبرى آيت‌الله كاشانى و دخالت فعال در سياست را پذيرفته بودند، پايگاه

محكمى به دست نياورد. تا چه رسد به مسلمانان سنتي. لحن بيان فدائيان اسلام بسيار

تند بود و معلول روحيه‌ى انقلابى و متأثر از روح انقلاب زمانه و نيز نوعى تاكتيك

 مبارزه بود. البته اين تاكتيك در مبارزه هم كارساز بود و نواب بارها شاهد موفقيت

 آن بود.

يك روز پس از انتخابات مجمع مسلمانان مجاهد، شاه از يك سوء قصد جان سالم

به در برد. دولت به همين بهانه حزب توده را غير قانونى اعلام كرد و آيت‌الله كاشانى

 را زندان و پس از آن به لبنان تبعيد نمود. در انتخابات مجلس شانزده،

 آيت‌الله كاشانى طى نامه‌اى از لبنان از نواب خواست كه به انتخاب ملّيون يارى رساند.

 نواب علي‌رغم ترديدى كه در پاي‌بندى برخى از نامزدها به دين داشت، خواسته‌ى وى را

برآورد و برخى از ياران خود را مأمور نظارت بر انتخابات و حفاظت از

 صندوق‌هاى رأى كرد.

تلاش اينان با دخالت مأموران انتظامى ناكام ماند و به بهانه‌ى برگزارى مراسم

عزادارى سالار شهيدان، صندوق آرا از مسجد سپهسالار به محل فرهنگسراى

 ايران منتقل شد و تقلب مورد نظر دولت به عمل آمد و كانديداهاى ملى به

مجلس راه نيافتند. درهمين زمان سيد حسين امامى در 13 آبان (12 محرم) 1328،

عبدالحسين هژير وزير دربار را كه در مسجد سپهسالار مشغول خلعت دادن به

 رؤساى هيأت عزادارى بود ترور كرد. هژير در گذشت و امامى بلا فاصله

 چهار روز بعد محاكمه و اعدام شد.

ترور هژير، موجب باطل شدن انتخابات گرديد و در انتخابات مجدد، نمايندگان

 جبهه‌ى ملى و آيت‌الله كاشانى وارد مجلس شدند. هژير از ديرباز متهم به

ارتباط نزديك با انگليسي‌ها بود. به خصوص مأموريت چند ساله‌ى او در

انگلستان و سپس تصدى مقام‌هاى مهم در كشور، او را در مظان اتهام قرار

 داده بود. او از كسانى بود كه با خانم لمبتون مأمور انگلستان در

 ايران رابطه‌ى خوبى بر قرار كرده بود و همين امر رهگشاى او به سوى

 احراز پست‌ها و مقامات بالاى كشورى بود. آيت‌الله كاشانى كه به او خوش‌بين نبود،

اعلاميه‌اى شديد‌اللحن عليه نخست وزيري‌اش منتشر كرد.

فدائيان اسلام در اعتراض به نخست وزيرى وى تظاهرات گسترده‌اى

عليه او به راه انداختند. در يكى از اين تظاهرات (27 خرداد)، در حالى ‌كه

 قرآن بزرگى ميان پرچم سه رنگ در دست تظاهرات كنندگان بود، مأمورين

انتظامى به جمعيت معترض حمله كردند و 26 نفر را مجروح ساختند.

 اين مسأله موجب نزديكى وكلاى جبهه‌ى ملى و آيت‌الله كاشانى و نواب

 صفوى گرديد.

همچنين آيت‌الله العظمى بروجردى با صدور اعلاميه‌اى حمايت قاطع خود را از

 مبارزات آيت‌الله كاشانى در برابر هژير اعلام كرد. علاوه بر اين، هژير متهم

بود كه در آزادى انتخابات مجلس شانزدهم دست برده و مانع از رسيدن نمايندگان ملى

 به مجلس شده است.

هژير ترور شد و يك روز بعد در گذشت و سيد حسين امامى نيز در هفدهم آبان

 1328 با شعار زنده باد اسلام در ميدان سپه به دار آويخته شد. امامى همان

 كسى بود كه چندى قبل كسروى را به قتل رسانده بود و به عنوان يك چهره‌ى

انقلابى مذهبي، معروف شد. مرگ امامى كه اولين قربانى مبارزات مسلحانه‌ى

 جمعيت فدائيان اسلام بود، تأثير عميقى بر روحيه‌ى مبارزه طلبى همرزمان او

 گذاشت و نواب و يارانش را به شدت متألم كرد.

بدين ترتيب ترور هژير و ابطال انتخابات و برگزارى مجدد آن، به سود اعضاى

 جبهه‌ى ملي، تمام شد و راه براى ورود نمايندگان مورد نظر آيت‌الله كاشانى و

 مليون به مجلس شوراى ملى فراهم شد. با گشايش مجلس،آيت‌الله كاشانى كه

 در شمار وكلاى منتخب تهران قرار داشت و از مصونيت پارلمانى برخوردار

 بود از تبعيدگاه خود لبنان به كشور بازگشت و به صفوف اقليت مجلس پيوست.

بازگرداندن جنازه‌ى رضا شاه:

در اواخر همان سال موضوع باز آوردن جنازه‌ى رضا شاه از مصر مطرح شد.

محمدرضا شاه بر آن بود كه جسد پدر را به قم برده پس از آن كه يكى از

 مراجع بر آن نماز خوانده، در حرم عبد العظيم دفن نمايد. تدارك شاه و

دربار براى آوردن جنازه‌، گسترده بود و كسى از مراجع قم نيز بر جنازه‌ى وى

 اقامه‌ى نماز نكرد. در اين ميان فدائيان اسلام سخت فعال بودند و مرتب از

 جنايات او سخن مي‌گفتند. سخنراني‌هاى سيد هاشم حسينى و

سيد عبدالحسين واحدى و تظاهرات هر روزه در مدرسه‌ى فيضيه و موفقيت آنان

در ناكام گذاشتن شاه و دربار، موجب شد كه برخى از وابستگان رفتند و ذهن

 آيت‌الله بروجردى را مشوب كردند و گفتند اينها اخلالگرند.آيت‌الله بروجردى

 نيز در دهم خرداد سال 1329 در سر درس، آنها را طلاب علوم دينى مردود ا

علام كرد كه به وظايف روحانى خود آشنا نيستند. پس از اين سخنراني،

احساسات طلاب بر ضد فدائيان اسلام بر انگيخته شد و چون در غروب روز

14 خرداد، آنان پس از نماز آيت‌الله خوانسارى به پخش اعلاميه پرداختند،

طلاب مخالف به آنان حمله برده و تنى چند از فدائيان اسلام را مضروب ساختند

 و شهريه‌ى طلاب پيرو نواب از سوى آن معظم‌له، قطع شد و به گفته‌ى محلاتى

اين طلاب تا يك سال حق ورود به مدرسه‌ى فيضيه را نداشتند.

ترور رزم‌آرا

(عملكرد فدائيان اسلام از نهضت ملى شدن صنعت نفت تا كودتاى 28 مرداد

1332):

در پنجم تير ماه 1329، سپهبد رزم‌آرا به حمايت انگليس و امريكا به نخست وزيرى

 رسيد. او در زمانى به نخست وزيرى رسيد كه نمايندگان جبهه‌ى ملى و آيت‌الله كاشانى

در صدد ملى كردن صنعت نفت بودند. وكلاى جبهه‌ى ملى در مجلس و ساير مبارزين در

 خارج از مجلس به مخالفت با وى پرداختند. رزم‌آرا پس از كسب رأى اعتماد

 از مجلسين، شروع به مذاكره با مخالفان خود كرد. يكى از مخالفان، نواب صفوى

بود كه دولت رزم‌آرا نخست سعى در دستگيرى وى نمود كه موفق نگرديد و سپس

با وعده‌ى از بين بردن كليه‌ى سوابق فدائيان در دادگستري، ارتش و شهرباني، از

 او خواست تا سر از مخالفت با دولتش بردارد. نواب در پاسخ، پرونده‌هاى مذكو

ر را فاقد ارزش دانست. همچنين رزم‌آرا افرادى را نزد آيت‌الله كاشانى فرستاد ولى

 از همراهى ايشان هم نااميد شد و بناى سخت‌گيرى بر جبهه‌ى ملى گذاشت.

دكتر حسين فاطمى مدير روزنامه‌ى باختر امروز را دستگير و دستور توقيف

چاپخانه‌اى را داد كه روزنامه‌ى شاهد دكتر بقايى در آنجا چاپ مي‌شد. علاوه بر

 اين رزم‌آرا از قرار داد الحاقى نفت درمجلس دفاع نمود و طى نطقى با بيان

 اينكه ايرانى لياقت ساختن آفتابه گلى را ندارد چگونه مي‌خواهد صنايع نفت خود

را اداره كند، به ‌همه‌ى نمايندگان و مردم ايران توهين نمود و در نهايت تهديد

كرد كه مجلس را در پى ملى كردن صنعت نفت بر سر اقليت خراب خواهد كرد.

گفته شده است وى سرهنگ قوامى را مأمور آماده سازى مقدمات كودتا كرده بود.

با اين همه، مخالفت‌ها، تحصن‌ها و اعتراضات متعدد به جايى نرسيد و رزم‌آرا

همچنان با قدرت زمام امور را در دست داشت و وكلاى ملى ناتوان از انجام

هيچ كار و ترسان از كودتاى رزم‌آرا، به نواب صفوى متوسل شدند.
 

 نواب نيز شرط كرد كه اگر دولت ملى سر كار آيد احكام اسلام را به اجرا در آورد و

 قوانين غير اسلامى را ملغى نمايد، او خواسته‌ى آنان را به اجابت مي‌رساند.

 نواب دو روز طى جلسه‌ى مشابهى با آيت‌الله كاشانى خواسته‌ى آنان را

منوط به خواسته‌هاى خود كرد و از آنان تعهد گرفت. بدين ترتيب به تعبير

حاج مهدى عراقى وكلاى جبهه‌ى ملى فتواى قتل رزم‌آرا را از نظر سياسى

 و آيت‌الله كاشانى فتواى قتل او و شش تن ديگر را از جهت شرع صادر كرد.

شمس قنات آبادى هم در خاطرات خود چندين بار تأكيد كرده كه آيت‌الله كاشاني،

رزم‌آرا را مفسد فى الارض و مهدورالدم مي‌دانست. بدين گونه فدائيان بار ديگر فتواى

يك مجتهد مسلم را جهت كشتن مصداقى ديگر گرفته و عمل به آن را وظيفه و

 تكليف شرعى دانستند. از اين رو آنان در قتل رزم‌آرا، مشكل شرعى نداشتند

 اما مي‌بايست به وى هشدار مي‌دادند. به همين دليل عبد الحسين واحدى پنج

روز قبل از ترور رزم‌آرا از وى خواست از نخست وزيرى كناره‌گيرى كند و با

 صراحت تهديد كرد اگر رزم‌آرا تا سه روز ديگر خود كنار نرود، او را كنار

 خواهيم فرستاد. رزم‌آرا به اين هشدار اعتنايى نكرد. چون روز شانزدهم اسفند

در مجلس ترحيم آيت‌الله فيض در مسجد سلطانى شركت نمود آماج تير

خليل طهماسبى قرار گرفت و به قتل رسيد و طهماسبى نيز دستگير شد.

پس از قتل رزم‌آرا مجلس طى ماده واحده‌اى نظر كميسيون نفت براى ملى شدن

 صنعت نفت در سراسر كشور را به تصويب رساند و با تصويب اين طرح در

مجلس سنا در روز 29 اسفند سال 1329، خواسته‌ى مردم ايران براى

 تصويب ملى شدن صنعت نفت تحقق يافت.

پس از قتل رزم‌آرا، حسين علا به نخست وزيرى رسيد. پنج روز پس از روى

 كار آمدن علا در 28 اسفند يعنى 12 روز پس از ترور رزم‌آرا، جوان دانشجويى

از دانشكده‌ى معقول و منقول به نام نصرت الله قمي، دكتر زنگنه وزير فرهنگ

را با انگيزه‌ى شخصى به قتل رسانيد. اما اين حادثه از نظر عموم به فدائيان اسلام

نسبت داده شد. به همين دليل فرماندار نظامى تهران شب عيد 1320 و در نخستين

 روزهاى فروردين عده‌اى از فدائيان اسلام را دستگير كرد.

در هفتم ارديبهشت ماه 1330 حسين علا به علت ناكامى در برابر اقليت در

مجلس مستعفى شد و مجلس به دكتر مصدق رأى اعتماد داد. او در دوازدهم

ارديبهشت كابينه‌ى خود را معرفى كرد. در آغاز انتظار مي‌رفت وى اعضاى

كابينه‌ى خود را از ميان عناصر خوش نام، صالح و فعال انتخاب كند در حالى

‌كه مصدق در پى جلب نظر شاه و دربار بود و به جز كريم سنجابى هيأت وزيران وي‌،

 متشكل از همان وزراى سابق بودند. آيت‌الله كاشانى با صدور اعلاميه‌اى خود

را از مداخله در طرز تشكيل اين دولت مبرا دانست. چنين تركيبى همراه با عدم

اعتقاد مصدق به اجراى احكام شرعي، موجب شكاف ميان وى و نواب صفوى شد.

اختلاف تا آنجا پيش رفت كه مصدق معتقد به توافق با شاه جهت ادامه‌ى ملى شدن

 صنعت نفت بود ولى نواب آن را مقدمه‌ى برپايى حكومت اسلامى مي‌دانست و از

 آنجا كه نوع و شكل حكومت براى نواب اهميت چندانى نداشت و وجود افراد

 صالح و متعهد را شرط ضرورى براى حكومت مورد نظر خود مي‌دانست،

كابينه‌ى مصدق را تفاله‌هايى مي‌دانست كه نمي‌توان با آنها كنار آمد. در حالى

 ‌كه از نظر مصدق، در آن شرايط ملى شدن نفت اهميت داشت و برپايى

حكومت اسلامى مجالى ديگر مي‌طلبيد كه اكنون فراهم نيست. نواب صفوى

حتى از تعلل آيت‌الله كاشانى در برپايى حكومت اسلامي، گله‌مند شد و در نامه‌اى

 خطاب به او نوشت:

شما به قيمت خون فرزندان اسلام از خطرهاى حتمى نجات يافتيد و به حكومت

رسيديد و سر انجام با تبانى با دشمنان اسلام به قدرى به فرزندان دلسوخته‌ى

اسلام جنايت كرديد كه روى جنايتكاران عالم سفيد شد.

در اين نامه تندترين حملات به جبهه‌ى ملى به ويژه آيت‌الله كاشانى صورت گرفت

و مخالفان فدائيان اسلام از فواحش پاريس، پست‌تر و نانجيب‌تر به

 حساب آمده‌اند.

متعاقب حملات اخلاقى و سياسى نواب به اقليت مجلس و آيت‌الله كاشاني،

دكتر مصدق در 30 ارديبهشت 1330 يعنى 24 روز بعد از گرفتن رأى

اعتماد از مجلس، جمعيت فدائيان اسلام را متهم كرد كه قصد كشتن وى را دارند.

 در پى اين اتهام و با نظر مساعد مصدق، نواب و جمعى ديگر از فدائيان اسلام

بازداشت و روانه‌ى زندان شدند.

اين واقعه سر آغاز يك دوره‌ى سخت مبارزه‌ى فدائيان اسلام با دولت مصدق شد.

 مبارزاتى كه تمامى طول حكومت مصدق را در برگرفت و سر منشا‌ء بسيارى

 از حوادث و اتفاقات در اين دوره از حيات سياسى كشور شد.

فدائيان اسلام جهت آزادى زندانيان خود اعلاميه، تحصن، ملاقات‌ها و

نامه‌هاى عديده‌اى را صورت دادند ولى نتيجه‌اى نگرفت و چون همه‌ى تلاش‌هاى

 آنان جهت آزاد ساختن نواب بي‌ثمر ماند در روز 21 دى 1330 پنجاه و يك تن

 از آنان پس از ملاقات با نواب از زندان خارج نشدند. آنان در زندان اعلام كردند

 كه تا رهبرانشان آزاد نگردند در زندان خواهند ماند. رايزني‌هاى دولت جهت

پايان دادن به اين تحصن نتيجه‌اى نداد و آنها 18 روز بندهاى زندان را در

اختيار داشتند. دستگاه‌هاى قضايى و انتظامى به جاى رسيدگى به تقاضاى

متحصنين، ترتيب حمله‌ى نيروهاى ويژه را به زندان دادند و اين نيروها

نيمه شبى به فدائيان حمله كرده آنها را سخت كتك زدند و به سلول‌هاى انفرادى

انداخته براى همه يك پرونده‌ى اتهامى تشكيل دادند.اعتصاب غذا و

 به وخامت گرويدن حال برخى از زندانيان، سبب شد تا رژيم 39 نفر از آنان را

 آزاد كنند. با اين حال تعداد 14 نفر از متحصنين همچنان در زندان باقى ماندند.

طى مدتى كه نواب در زندان به سر مي‌برد سيد عبدالحسين واحدى كه چندى پيش

آزاد شده بود، عملاً رهبرى فدائيان اسلام را بر عهده داشت. او از

 محمدمهدى عبدخدايى نوجوانى 25 ساله ـ خواست كه دكتر حسين فاطمى

معاون سابق نخست وزيرى و مدير روزنامه‌ى باختر را ترور كند. فاطمى در

 حالى ‌كه در تاريخ 25/‌11/‌1330 بر سر قبر محمد مسعود ـ روزنامه‌نويسى

 كه چند سال پيش از آن به طور مرموزى كشته شد ـ سخنرانى مي‌كرد به

 دست عبدخدايى مورد اصابت گلوله قرار گرفت و مجروح شد.

فاطمى همانند مصدق در اجراى شريعت اسلام اهمال مي‌ورزيد و در روزنامه‌ى

 باختر امروز، شديدترين حملات را به فدائيان اسلام مي‌نمود. حتى فدائيان بر

 اين باور بودند كه عامل اصلى يورش مأموران زندان به آنان، دكتر

 فاطمى بوده است.

بدين ترتيب فدائيان كه نمي‌توانستند اسارت رهبر و آزار ياران خود در زندان را

 تحمل كنند بدين نتيجه رسيدند كه مي‌بايست به حكومت دكتر مصدق درس عبرتى

 بدهند. با اين همه عبدخدايى از واحدى مي‌خواهد كه حكم مراجع را براى

انجام اين كار ارائه دهد. واحدى به او مي‌گويد كه ما از آيت‌الله صدر حكم كلى

داريم. از واحدى مي‌پرسد چرا فاطمى انتخاب شده است؟ پاسخ مي‌شنود كه

 چون فاطمى رابط مصدق و دربار است.

دوران فترت:

محاكمه‌ى متهمان فدائيان اسلام متحصن در زندان قصر، در تير ماه سال

1331 به پايان رسيد. در مرداد ماه همان سال مجلس هفدهم كه نواب شركت در

 انتخابات آن را تحريم كرده بود، طرح سه فوريتى آزادى خليل طهماسبى را

 تصويب كرد و نام‌برده در 24 آبان ماه 1331 از زندان آزاد شد. در 14

 بهمن ماه همان سال نواب صفوى نيز آزاد گرديد. نواب پس از آزادى با انتشار

اعلاميه‌اى ابراز داشت كه در شرايط آن روز كه نه شاه و نه مصدق، هيچ يك پابند

اجراى احكام اسلام نيستند، در فعاليت‌هاى سياسي، دوران فترت را آغاز مي‌كند و

صرفاً به تبليغات دينى مي‌پردازد. با اين همه موضع جديد نواب خوشايند برخى از

 يارانش نبود. دولت مصدق در قبال فشارهاى دولت انگليس ناتوان شده بود. در

چنين شرايطي، برخى از فدائيان اسلام، علاقه‌مند به نزديك شدن به آيت‌الله كاشانى و

 حمايت از دولت مصدق در قيام سى تير 1331 بودند و براى تحقق خواسته‌ى

خود نواب را تحت فشار گذاشتند. اينان نخست به انتقاد از واحدى پرداختند و خواستار

 حذف وى شدند.

واحدى از فدائيان كناره گرفت و اعلام كرد كه خود گروهى جدا تشكيل خواهد داد.

پس از جدايى و شكاف بين مصدق و كاشاني، اينان علاقه‌مند به يارى رساندن

آيت‌الله كاشانى در مخالفت با مصدق بودند و براى وارد كردن نواب به پذيرش

خواسته‌ى خود، يكى يكى شروع به استعفا كردند. نواب براى مقابله با اين وضع

 اعلاميه‌اى صادر كرد و مخالفان را از جمع فدائيان اسلام اخراج كرد.

 پس از كودتاى 28 مرداد نيز امير عبد الله كرباسچيان از فدائيان اسلام جدا شد.

چند ماه بعد در پى بازگشت نواب از سفر به فلسطين و اردن و مصر،

حاج ابراهيم حرافان از آنان جدا شد و در فروردين 1333 سيد هاشم

حسينى با صدور اعلاميه‌اي، نواب را در ارتباط با اجانب دانست و حتى سياست

او را انكار نمود. اين جدايى و آن اعلاميه، سخت نواب را آزرد. البته خوش نيت

بر آن باور است كه داوطلبى نواب براى انتخابات مجلس هجدهم عامل مخالفت سيد

 هاشم حسينى با او بود. سيد هاشم پس از جدايى از نواب به بسط معارف دينى روى

آورد كه سه مجلد با عنوان عقايد الانسان حاصل تلاش اين دوره‌ى اوست.

ترديدى نيست كه اين جدايي‌ها موجب تضعيف توان فدائيان اسلام شد و در

 فرجام نهايى آنان تأثير گذاشت.

كودتاى 28 مرداد و سكوت نواب صفوى

دكتر مصدق كه با حمايت كاشانى در جريان تظاهرات مردمى 30 تير و

 با سقوط دولت چند روزه‌ى قوام مجدداً بر سر كار آمده بود، هرگز تمايلى

 به اداى دين به آيت‌الله كاشانى نشان نداد و تنها بر پشتيبانى و حمايت مردمى

 از دولتش اتكا داشت و در مسأله‌ى كسب اختيارات فوق العاده، در مقابل كاشانى

 رئيس مجلس و اكثريت نمايندگان مخالف قرار گرفت. با متقاعد كردن اقليت

 طرفدار خود در مجلس به استعفا و برگزارى رفراندوم، به انحلال مجلس شوراى ملى

 دوره‌ى هفدهم مبادرت ورزيد. سپس بر سر كنترل و فرماندهى نيروهاى مسلح با شاه ني

ز درگير شد. درست در همين زمان طرفدارانش در جبهه‌ى ملى نيز به دليل خود

 محوري‌هايش از او كناره گرفتند. همزمان توده‌اي‌ها را نيز در فعاليت‌هاى

سياسى شان باز گذاشت.

در مقابل، خشم و تنفر مذهبيون از جمله فدائيان، برانگيخته شد. مصدق

در چنين اوضاع و احوالي، همه چيز را براى از دست دادن تمام حاصل تلاش

 مردم در راه كسب آزادي‌هاى سياسى و منافع ملي، فراهم ساخت. سرانجام در

28 مرداد 1332 در برابر حيرت همگان، عده‌اى اوباش مزدور كه از سوى

 عمال وابسته به امريكا هدايت مي‌شدند، دولت وى را به سادگى و با كمترين

مقاومت مردمى سر نگون كردند. فدائيان اسلام كه از گسترش فعاليت‌هاى

 توده‌اي‌ها نگران به نظر مي‌رسيدند و از سوى ديگر نسبت به دكتر مصدق قطع اميد

نموده بودند در قضيه‌ى كودتاى 28 مرداد تنها تماشاگر اوضاع شدند.

در مرداد ماه 1332، همسر دوم نواب درگذشت. گزارشگر شهربانى از سخنان نواب

در آن ايام گزارشى به دست داده كه طى آن، نواب مرگ همسر خود را معلول مزاحمت‌هاى

 وقت و بي‌وقت مأموران مصدق و ترساندن خانم دانسته، افزوده است:

صبح 28 مرداد خود خواستم قيام كنم، چون ديگر تحمل جايز نبود. و از دست

توده‌اي‌ها داشتم ديوانه مي‌شدم. در ختم عيالم استخاره كردم استخاره فرمود كه صبر كن كه

 من هم صبر كردم كه از جانب خدا توده‌اي‌ها كوبيده شدند.

دنباله‌ى اين گزارشات، بيانگر موضع نواب نسبت به دولت زاهدى است. نواب بيان كرد،

 كه:

مي‌دانستم اين دولت كمى بي‌دين است و از علائم بي‌دينى دولت زاهدى اين است كه

فكر مردم بيكار و گرسنه نيست. خمس و زكات را از مردم ثروتمند نمي‌گيرد كه

 خرج فقرا كند. اما چونكه با توده‌اي‌ها مبارزه مي‌كند و مصدقي‌ها را مي‌كوبد من فعلاً

حرف ندارم و سكوت مي‌كنم.[284]

با اين همه نواب پس از گذشت پنج روز از كودتا، ضمن ارسال نامه‌ى

 تهديد آميزى به زاهدي، با انتشار اعلاميه‌اى مواضع شفاف فدائيان اسلام در

 برابر دولت كودتا را اعلام كرد. نواب در آن اعلاميه با اشاره به فشارهاى

حكومت مصدق بر آنان و ياد آورى اصل دوم متمم قانون اساسى آن دوره، شاه

 و رجال سياسى كشور را به ترويج احكام اسلامى دعوت كرد. وى صريحاً

 هيأت حاكم و دولت كودتا را غاصب و غير قانونى خواند.

بدين گونه نواب پس از كودتاى 28 مرداد، هم همچنان بر مواضع و اصول خود

 استوار ماند و همچنان خواهان اجراى احكام اسلام شد.

دولت زاهدى كه تازه بر خرابه‌هاى كودتا دولت تشكيل داده بود، نه تنها اعلاميه‌ى تند

نواب را به دل نگرفت بلكه چند تن را نزد نواب فرستاد و به وى پيشنهاد پذيرش

 وزارت فرهنگ كرد، ليكن وى نپذيرفت. با اين همه نه نواب كارى به دولت زاهدى

داشت و نه زاهدى از فعاليت‌هاى مذهبى و دينى او ممانعت به عمل مي‌آورد.

 حتى در آذر ماه 1332 به تشويق دولت، نواب براى شركت در مؤتمر اسلامى

به اردن رفت و در آن جا درخشيد.

دوره‌ى آخر

بدين ترتيب فدائيان اسلام پس ازكودتا به فعاليت مذهبى و فرهنگى روى آوردند

و هر از چندگاهى نيز به دولت كودتاى حاكمه حملات صريحى مي‌نمودند كه تنها

از سوى پان ايرانيسم‌ها مورد هجوم قرار مي‌گرفتند.

به روايت خوش نيت، فدائيان در اين دوران تصميم داشتند افرادى چون سپهبد زاهدي،

 سرتيپ بختيار، جمال امامى و دكتر امينى را به دليل هجوم به مقدمات اسلامى از ميان

 بردارند اما بنا به دلايلى موفق به اين كار نشدند. نواب در اين دوره

 همچنين به در خواست مردم مذهبى قم مي‌خواست در دوره‌ى 18 مجلس شوراى ملي‌،

 نماينده‌ى مردم آن شهر گردد تا از مصونيت پارلمانى سود جويد و آزادانه از

 تريبون مجلس به بيان ايده‌هاى اسلامي‌اش بپردازد. اين حادثه مهم‌ترين

 شيفتى بود كه در زندگى سياسى وى رخ مي‌داد. چرا كه وى يكباره در شرايطى

 كه موفقيت‌هاى زيادى از مسير مبارزه‌ى مسلحانه به دست آمده بود، به مبارزه‌ى

 سياسى از طريق پارلمان روى آورد. محمد جواد حجتى كرمانى اقدام او را تنزل

از فاز نظامى به فاز سياسى و به نوعى پويايى فكر سياسى او تفسير مي‌كند كه

براى خيلى از معاصرانش قابل درك نبود.

تا اينكه با مخالفت‌ها و انتقاداتشان، بناى جدايى گذاردند و نواب را از نامزدى

 انصراف دادند. نواب با صدور اعلاميه‌اى اعلام كرد كه نامزدى نمايندگى را

 با وجودي‌‌ كه از هر مرگى دردناك‌تر مي‌داند، به خاطر دفاع از اسلام و پيشبرد

اهداف اسلامى در جامعه پذيرفته است كه به دليل كوته‌بينى عده‌اي، مبادرت به

انصراف نموده است. سيد هاشم حسينى از معترضين به نواب در اين

جريان بود كه با انتشار اعلاميه‌ى شديد اللحنى جدايى خود را از صفوف فدائيان

اعلام كرد.

به هر ترتيبى كه بود نواب از نامزدى منصرف شد و ديگر در عرصه‌ى سياسى حضور

 پررنگى نداشت تا اينكه در سال 1334، مسأله‌ى پيوستن ايران به پيمان نظامى بغداد

 با شركت عراق، تركيه، پاكستان و عضويت امريكا و انگليس پيش آمد. نواب از

 اين پيشامد احساس خطر كرد و اعلاميه‌اى در محكوميت پيوستن ايران به اين

 پيمان صادر نمود. اما تلاش‌هاى او به جايى نرسيد و لذا بر آن شد تا با ترور

 حسين علا نخست وزير وقت، مانع انجام اين كار شود.

مظفرعلى ذوالقدر، اهل خمسه‌ى زنجان كه در آبادان به فدائيان پيوسته بود،

براى ترور علا انتخاب شد. وى در 25 آبان همان سال، حسين علا را كه براى

شركت در مجلس ختم مصطفى كاشانى فرزند آيت‌الله كاشانى به مسجد شاه آمده بود

هدف تير سلاح خود قرار داد. علا زخمى سطحى برداشت و با سرباند پيچى شد

ه براى امضاى پيمان به عراق رفت. ذوالقدر دستگير شد و فدائيان اسلام تحت

 تعقيب قرار گرفتند.

اسدالله علم مبلغ سى هزار تومان جايزه براى دستگيرى نواب صفوى قرار داد.

 دورانى فرارسيده بود كه هيچ كس جرأت و توان يارى رساندن و پناه دادن به آنها را

 نداشت. در اين شرايط حساس تنها آيت‌الله طالقانى به آنها در منزلش پناه داد. پس از

لو رفتن منزل مذكور، مكانى ديگر رفتند و در همان‌جا دستگير شدند.

پس از بازداشت آنان و صدور حكم اعدام براى نواب صفوى و سه تن از يارانش،

بسيارى از علما و روحانيون تصور نمي‌كردند رژيم دست به چنين اقدامى بزند.

علي‌رغم حمايت‌هاى نيمه‌جانى كه از فدائيان شد، رژيم در سپيده دم 27 دى 1334،

 آنان را با چشمانى باز تيرباران كرد و بدين صورت به يك دهه مبارزه‌ى

 مسلحانه‌ى اسلام‌گرايان راديكال پايان داد.

پایان قسمت چهارم

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه دهم شهریور 1389 و ساعت 12:5 |

 

درجستجوی دعا

قسمت  پنجم وپایانی

م – ا- زائر

هدیه شب های قدر

رمضان 1431

خلاصه ای از 4 قسمت گذشته ..

به  دوستان گفتم که دردوران کودکی فردی یک دعارابه زبان انگلیسی خواند

 وترجمه کرد ومراهم به مبارزه طلبید وسوال کرد که آیاچنین دعائی دردعاهای

ما وجودد اردیانه ؟ من باتوجه به این که کودکی 7 الی 8 ساله بودم ومطالعه ای

نداشتم نتوانستم به اوپاسخ بدهم . اما همیشه درجستجوی دعا بودم .

درقسمت های گذشته به 4 جریان فعال ونیمه فعال بهائیان . کسرویان . توده ایان

 و فدائیان پرداختیم .

یادآوری این نکات لازم است .

1-  تاریخ همیشه منصفانه و بی طرفانه نوشته نمی شود وبیشتر اوقات

بازیچه دست سیاست بازان است . یک روز رضاشاه ( کبیر ) خوانده می شد .

 امروز دیگر کبیرنیست . بلکه بعنوان یک فرد وابسته به خارج معرفی می شود

 وبنام شاهی که باکودتای انگلیسی به روی کارآمد. ونمونه های دیگر .

امروز حتی جریانات روشن تاریخی و خدائی هم بخاطرمنافع گروهی تغییر

 می کند که بهترین نمونه آن جریان " غدیرخم " ونفی آن بوسیله گروهی

 که حتی دراسلام امروز اکثریت تلقی می شوندو جریاناتی نظیرکربلاو

حکومت های ظالم وستمگر مانند یزید ومعاویه که شاید امروز بوسیله

 گروه های زیادی به عنوان خلفای مسلمین ازآنها یادمی شود.

2-  آن چه درباره نواب صفوی گفته می شود می توان گفت که فدائیان اسلام

 طلاب پرشوری بودند که شاید ترور راوسیله رسیدن به اهداف خود می دانستند

 لکن کارآنان پخته نبود پایکاه مردمی قوی نداشتند . ترور رزم آرا تنها تروری بود

 که مورد تایید گروه زیادی ازمردم قرارگرفت وگرنه ترورهای دیگر

محکوم شد ویامردم نسبت به آن بی تفاوت بودند خصوصا ترور دکتر فاطمی

 که حتی بوسیله خود آقا ی عبدخدائی هم که هنوز درقید حیاتند محکوم شده

است . وحداقل این مطلب روشن است که فدائیان اسلام یک جریان پخته اسلامی

 نبوده است وبراساس احساسات وشعارها بناشده وادامه یافته است وحرکات

آنها برای افکارعمومی روشن وشفاف نبوده است .

درسالهای اخیر سعی شده است که از نواب صفوی یک سوپرمن ساخته شود

 وملی شدن نفت رابه اونسبت بدهند و این که او بدنبال برداشتن شاه بوده

است .

3-  هدف اصلی  نویسنده بهیچ وجه تایید یاتکذیب هیچ یک ازجریانات فوق

نبوده است . منظوراین است که جریاناتی بعدازشهریور۲۰ فعال بودند که ما

معرفی کردیم .

مابعنوان شیعه مولاعلی (ع) نمی توانیم تایید کننده هیچ جریانی

 باشیم جز حق که همان خداو کتاب وعترت است .

  تنهادرموردکسروی عمل کتاب سوزان

ایشان رامحکوم کردیم و مطلب ما هم بیشتر بااین موضوع تلاقی دارد.

4-  درجریان کودتای 28 مرداد روحانیان ومراجع ایران  سکوت کردند ویا

همکاری و این جریان در اعدام نواب صفوی ویاران اوهم تکرارشد وهیچ کس

مخالفت نکرد . شاید تنها مخالف ومعترض سید نورالدین شیرازی از روحانیان

مقتدرشیرازبوده است .

وحال مطلب راادامه می  دهیم .

من کتاب مفاتیح الجنان را درمنزل نداشتم ودوست داشتم این کتاب راهم به

کتب خودم اضافه کنم . البته دراداراتی که کارمی کردم ویامسولیت داشتم

این کتاب موجود بود واستفاد ه می کردم . درسال  64 مبلغ250  تومان در

جیب آن شهید بود. ازاین مبلغ  85تومان آن رایک کتاب مفاتیح خریدم و

حالاآن شهید درهمه دعاهای من شریک است .

واما من درجستجوی دعا بودم . و حرف آن فردی که ادعا کرده بودکه ما

هیچ دعائی را نداریم که شامل دعا برای زندانیان باشد را فراموش نکردم تا

درمیان  دعاها به یک دعا برخوردکردم که به نظرخودم کوتاه وکامل بودو

آن رامی آورم این دعا درصفحه 214 مفاتیح الجنان است وبنام دعای

حضرت مهدی (عج ) معروف است .

 

دعاى امام زمان عجَّ اللّه تعالى فرجه

 كفعمى در مصباح فرموده اين دعاء حضرت مهدى صَلَواتُ اللّهِ

عَلَيْهِ است

اَللّهُمَّ ارْزُقْنا تَوْفيقَ الطّاعَةِ وَبُعْدَ الْمَعْصِيَةِ

خدايا روزى ما كن توفيق اطاعت و دورى از گناه

وَصِدْقَ النِّيَّةِ وَعِرْفانَ الْحُرْمَةِ وَاَكْرِمْنا بِالْهُدى وَالاِْسْتِقامَةِ وَسَدِّدْ

و صدق و صفاى در نيت و شناختن آنچه حرمتش لازم است و گرامى دار ما را بوسيله هدايت شدن و استقامت و استوار كن

اَلْسِنَتَنا بِالصَّوابِ وَالْحِكْمَةِ وَامْلاَْ قُلُوبَنا بِالْعِلْمِ وَالْمَعْرِفَةِ وَطَهِّرْ

زبانهاى ما را به درستگويى و حكمت و لبريز كن دلهاى ما را از دانش و معرفت و پاك كن

بُطُونَنا مِنَ الْحَرامِ وَالشُّبْهَةِ وَاكْفُفْ اَيْدِيَنا عَنِ الظُّلْمِ وَالسَّرِقَةِ

اندرون ما را از غذاهاى حرام و شبهه ناك و بازدار دستهاى ما را از ستم و دزدى

وَاغْضُضْ اَبْصارَنا عَنِ الْفُجُورِ وَالْخِيانَةِ وَاسْدُدْ اَسْماعَنا عَنِ اللَّغْوِ

و بپوشان چشمان ما را از هرزگى و خيانت و ببند گوشهاى ما را از شنيدن سخنان بيهوده

وَالْغيبَةِ وَتَفَضَّلْ عَلى عُلَماَّئِنا بِالزُّهْدِ وَالنَّصيحَةِ وَعَلَى الْمُتَعَلِّمينَ

و غيبت و تفضل فرما بر علماى ما به پارسايى و خيرخواهى كردن و بر دانش آموزان

بِالْجُهْدِ وَالرَّغْبَةِ وَعَلَى الْمُسْتَمِعينَ بِالاِْتِّباعِ وَالْمَوْعِظَةِ وَعَلى

به كوشش داشتن و شوق و بر شنوندگان به پيروى كردن و پند گرفتن و بر

مَرْضَى الْمُسْلِمينَ بِالشِّفاَّءِ وَالرّاحَةِ وَعَلى مَوْتاهُمْ بِالرَّاْفَةِ

بيماران مسلمان به بهبودى يافتن و آسودگى و بر مردگان آنها به عطوفت

وَالرَّحْمَةِ وَعَلى مَشايِخِنا بِالْوَقارِ وَالسَّكينَةِ وَعَلَى الشَّبابِ

و مهربانى كردن و بر پيرانمان به وقار و سنگينى و بر جوانان

بِالاِْنابَةِ وَالتَّوْبَةِ وَعَلَى النِّساَّءِ بِالْحَياَّءِ وَالْعِفَّةِ وَعَلَى الاْغْنِياَّءِ

به بازگشت و توبه و بر زنان به شرم و عفت و بر توانگران

بِالتَّواضُعِ وَالسَّعَةِ وَعَلَى الْفُقَراَّءِ بِالصَّبْرِ وَالْقَناعَةِ وَعَلَى الْغُزاةِ

به فروتنى و بخشش كردن و بر مستمندان به شكيبائى و قناعت و بر پيكار كنندگان

بِالنَّصْرِ وَالْغَلَبَةِ وَعَلَى الاُْسَراَّءِ بِالْخَلاصِ وَالرّاحَةِ وَعَلَى الاُْمَراَّءِ

به يارى و پيروزى و بر اسيران به رهايى يافتن و آسودگى و بر زمامداران

بِالْعَدْلِ وَالشَّفَقَةِ وَعَلَى الرَّعِيَّةِ بِالاِْنْصافِ وَحُسْنِ السّيرَةِ وَبارِكْ

به عدالت داشتن و دلسوزى و بر ملت به انصاف و خوش رفتارى و بركت ده

لِلْحُجّاجِ وَالزُّوّارِ فِى الزّادِ وَالنَّفَقَةِ وَاقْضِ ما اَوْجَبْتَ عَلَيْهِمْ مِنَ

براى حاجيان و زائران در توشه و خرجى و به انجام رسان آنچه را بر ايشان واجب كردى از

الْحَجِّ وَالْعُمْرَةِ بِفَضْلِكَ وَرَحْمَتِكَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ

اعمال حج و عمرة بوسيله فضل و رحمت خودت اى مهربانترين مهربانان.

این فقط یک دعا ونمونه ای ازدعاهای  پرمعنی وعمیق کتاب مفاتیح الجنان است

 که به دستور کسروی سوزانده می شدو کسرویان آن رامی سوزاندند وهمان

 دوست ماهم که آن ادعاردداشت یعنی مدعی عدم وجود دعابرای زندانیان در

دعاهای ما بود هم ازسوزانندگان مفاتیح بود. درحالی که نمی دانست مفاتیح

چقدرارزشمند است وچه دعاهای باارزشی دارد.وبسیاری دعاهای دیگر که

هیچ چیزی درآنها فروگذارنشده است .

امروز هم  بعضی ازدوستان روشنفکر ما نسبت به این کتاب کم لطفی

می کنند . آنهاجمکران را باچاه جمکران ومفاتیح رابا دعای دندان درد و... 

 می کوبند و محکوم می کنند .

آقایان وخانمها . فرق شما باآن گروه متحجرکه درمرداب وگنداب دروغ و تهمت

زندگی می کنند و بدنبال پیداکردن نقاط ضعف ازمخالفان خودهستند وبا گرفتن

عکس ازچند خانم بدحجاب کل جریان مخالف خودراموردتهمت قرارمی دهند

چیست ؟

شاید این باشد که آنها فکرهاوآدمهاراباهم می کشند وشما فقط مانع تفکرمی شوید .

بیایید خداراد رهمه حال درنظر بگیریم ومنصفانه قضاوت کنیم .

بگذارید نسل جوان ما بادعاهای اثربخش وثمر بخش مفاتیح آشنا شوند و دندان درد

و گوش درد راهم به پزشک بسپاریم .

مفاتیح احتیاج به تبلیغ نداردکه امروز درکنارقران درهرخانه ای وجود دارد و

شماهم درشبهای قدر ودرهرزمان که مستاصل می شوید به این کتاب ارزشمند

 پناه می برید . بیایید وبااین کتاب آشتی وجان خودراباآن روشنی بخشید وبگذارید 

 نسل جوان هم ازاین کتاب بهره مند شوند.

اگر استفاده کردید وبهره مند شدید اگر  دوست داشتید وبیاد من بودید مرا دعا کنید

و اگر هم بهره نبردید آنچه ناسزاونفرین است نثارمن کنید.

خدایا چنان کن سرانجام کار

توخشنود باشی وما رستگار.

21 رمضان 1431 برابر با 10شهریور 1389

پایان

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه دهم شهریور 1389 و ساعت 12:0 |

 

باسلام . برای سهولت مراجعه دوستان وبلاگ ۵ قسمت این مطلب

" درجستجوی دعا " 

 رابطور پی درپی دربالا آوردم که عزیزان بتوانند استفاد ه کنند

بنابراین نیازی به مراجعه به این قسمت وقسمت های پائین نیست .

                                            درجستجوی دعا

قسمت چهارم

م- ا- زائر

هدیه شب های قدر

رمضان  ۱۴۳۱

                                              جمعیت فدائیان اسلام

بنيان گذار اين جمعيت سيد مجتبى مير‌لوحى در سال 1303 شمسى در محله‌ى خاني‌آباد

 تهران ديده به دنيا گشود. پدرش سيد جواد از خاندان مير‌لوحى و خود در

كسوت روحانيون بود و مادرش را از دودمان صفويه دانسته‌اند. سيد مجتبى هنوز

 كودك بود كه پدرش لباس روحانى را رها كرده به وكالت در عدليه پرداخت و به هنگام

 اشتغال به همين شغل بود كه گفته مي‌شود روزى با على اكبر داور وزير وقت عدليه

 درگير شده و در نتيجه دستگير و به تحمل سه سال زندان محكوم گرديد. وى

كوته زمانى پس از انقضاى مدت محكوميت و آزادى از زندان از دنيا رفت و

 سر پرستى سيد مجتبى كه در اين زمان نه سال داشت، بر عهده‌ى دايى او

سيد محمود نواب صفوى قرار گرفت كه او نيز در عدليه كار مي‌كرد و از همين

 زمان بود كه احتمالاً براى در امان ماندن مجتبى از تبعات فرزند يك محكوم،

نام خانوادگى مادرش را بر او نهادند و او با عنوان نواب صفوى شهره شد.

 آبراهاميان تغيير نام خانوادگى او را واجد مفهوم نمادين اعلام وحدت با

 بنيان گذاران نخستين دولت شيعى در ايران دانسته است كه به نظر مي‌رسد

درست نباشد.چرا كه نه صفويه نخستين دولت شيعى در ايران بود

و نه اين تغيير عنوان به هنگام اعلام تشكيل گروه فدائيان اسلام صورت گرفت.

سيد مجتبى به دبستان حكيم نظامى رفت و چهار سال ابتدايى را در دو سال به

 اتمام رسانيد. او از همان كودكى دائماً ذكر مي‌گفت و آن چنان به دستورات اسلامى

 تقيد داشت كه لب به ميوه و غذاى منزل خواهرش كه همسر يكى از تجار بود

 نمي‌زد و آنها را حرام مي‌دانست و به زنان بي‌حجاب پرخاش مي‌كرد. وى علي‌رغم

داشتن چنين گرايشاتى به اصرار دايي‌اش جهت ادامه تحصيل به دبيرستان صنعتى

 ايران ـ آلمان رفت. در سن پانزده سالگى دبيرستان را رها كرده و پس از توقف

چند ماه‌هاى در آبادان، عازم نجف شد. زمان ورود وى به نجف مشخص نيست.

خوش نيت اواخر سال 1320 را زمان ورود نواب به نجف مي‌داند.

شهيد حاج مهدى عراقى در مورد او به گونه‌اى سخن مي‌گويد كه آذر و دى ماه سال

 1322 به عنوان زمان ورود نواب به نجف به دست مي‌آيد.اما قرائن حاكى از آن است

كه وى اواخر سال 1318 يا اوايل سال 1319 به نجف رفته است. نواب در نجف در

 حجره‌اى واقع در مدرسه‌ى بزرگ آخوند خراسانى مسكن گزيد و فراگرفتن دروس دينى

 را آغاز نمود. وى از وجوهات شرعى استفاده نمي‌كرد و در ساعات فراغت براى

 تأمين مخارج خود در كارگاهى كار مي‌كرد. او در نجف از محضر اساتيد معتبرى

همچون علامه امينى صاحب الغدير، شيخ ابوالحسن شيرازى و شيخ محمد آقا تهرانى

استفاده نموده است.

در دوران تحصيل در نجف بود كه يكى از كتاب‌هاى سيد احمد كسروى (1269ـ1324)

به نام شيعي‌گري، به دست نواب رسيد. كسروى در اين كتاب كه سال 1322 منتشر گرديد

و در حمله به معتقدات دينى شيعيان هيچ حريمى را رعايت نكرده بود، اصرار داشت

كه روحانيون را از مواضع خويش آگاه سازد. لذا هداياى نقدى علاقه‌مندان خود را

صرف ترجمه‌ى آن اثر به عربي، چاپ و ارسال آن به قم و نجف كرد. نواب كه از مطالعه‌ى

 اثر كسروى به خشم آمده بود در مجلس درس تفسير شيخ محمد تهرانى به هنگام طرح

بحث نوشته‌هاى كسروى و ابراز اندوه استاد از اينكه كسروى به امام زمان و

امام صادق عليه السلام صريحاً توهين مي‌كند و كسى هم نيست كه نفس او را

 خفه كند و مشتى به دهانش بكوبد با صداى بلند مي‌گويد:

 فرزندان على هستند كه جواب او را بدهند.

ضمناً او از علامه امينى و

 آيت‌الله حاج آقا حسين قمى

 فتواى ارتداد كسروى را

 مي‌گيرد و روانه‌ى ايران مي‌شود.

نخست در آبادان بر ضد

آموزه‌هاى كسروى

 سخنرانى مي‌كند

زيرا شنيده بود كه كسروى

 در اين شهر پيروان زيادى

 دارد. سپس به تهران آمده

 چندين جلسه با كسروى

 

 

 به گفتگو مي‌نشيند تا از ارتداد او آگاهى يابد. اين مناظرات به نتيجه نرسيد

 و نواب راه ديگرى در پيش گرفت.

 گفتنى است كه نواب به تأثير نامطلوب جوانى خويش در كسروى آگاه بود لذا در

 فاصله‌ى ديدارها و مباحثاتش با كسروى جمعيت مبارزه با بي‌دينى را به همراه تنى

 چند از دانشوران دينى مقيم تهران بنياد نهاد. هدف اين جمعيت كه با همكارى

حاج سراج انصاري، شيخ قاسم اسلامى و شيخ مهدى شريعتمدارى شكل گرفت مبارزه

 با تمام بي‌ديني‌ها و مفاسد اجتماعى بود. ولى هدف اصلى آن پاسخگويى به آثار و

 نوشته‌هاى كسروى بوده است. با تشكيل اين جمعيت نشريات متعددى توسط

حاج سراج انصارى و ديگر دانشمندان اسلامى انتشار يافت ليكن هيچ كدام از

اين اقدامات در كسروى مؤثر واقع نگشت.

بدين ترتيب نواب از اصلاح كسروى نا اميد شد و مصمم شد كه حكم شرعى و فتواى

استادان خود را اجرا كند. نخست شمشيرى خريد اما آن‌ را براى مقصود خويش كارآمد

 نديد. پس براى تهيه‌ى پول به شيخ محمد حسن طالقانى امام جماعت مسجد

ظهير الاسلام و داماد آيت‌الله صدر كه يكى از علماى پرهيزكار تهران بود، متوسل شد

 و وى چهار صد تومان در اختيار نواب نهاد. با اين پول سلاحى تهيه شد و نواب به

همراه محمد آقا خورشيدى در هشتم ارديبهشت 1324 به كسروى حمله كرد. پس از

شليك دو تير، اسلحه از تير اندازى باز ماند و نواب به نزاع تن به تن با كسروى

 پرداخت. اطرافيان كسروى گريخته بودند اما مأموران انتظامى سر رسيدند و نواب را

 دستگير كرده، كسروى را به بيمارستان رساندند. كسروى از مرگ نجات يافت و

 نواب زندانى شد.

جريان مضروب شدن كسروى به دست نواب و سپس دستگيرى وي، موجى از

 حمايت‌هاى مردمى در سراسر كشور به ويژه در محافل مذهبى پديد آورد. برخى از

علما از جمله آيت‌الله حاج آقا حسين قمى كه خود از مشوقين نواب در برخورد با

كسروى بود با ارسال تلگرافي، خواستار آزادى فورى وى شدند. اين حمايت‌ها

موجب شد كه نواب پس از دو ماه به قيد كفيل و به قرار دوازده هزار تومان

 كه از سوى اسكويى بازرگان تأمين شد، آزاد گردد. محمد خورشيدى نيز چندى

بعد آزاد شد.

نواب پس از آزادى همچنان در پى كشتن كسروى بود و جمعيت مبارزه با

بي‌دينى نيز به شيوه‌اى آشكار كسروى را در مورد ده موضوع از نوشته‌هايش به

مناظره طلبيد. كسروى نه تنها به اين درخواست پاسخ مساعد نداد كه در دى ماه

1324 جزوه‌ى جناب آقا از ميدان در رفت را منتشر ساخت و در آن اتهامات پيشين

 خود به روحانيون و باورهاى آنان را تكرار نمود. نواب كه از لجاجت‌هاى كسروى

 به ستوه آمده بود تصميم گرفت تشكيلات منظمى را به وجود آورد تا در سايه‌ى آن

 كليت جريان ضد دينى به وجود آمده در آن دوران را بخشكاند. با اين انديشه،

 وى در سال 1324 (ه.ش) با صدور اعلاميه‌اى موجوديت جمعيت فدائيان اسلام

را اعلان كرد. نواب خود اذعان كرده بود كه فعاليت‌هاى فرهنگى كافى نيست بلكه

 بايد با تشكيل گروهى رزمنده‌ى ضربتى در مقابل تهاجمات ايستاد و غرض

 او از راه‌اندازى جمعيت فدائيان اسلام نيز همين بوده است. اولين اعلاميه‌ى

 اين جمعيت پس از اعلان موجوديت داراى لحنى تند بود و از واژگانى تند همچون

انتقام، در محكمه‌ى الهي، دادگاه خونين و لكم فى القصاص حيوه‌ي، مفسدين

 فى الارض و.... بهره مي‌برد.

در حول و حوش تأسيس جمعيت فدائيان اسلام (10 اسفند 1324)، اعتراضات

مردمى و علما به ويژه اجتماع بازاريان و تظاهرات آنان بر ضد كسروى بالا گرفت

 و وى به دادگاه احضار شد. مدتى به بهانه‌ى نداشتن امنيت از حضور در دادگاه

 خوددارى نمود و سر انجام در 20 اسفند در حالى ‌كه تحت حمايت مأموران پليس

 و گروه رزمنده‌ى خود و قريب به پنجاه نفر از دوستانش قرار داشت وارد

دادگسترى شد.فدائيان از فرصت به وجود آمده استفاده نموده و طرح كشتن وى را

 در دادگاه پي‌ريزى كردند. از ميان داوطلبان شركت در قتل وى افرادى همچون

سيد حسين امامي، سيد على ‌محمد امامي، مظفري، قوام، على فدائي، الماسيان،

 رضا گنج بخش، صادقي، مداح، على حسين و حسن لشگرى (دو برادر ارتشي)

 جهت مشاركت در عمليات انتخاب شدند. بر اساس طرح از پيش تعيين شده برادران

لشگرى كه لباس نظامى بر تن داشتند به سربازان درب دادگسترى فرمان دادند

كه به اتاق‌هايشان بروند. آنان نيز به گمان اينكه اين دو از مقامات ارشد خود هستند

اطاعت نمودند و بدين صورت راه را براى ورود ياران نواب به دادگسترى باز نمودند.

 سيد حسين امامى بي‌درنگ با دشنه بر بدن كسروى كوبيد و آنگاه سيد على

 ‌محمد امامى با شليك گلوله‌اي، كسروى را به قتل رساند. پس از كشته شدن كسروي،

 سيد حسين رسيد. على ‌محمد امامى كه از ناحيه‌ى دست مجروح شده بودند، به

همراه على فدائى خود به بيمارستان رازى مراجعه و سپس دستگير مي‌شوند.

چهار تن ديگر از ضاربان نيز خود را معرفى مي‌كنند.

نواب نيز طبق قرار قبلى روز بيستم اسفند عازم مشهد شد و مأمورين نتوانستند

در آن شهر وى را دستگير كنند. وى در مشهد در خانه‌ى حجت الاسلام شيخ

غلامحسين تبريزى (پدر محمد مهدى عبدخدايى ضارب سيد حسين فاطمي) مخفى شد

 و سريعاً براى آزادى بازداشت شدگان دست به فعاليت زد و سيل تلگرافات را به سوى

 تهران جارى ساخت. صدور اعلاميه‌هاى تهديد آميز ازسوى موافقان قتل كسروى

 مجال ابراز عقيده را از مخالفان اين قتل گرفت. به نوشته‌ى نواب يكى از اين

اعلاميه‌ها كه از سوى بازاريان تهران صادر شد، عنوانش چنين بود:

يك عيد بر اعياد مسلمين دنيا افزوده شد و طى آن به ملت ايران هشدار داده بود كه

هشيار باشند تا تاريخ تكرار نشود. از سوى مقابل، هواداران كسروى و جمعيت

 با هماد آزادگان با صدور اعلاميه‌ها، طومارها و نامه‌ها، اين روز را عزاى

آزادي‌خواهان خواندند و خواستار مجازات مسببين اصلى اين حادثه شدند.

طرفداران كسروي، سراج انصاري، نواب صفوي، مهدى شريعتمدارى و

 قاسم اسلامى را از مهرگان اصلى ضاربين خواندند.

يقيناً چون نواب مجتهد نبود از همان آغاز اين پرسش مطرح بود كه قتل كسروى به

 فتواى كدام يك از مراجع دينى صادر شده است؟

همسر نواب از علامه امينى سخن مي‌گويد. حسين اكبرى يكى از ياران نواب تصريح

كرده كه چون در مورد مهدور‌الدم بودن كسروى دچار ترديد شده است از آيت‌الله محمد

على شاه آبادي، شيخ محمد حسن طالقاني، آيت‌الله كاشانى و آيت‌الله سيد محمد بهبهانى

 كسب تكليف نموده و همگى او را به كشتن كسروى تشويق كرده‌اند. وى

همچنين مدعى است كه خود نواب حكم قتل كسروى را از شيخ محمد حسين مستبط

(كمپاني) و آقا شيخ محمد تهرانى دريافت كرده بود. اگر چه حكم و فتواى كتبى هيچ يك

 از مراجع و علماى نام‌برده مبنى بر ضرورت قتل كسروى به دست نيامد ولى رفع

 اتهام از سيد حسين امامى در دادگاه تجديد نظر نشانگر اقدام علما و اعلام

 مهدورالدم دانستن كسروى و مشروع دانستن عمل فدائيان اسلام است.

ناگفته نماند كه شمس قنات آبادى مدعى است آيت‌الله كاشانى در بين اقدامات فدائيان اسلام،

 قتل هژير و رزم‌آرا را تأئيد مي‌كرد ولى از كشتن كسروي، خشنود نبود. چون ترورش

او را به امامزاده‌اى تبديل كرد.

پرسش ديگرى كه در اينجا مطرح مي‌شود آن است كه چرا فدائيان اجازه ندادند

محاكمه‌ى كسروى سير عادى خود را بپيمايد و نظر دادگاه اعلام شود؟ خوش نيت معتقد

 است كه همه مي‌دانستند ره به جايى نمي‌برند و خواسته‌ى مردم و علما را تأمين

 نمي‌كند. به همين دليل بود كه نواب تصميم گرفت كار او را يكسره سازد.

بدين ترتيب كسروى كشته شد و نواب به مشهد رفت و از دستگيرى در امان ماند.

او پس از مسافرت به نيشابور، گرگان، رشت، قزوين، همدان و كرمانشاه از مرز

 خسروى به عتبات عاليات رفت و به ترغيب علماى آن ديار به آزاد كردن ضاربين

 كسروى پرداخت. آيت‌الله قمى از نجف تلگرافى به دولت ايران مخابره كرد و

 خواستار آزادى فورى ضاربين شد. مدتى بعد با رحلت آسيد ابوالحسن اصفهانى

 در نجف، هيأت بلند پايه‌اى از سوى شاه عازم نجف اشرف گرديد. در اولين

 جلسه‌ى ديدار اين هيأت با علما و مراجع نجف، آيات عظام خويى و سيد جواد تبريزي،

عدم رضايت و نگرانى حوزه‌ى علميه‌ى نجف را از ادامه‌ى بازداشت ضاربين كسروى

 اعلان كردند. حتى آيت‌الله قمى در پاسخ به سؤال يكى از اعضاى هيأت مذكور

عمل فدائيان را مانند نماز از ضروريات دانسته كه احتياجى به فتوا ندارد.

چند روز پس از بازگشت هيأت به ايران بنا به وعده‌هاى داده شده و تحت فشار

 افكار عمومي، ضاربين تبرئه و از زندان آزاد شدند. رهايى فدائيان به منزله‌ى

 يك پيروزى بزرگ براى جمعيت تازه تأسيس آنها به شمار مي‌رفت. به گونه‌اى

 كه موجب علاقه‌مندى كثيرى از جوانان و نيز نفوذ بعدى آنها در تحولات سياسى

كشور گرديد.

نواب پس از اقامتى چند ماهه در نجف، به ايران بازگشت. در ايران با سازمان‌دهى

 فدائيان عليه بي‌حجابى به نبرد پرداخت و با سفر به اطراف، وحدت امت اسلامى

 را ترويج نمود. در سال 1327 پس از اعلام موجوديت دولت اسرائيل، اجتماع

عظيمى در مسجد سلطانى تهران به راه انداخت و با تلاش خود پنج هزار فدائى

 اسلام را جهت عزيمت به فلسطين مهيا ساخت كه ابراهيم حكيمى نخست وزير

 وقت با تجهيز آنها و اعزامشان به خارج مخالفت به عمل آورد.

در كنار اين قبيل اقدامات، نواب به توجيه نظريات سياسى خود پرداخت. گذشته

از سخنراني‌هايى كه براى اقشار مختلف مردم ايراد مي‌نمود در سال 1328

به نگارش كتاب راهنماى حقايق پرداخت. كه به سبب تنگناهاى مالي، چاپ و

 نشر آن بيش از يك سال به طول انجاميد. در كنار اين روشنگري‌ها، از

 اقدامات سياسى هم غافل نبود. و چون مجلس به نخست وزيرى عبدالحسين هژير

 رأى اعتماد داد، به درخواست آيت‌الله كاشانى تظاهراتى در مخالفت با نخست وزيرى

هژير به راه انداخت. اين تظاهرات چهار روز به طول انجاميد و طى آن به كوشش

نواب براى نخستين بار پس از شهريور 1320 بازار تهران سه روز تعطيل شد.

 پس از اين ماجرا نواب به همراه برادران واحدى به لرستان و شيراز رفت و با عشاير

 آن ديار به گفتگو نشست. غرض او احتمالاً ايجاد حكومت اسلامى بود. او خود در

 راهنماى حقايق با عبارت در همين روزهاى نزديك به برپايى مقدمات چنين دولتى

اشاره كرده بود.

شايد چنين ايده‌هايى نه برخاسته از شرايط اجتماعى ـ سياسى بلكه معلول

آرزوهاى جوانان مسلمان آرمان‌گراى جمعيت فدائيان اسلام بوده است. درست

 است كه در مجالس سخنرانى نواب و واحدى چندين هزار نفر شركت مي‌كردند

اما تعداد فدائيان اسلام هرگز به چند صد تن نيز نرسيد. و در همان زمان حتى

ساير پيروان آيت‌الله كاشانى با مواضع نواب همخوانى نداشتند. به

نوشته‌ى شمس قنات آبادى در انتخابات هيأت مديره مجمع مسلمانان مجاهد كه در

 14 بهمن 1327 انجام شد، از يك هزار و هشتصد تن شركت كنندگان در رأي‌گيري،

نواب فقط هشتاد رأى آورد و قنات آبادى به اتفاق آرا به عنوان مدير جمعيت انتخاب شد.

 تأكيد بر اين روايت از اين جهت اهميت داشت كه نشان دهد نواب حتى در بين مسلمانان

 مبارز كه رهبرى آيت‌الله كاشانى و دخالت فعال در سياست را پذيرفته بودند، پايگاه

محكمى به دست نياورد. تا چه رسد به مسلمانان سنتي. لحن بيان فدائيان اسلام بسيار

تند بود و معلول روحيه‌ى انقلابى و متأثر از روح انقلاب زمانه و نيز نوعى تاكتيك

 مبارزه بود. البته اين تاكتيك در مبارزه هم كارساز بود و نواب بارها شاهد موفقيت

 آن بود.

يك روز پس از انتخابات مجمع مسلمانان مجاهد، شاه از يك سوء قصد جان سالم

به در برد. دولت به همين بهانه حزب توده را غير قانونى اعلام كرد و آيت‌الله كاشانى

 را زندان و پس از آن به لبنان تبعيد نمود. در انتخابات مجلس شانزده،

 آيت‌الله كاشانى طى نامه‌اى از لبنان از نواب خواست كه به انتخاب ملّيون يارى رساند.

 نواب علي‌رغم ترديدى كه در پاي‌بندى برخى از نامزدها به دين داشت، خواسته‌ى وى را

برآورد و برخى از ياران خود را مأمور نظارت بر انتخابات و حفاظت از

 صندوق‌هاى رأى كرد.

تلاش اينان با دخالت مأموران انتظامى ناكام ماند و به بهانه‌ى برگزارى مراسم

عزادارى سالار شهيدان، صندوق آرا از مسجد سپهسالار به محل فرهنگسراى

 ايران منتقل شد و تقلب مورد نظر دولت به عمل آمد و كانديداهاى ملى به

مجلس راه نيافتند. درهمين زمان سيد حسين امامى در 13 آبان (12 محرم) 1328،

عبدالحسين هژير وزير دربار را كه در مسجد سپهسالار مشغول خلعت دادن به

 رؤساى هيأت عزادارى بود ترور كرد. هژير در گذشت و امامى بلا فاصله

 چهار روز بعد محاكمه و اعدام شد.

ترور هژير، موجب باطل شدن انتخابات گرديد و در انتخابات مجدد، نمايندگان

 جبهه‌ى ملى و آيت‌الله كاشانى وارد مجلس شدند. هژير از ديرباز متهم به

ارتباط نزديك با انگليسي‌ها بود. به خصوص مأموريت چند ساله‌ى او در

انگلستان و سپس تصدى مقام‌هاى مهم در كشور، او را در مظان اتهام قرار

 داده بود. او از كسانى بود كه با خانم لمبتون مأمور انگلستان در

 ايران رابطه‌ى خوبى بر قرار كرده بود و همين امر رهگشاى او به سوى

 احراز پست‌ها و مقامات بالاى كشورى بود. آيت‌الله كاشانى كه به او خوش‌بين نبود،

اعلاميه‌اى شديد‌اللحن عليه نخست وزيري‌اش منتشر كرد.

فدائيان اسلام در اعتراض به نخست وزيرى وى تظاهرات گسترده‌اى

عليه او به راه انداختند. در يكى از اين تظاهرات (27 خرداد)، در حالى ‌كه

 قرآن بزرگى ميان پرچم سه رنگ در دست تظاهرات كنندگان بود، مأمورين

انتظامى به جمعيت معترض حمله كردند و 26 نفر را مجروح ساختند.

 اين مسأله موجب نزديكى وكلاى جبهه‌ى ملى و آيت‌الله كاشانى و نواب

 صفوى گرديد.

همچنين آيت‌الله العظمى بروجردى با صدور اعلاميه‌اى حمايت قاطع خود را از

 مبارزات آيت‌الله كاشانى در برابر هژير اعلام كرد. علاوه بر اين، هژير متهم

بود كه در آزادى انتخابات مجلس شانزدهم دست برده و مانع از رسيدن نمايندگان ملى

 به مجلس شده است.

هژير ترور شد و يك روز بعد در گذشت و سيد حسين امامى نيز در هفدهم آبان

 1328 با شعار زنده باد اسلام در ميدان سپه به دار آويخته شد. امامى همان

 كسى بود كه چندى قبل كسروى را به قتل رسانده بود و به عنوان يك چهره‌ى

انقلابى مذهبي، معروف شد. مرگ امامى كه اولين قربانى مبارزات مسلحانه‌ى

 جمعيت فدائيان اسلام بود، تأثير عميقى بر روحيه‌ى مبارزه طلبى همرزمان او

 گذاشت و نواب و يارانش را به شدت متألم كرد.

بدين ترتيب ترور هژير و ابطال انتخابات و برگزارى مجدد آن، به سود اعضاى

 جبهه‌ى ملي، تمام شد و راه براى ورود نمايندگان مورد نظر آيت‌الله كاشانى و

 مليون به مجلس شوراى ملى فراهم شد. با گشايش مجلس،آيت‌الله كاشانى كه

 در شمار وكلاى منتخب تهران قرار داشت و از مصونيت پارلمانى برخوردار

 بود از تبعيدگاه خود لبنان به كشور بازگشت و به صفوف اقليت مجلس پيوست.

بازگرداندن جنازه‌ى رضا شاه:

در اواخر همان سال موضوع باز آوردن جنازه‌ى رضا شاه از مصر مطرح شد.

محمدرضا شاه بر آن بود كه جسد پدر را به قم برده پس از آن كه يكى از

 مراجع بر آن نماز خوانده، در حرم عبد العظيم دفن نمايد. تدارك شاه و

دربار براى آوردن جنازه‌، گسترده بود و كسى از مراجع قم نيز بر جنازه‌ى وى

 اقامه‌ى نماز نكرد. در اين ميان فدائيان اسلام سخت فعال بودند و مرتب از

 جنايات او سخن مي‌گفتند. سخنراني‌هاى سيد هاشم حسينى و

سيد عبدالحسين واحدى و تظاهرات هر روزه در مدرسه‌ى فيضيه و موفقيت آنان

در ناكام گذاشتن شاه و دربار، موجب شد كه برخى از وابستگان رفتند و ذهن

 آيت‌الله بروجردى را مشوب كردند و گفتند اينها اخلالگرند.آيت‌الله بروجردى

 نيز در دهم خرداد سال 1329 در سر درس، آنها را طلاب علوم دينى مردود ا

علام كرد كه به وظايف روحانى خود آشنا نيستند. پس از اين سخنراني،

احساسات طلاب بر ضد فدائيان اسلام بر انگيخته شد و چون در غروب روز

14 خرداد، آنان پس از نماز آيت‌الله خوانسارى به پخش اعلاميه پرداختند،

طلاب مخالف به آنان حمله برده و تنى چند از فدائيان اسلام را مضروب ساختند

 و شهريه‌ى طلاب پيرو نواب از سوى آن معظم‌له، قطع شد و به گفته‌ى محلاتى

اين طلاب تا يك سال حق ورود به مدرسه‌ى فيضيه را نداشتند.

ترور رزم‌آرا

(عملكرد فدائيان اسلام از نهضت ملى شدن صنعت نفت تا كودتاى 28 مرداد

1332):

در پنجم تير ماه 1329، سپهبد رزم‌آرا به حمايت انگليس و امريكا به نخست وزيرى

 رسيد. او در زمانى به نخست وزيرى رسيد كه نمايندگان جبهه‌ى ملى و آيت‌الله كاشانى

در صدد ملى كردن صنعت نفت بودند. وكلاى جبهه‌ى ملى در مجلس و ساير مبارزين در

 خارج از مجلس به مخالفت با وى پرداختند. رزم‌آرا پس از كسب رأى اعتماد

 از مجلسين، شروع به مذاكره با مخالفان خود كرد. يكى از مخالفان، نواب صفوى

بود كه دولت رزم‌آرا نخست سعى در دستگيرى وى نمود كه موفق نگرديد و سپس

با وعده‌ى از بين بردن كليه‌ى سوابق فدائيان در دادگستري، ارتش و شهرباني، از

 او خواست تا سر از مخالفت با دولتش بردارد. نواب در پاسخ، پرونده‌هاى مذكو

ر را فاقد ارزش دانست. همچنين رزم‌آرا افرادى را نزد آيت‌الله كاشانى فرستاد ولى

 از همراهى ايشان هم نااميد شد و بناى سخت‌گيرى بر جبهه‌ى ملى گذاشت.

دكتر حسين فاطمى مدير روزنامه‌ى باختر امروز را دستگير و دستور توقيف

چاپخانه‌اى را داد كه روزنامه‌ى شاهد دكتر بقايى در آنجا چاپ مي‌شد. علاوه بر

 اين رزم‌آرا از قرار داد الحاقى نفت درمجلس دفاع نمود و طى نطقى با بيان

 اينكه ايرانى لياقت ساختن آفتابه گلى را ندارد چگونه مي‌خواهد صنايع نفت خود

را اداره كند، به ‌همه‌ى نمايندگان و مردم ايران توهين نمود و در نهايت تهديد

كرد كه مجلس را در پى ملى كردن صنعت نفت بر سر اقليت خراب خواهد كرد.

گفته شده است وى سرهنگ قوامى را مأمور آماده سازى مقدمات كودتا كرده بود.

با اين همه، مخالفت‌ها، تحصن‌ها و اعتراضات متعدد به جايى نرسيد و رزم‌آرا

همچنان با قدرت زمام امور را در دست داشت و وكلاى ملى ناتوان از انجام

هيچ كار و ترسان از كودتاى رزم‌آرا، به نواب صفوى متوسل شدند.
 

 نواب نيز شرط كرد كه اگر دولت ملى سر كار آيد احكام اسلام را به اجرا در آورد و

 قوانين غير اسلامى را ملغى نمايد، او خواسته‌ى آنان را به اجابت مي‌رساند.

 نواب دو روز طى جلسه‌ى مشابهى با آيت‌الله كاشانى خواسته‌ى آنان را

منوط به خواسته‌هاى خود كرد و از آنان تعهد گرفت. بدين ترتيب به تعبير

حاج مهدى عراقى وكلاى جبهه‌ى ملى فتواى قتل رزم‌آرا را از نظر سياسى

 و آيت‌الله كاشانى فتواى قتل او و شش تن ديگر را از جهت شرع صادر كرد.

شمس قنات آبادى هم در خاطرات خود چندين بار تأكيد كرده كه آيت‌الله كاشاني،

رزم‌آرا را مفسد فى الارض و مهدورالدم مي‌دانست. بدين گونه فدائيان بار ديگر فتواى

يك مجتهد مسلم را جهت كشتن مصداقى ديگر گرفته و عمل به آن را وظيفه و

 تكليف شرعى دانستند. از اين رو آنان در قتل رزم‌آرا، مشكل شرعى نداشتند

 اما مي‌بايست به وى هشدار مي‌دادند. به همين دليل عبد الحسين واحدى پنج

روز قبل از ترور رزم‌آرا از وى خواست از نخست وزيرى كناره‌گيرى كند و با

 صراحت تهديد كرد اگر رزم‌آرا تا سه روز ديگر خود كنار نرود، او را كنار

 خواهيم فرستاد. رزم‌آرا به اين هشدار اعتنايى نكرد. چون روز شانزدهم اسفند

در مجلس ترحيم آيت‌الله فيض در مسجد سلطانى شركت نمود آماج تير

خليل طهماسبى قرار گرفت و به قتل رسيد و طهماسبى نيز دستگير شد.

پس از قتل رزم‌آرا مجلس طى ماده واحده‌اى نظر كميسيون نفت براى ملى شدن

 صنعت نفت در سراسر كشور را به تصويب رساند و با تصويب اين طرح در

مجلس سنا در روز 29 اسفند سال 1329، خواسته‌ى مردم ايران براى

 تصويب ملى شدن صنعت نفت تحقق يافت.

پس از قتل رزم‌آرا، حسين علا به نخست وزيرى رسيد. پنج روز پس از روى

 كار آمدن علا در 28 اسفند يعنى 12 روز پس از ترور رزم‌آرا، جوان دانشجويى

از دانشكده‌ى معقول و منقول به نام نصرت الله قمي، دكتر زنگنه وزير فرهنگ

را با انگيزه‌ى شخصى به قتل رسانيد. اما اين حادثه از نظر عموم به فدائيان اسلام

نسبت داده شد. به همين دليل فرماندار نظامى تهران شب عيد 1320 و در نخستين

 روزهاى فروردين عده‌اى از فدائيان اسلام را دستگير كرد.

در هفتم ارديبهشت ماه 1330 حسين علا به علت ناكامى در برابر اقليت در

مجلس مستعفى شد و مجلس به دكتر مصدق رأى اعتماد داد. او در دوازدهم

ارديبهشت كابينه‌ى خود را معرفى كرد. در آغاز انتظار مي‌رفت وى اعضاى

كابينه‌ى خود را از ميان عناصر خوش نام، صالح و فعال انتخاب كند در حالى

‌كه مصدق در پى جلب نظر شاه و دربار بود و به جز كريم سنجابى هيأت وزيران وي‌،

 متشكل از همان وزراى سابق بودند. آيت‌الله كاشانى با صدور اعلاميه‌اى خود

را از مداخله در طرز تشكيل اين دولت مبرا دانست. چنين تركيبى همراه با عدم

اعتقاد مصدق به اجراى احكام شرعي، موجب شكاف ميان وى و نواب صفوى شد.

اختلاف تا آنجا پيش رفت كه مصدق معتقد به توافق با شاه جهت ادامه‌ى ملى شدن

 صنعت نفت بود ولى نواب آن را مقدمه‌ى برپايى حكومت اسلامى مي‌دانست و از

 آنجا كه نوع و شكل حكومت براى نواب اهميت چندانى نداشت و وجود افراد

 صالح و متعهد را شرط ضرورى براى حكومت مورد نظر خود مي‌دانست،

كابينه‌ى مصدق را تفاله‌هايى مي‌دانست كه نمي‌توان با آنها كنار آمد. در حالى

 ‌كه از نظر مصدق، در آن شرايط ملى شدن نفت اهميت داشت و برپايى

حكومت اسلامى مجالى ديگر مي‌طلبيد كه اكنون فراهم نيست. نواب صفوى

حتى از تعلل آيت‌الله كاشانى در برپايى حكومت اسلامي، گله‌مند شد و در نامه‌اى

 خطاب به او نوشت:

شما به قيمت خون فرزندان اسلام از خطرهاى حتمى نجات يافتيد و به حكومت

رسيديد و سر انجام با تبانى با دشمنان اسلام به قدرى به فرزندان دلسوخته‌ى

اسلام جنايت كرديد كه روى جنايتكاران عالم سفيد شد.

در اين نامه تندترين حملات به جبهه‌ى ملى به ويژه آيت‌الله كاشانى صورت گرفت

و مخالفان فدائيان اسلام از فواحش پاريس، پست‌تر و نانجيب‌تر به

 حساب آمده‌اند.

متعاقب حملات اخلاقى و سياسى نواب به اقليت مجلس و آيت‌الله كاشاني،

دكتر مصدق در 30 ارديبهشت 1330 يعنى 24 روز بعد از گرفتن رأى

اعتماد از مجلس، جمعيت فدائيان اسلام را متهم كرد كه قصد كشتن وى را دارند.

 در پى اين اتهام و با نظر مساعد مصدق، نواب و جمعى ديگر از فدائيان اسلام

بازداشت و روانه‌ى زندان شدند.

اين واقعه سر آغاز يك دوره‌ى سخت مبارزه‌ى فدائيان اسلام با دولت مصدق شد.

 مبارزاتى كه تمامى طول حكومت مصدق را در برگرفت و سر منشا‌ء بسيارى

 از حوادث و اتفاقات در اين دوره از حيات سياسى كشور شد.

فدائيان اسلام جهت آزادى زندانيان خود اعلاميه، تحصن، ملاقات‌ها و

نامه‌هاى عديده‌اى را صورت دادند ولى نتيجه‌اى نگرفت و چون همه‌ى تلاش‌هاى

 آنان جهت آزاد ساختن نواب بي‌ثمر ماند در روز 21 دى 1330 پنجاه و يك تن

 از آنان پس از ملاقات با نواب از زندان خارج نشدند. آنان در زندان اعلام كردند

 كه تا رهبرانشان آزاد نگردند در زندان خواهند ماند. رايزني‌هاى دولت جهت

پايان دادن به اين تحصن نتيجه‌اى نداد و آنها 18 روز بندهاى زندان را در

اختيار داشتند. دستگاه‌هاى قضايى و انتظامى به جاى رسيدگى به تقاضاى

متحصنين، ترتيب حمله‌ى نيروهاى ويژه را به زندان دادند و اين نيروها

نيمه شبى به فدائيان حمله كرده آنها را سخت كتك زدند و به سلول‌هاى انفرادى

انداخته براى همه يك پرونده‌ى اتهامى تشكيل دادند.اعتصاب غذا و

 به وخامت گرويدن حال برخى از زندانيان، سبب شد تا رژيم 39 نفر از آنان را

 آزاد كنند. با اين حال تعداد 14 نفر از متحصنين همچنان در زندان باقى ماندند.

طى مدتى كه نواب در زندان به سر مي‌برد سيد عبدالحسين واحدى كه چندى پيش

آزاد شده بود، عملاً رهبرى فدائيان اسلام را بر عهده داشت. او از

 محمدمهدى عبدخدايى نوجوانى 25 ساله ـ خواست كه دكتر حسين فاطمى

معاون سابق نخست وزيرى و مدير روزنامه‌ى باختر را ترور كند. فاطمى در

 حالى ‌كه در تاريخ 25/‌11/‌1330 بر سر قبر محمد مسعود ـ روزنامه‌نويسى

 كه چند سال پيش از آن به طور مرموزى كشته شد ـ سخنرانى مي‌كرد به

 دست عبدخدايى مورد اصابت گلوله قرار گرفت و مجروح شد.

فاطمى همانند مصدق در اجراى شريعت اسلام اهمال مي‌ورزيد و در روزنامه‌ى

 باختر امروز، شديدترين حملات را به فدائيان اسلام مي‌نمود. حتى فدائيان بر

 اين باور بودند كه عامل اصلى يورش مأموران زندان به آنان، دكتر

 فاطمى بوده است.

بدين ترتيب فدائيان كه نمي‌توانستند اسارت رهبر و آزار ياران خود در زندان را

 تحمل كنند بدين نتيجه رسيدند كه مي‌بايست به حكومت دكتر مصدق درس عبرتى

 بدهند. با اين همه عبدخدايى از واحدى مي‌خواهد كه حكم مراجع را براى

انجام اين كار ارائه دهد. واحدى به او مي‌گويد كه ما از آيت‌الله صدر حكم كلى

داريم. از واحدى مي‌پرسد چرا فاطمى انتخاب شده است؟ پاسخ مي‌شنود كه

 چون فاطمى رابط مصدق و دربار است.

دوران فترت:

محاكمه‌ى متهمان فدائيان اسلام متحصن در زندان قصر، در تير ماه سال

1331 به پايان رسيد. در مرداد ماه همان سال مجلس هفدهم كه نواب شركت در

 انتخابات آن را تحريم كرده بود، طرح سه فوريتى آزادى خليل طهماسبى را

 تصويب كرد و نام‌برده در 24 آبان ماه 1331 از زندان آزاد شد. در 14

 بهمن ماه همان سال نواب صفوى نيز آزاد گرديد. نواب پس از آزادى با انتشار

اعلاميه‌اى ابراز داشت كه در شرايط آن روز كه نه شاه و نه مصدق، هيچ يك پابند

اجراى احكام اسلام نيستند، در فعاليت‌هاى سياسي، دوران فترت را آغاز مي‌كند و

صرفاً به تبليغات دينى مي‌پردازد. با اين همه موضع جديد نواب خوشايند برخى از

 يارانش نبود. دولت مصدق در قبال فشارهاى دولت انگليس ناتوان شده بود. در

چنين شرايطي، برخى از فدائيان اسلام، علاقه‌مند به نزديك شدن به آيت‌الله كاشانى و

 حمايت از دولت مصدق در قيام سى تير 1331 بودند و براى تحقق خواسته‌ى

خود نواب را تحت فشار گذاشتند. اينان نخست به انتقاد از واحدى پرداختند و خواستار

 حذف وى شدند.

واحدى از فدائيان كناره گرفت و اعلام كرد كه خود گروهى جدا تشكيل خواهد داد.

پس از جدايى و شكاف بين مصدق و كاشاني، اينان علاقه‌مند به يارى رساندن

آيت‌الله كاشانى در مخالفت با مصدق بودند و براى وارد كردن نواب به پذيرش

خواسته‌ى خود، يكى يكى شروع به استعفا كردند. نواب براى مقابله با اين وضع

 اعلاميه‌اى صادر كرد و مخالفان را از جمع فدائيان اسلام اخراج كرد.

 پس از كودتاى 28 مرداد نيز امير عبد الله كرباسچيان از فدائيان اسلام جدا شد.

چند ماه بعد در پى بازگشت نواب از سفر به فلسطين و اردن و مصر،

حاج ابراهيم حرافان از آنان جدا شد و در فروردين 1333 سيد هاشم

حسينى با صدور اعلاميه‌اي، نواب را در ارتباط با اجانب دانست و حتى سياست

او را انكار نمود. اين جدايى و آن اعلاميه، سخت نواب را آزرد. البته خوش نيت

بر آن باور است كه داوطلبى نواب براى انتخابات مجلس هجدهم عامل مخالفت سيد

 هاشم حسينى با او بود. سيد هاشم پس از جدايى از نواب به بسط معارف دينى روى

آورد كه سه مجلد با عنوان عقايد الانسان حاصل تلاش اين دوره‌ى اوست.

ترديدى نيست كه اين جدايي‌ها موجب تضعيف توان فدائيان اسلام شد و در

 فرجام نهايى آنان تأثير گذاشت.

كودتاى 28 مرداد و سكوت نواب صفوى

دكتر مصدق كه با حمايت كاشانى در جريان تظاهرات مردمى 30 تير و

 با سقوط دولت چند روزه‌ى قوام مجدداً بر سر كار آمده بود، هرگز تمايلى

 به اداى دين به آيت‌الله كاشانى نشان نداد و تنها بر پشتيبانى و حمايت مردمى

 از دولتش اتكا داشت و در مسأله‌ى كسب اختيارات فوق العاده، در مقابل كاشانى

 رئيس مجلس و اكثريت نمايندگان مخالف قرار گرفت. با متقاعد كردن اقليت

 طرفدار خود در مجلس به استعفا و برگزارى رفراندوم، به انحلال مجلس شوراى ملى

 دوره‌ى هفدهم مبادرت ورزيد. سپس بر سر كنترل و فرماندهى نيروهاى مسلح با شاه ني

ز درگير شد. درست در همين زمان طرفدارانش در جبهه‌ى ملى نيز به دليل خود

 محوري‌هايش از او كناره گرفتند. همزمان توده‌اي‌ها را نيز در فعاليت‌هاى

سياسى شان باز گذاشت.

در مقابل، خشم و تنفر مذهبيون از جمله فدائيان، برانگيخته شد. مصدق

در چنين اوضاع و احوالي، همه چيز را براى از دست دادن تمام حاصل تلاش

 مردم در راه كسب آزادي‌هاى سياسى و منافع ملي، فراهم ساخت. سرانجام در

28 مرداد 1332 در برابر حيرت همگان، عده‌اى اوباش مزدور كه از سوى

 عمال وابسته به امريكا هدايت مي‌شدند، دولت وى را به سادگى و با كمترين

مقاومت مردمى سر نگون كردند. فدائيان اسلام كه از گسترش فعاليت‌هاى

 توده‌اي‌ها نگران به نظر مي‌رسيدند و از سوى ديگر نسبت به دكتر مصدق قطع اميد

نموده بودند در قضيه‌ى كودتاى 28 مرداد تنها تماشاگر اوضاع شدند.

در مرداد ماه 1332، همسر دوم نواب درگذشت. گزارشگر شهربانى از سخنان نواب

در آن ايام گزارشى به دست داده كه طى آن، نواب مرگ همسر خود را معلول مزاحمت‌هاى

 وقت و بي‌وقت مأموران مصدق و ترساندن خانم دانسته، افزوده است:

صبح 28 مرداد خود خواستم قيام كنم، چون ديگر تحمل جايز نبود. و از دست

توده‌اي‌ها داشتم ديوانه مي‌شدم. در ختم عيالم استخاره كردم استخاره فرمود كه صبر كن كه

 من هم صبر كردم كه از جانب خدا توده‌اي‌ها كوبيده شدند.

دنباله‌ى اين گزارشات، بيانگر موضع نواب نسبت به دولت زاهدى است. نواب بيان كرد،

 كه:

مي‌دانستم اين دولت كمى بي‌دين است و از علائم بي‌دينى دولت زاهدى اين است كه

فكر مردم بيكار و گرسنه نيست. خمس و زكات را از مردم ثروتمند نمي‌گيرد كه

 خرج فقرا كند. اما چونكه با توده‌اي‌ها مبارزه مي‌كند و مصدقي‌ها را مي‌كوبد من فعلاً

حرف ندارم و سكوت مي‌كنم.[284]

با اين همه نواب پس از گذشت پنج روز از كودتا، ضمن ارسال نامه‌ى

 تهديد آميزى به زاهدي، با انتشار اعلاميه‌اى مواضع شفاف فدائيان اسلام در

 برابر دولت كودتا را اعلام كرد. نواب در آن اعلاميه با اشاره به فشارهاى

حكومت مصدق بر آنان و ياد آورى اصل دوم متمم قانون اساسى آن دوره، شاه

 و رجال سياسى كشور را به ترويج احكام اسلامى دعوت كرد. وى صريحاً

 هيأت حاكم و دولت كودتا را غاصب و غير قانونى خواند.

بدين گونه نواب پس از كودتاى 28 مرداد، هم همچنان بر مواضع و اصول خود

 استوار ماند و همچنان خواهان اجراى احكام اسلام شد.

دولت زاهدى كه تازه بر خرابه‌هاى كودتا دولت تشكيل داده بود، نه تنها اعلاميه‌ى تند

نواب را به دل نگرفت بلكه چند تن را نزد نواب فرستاد و به وى پيشنهاد پذيرش

 وزارت فرهنگ كرد، ليكن وى نپذيرفت. با اين همه نه نواب كارى به دولت زاهدى

داشت و نه زاهدى از فعاليت‌هاى مذهبى و دينى او ممانعت به عمل مي‌آورد.

 حتى در آذر ماه 1332 به تشويق دولت، نواب براى شركت در مؤتمر اسلامى

به اردن رفت و در آن جا درخشيد.

دوره‌ى آخر

بدين ترتيب فدائيان اسلام پس ازكودتا به فعاليت مذهبى و فرهنگى روى آوردند

و هر از چندگاهى نيز به دولت كودتاى حاكمه حملات صريحى مي‌نمودند كه تنها

از سوى پان ايرانيسم‌ها مورد هجوم قرار مي‌گرفتند.

به روايت خوش نيت، فدائيان در اين دوران تصميم داشتند افرادى چون سپهبد زاهدي،

 سرتيپ بختيار، جمال امامى و دكتر امينى را به دليل هجوم به مقدمات اسلامى از ميان

 بردارند اما بنا به دلايلى موفق به اين كار نشدند. نواب در اين دوره

 همچنين به در خواست مردم مذهبى قم مي‌خواست در دوره‌ى 18 مجلس شوراى ملي‌،

 نماينده‌ى مردم آن شهر گردد تا از مصونيت پارلمانى سود جويد و آزادانه از

 تريبون مجلس به بيان ايده‌هاى اسلامي‌اش بپردازد. اين حادثه مهم‌ترين

 شيفتى بود كه در زندگى سياسى وى رخ مي‌داد. چرا كه وى يكباره در شرايطى

 كه موفقيت‌هاى زيادى از مسير مبارزه‌ى مسلحانه به دست آمده بود، به مبارزه‌ى

 سياسى از طريق پارلمان روى آورد. محمد جواد حجتى كرمانى اقدام او را تنزل

از فاز نظامى به فاز سياسى و به نوعى پويايى فكر سياسى او تفسير مي‌كند كه

براى خيلى از معاصرانش قابل درك نبود.

تا اينكه با مخالفت‌ها و انتقاداتشان، بناى جدايى گذاردند و نواب را از نامزدى

 انصراف دادند. نواب با صدور اعلاميه‌اى اعلام كرد كه نامزدى نمايندگى را

 با وجودي‌‌ كه از هر مرگى دردناك‌تر مي‌داند، به خاطر دفاع از اسلام و پيشبرد

اهداف اسلامى در جامعه پذيرفته است كه به دليل كوته‌بينى عده‌اي، مبادرت به

انصراف نموده است. سيد هاشم حسينى از معترضين به نواب در اين

جريان بود كه با انتشار اعلاميه‌ى شديد اللحنى جدايى خود را از صفوف فدائيان

اعلام كرد.

به هر ترتيبى كه بود نواب از نامزدى منصرف شد و ديگر در عرصه‌ى سياسى حضور

 پررنگى نداشت تا اينكه در سال 1334، مسأله‌ى پيوستن ايران به پيمان نظامى بغداد

 با شركت عراق، تركيه، پاكستان و عضويت امريكا و انگليس پيش آمد. نواب از

 اين پيشامد احساس خطر كرد و اعلاميه‌اى در محكوميت پيوستن ايران به اين

 پيمان صادر نمود. اما تلاش‌هاى او به جايى نرسيد و لذا بر آن شد تا با ترور

 حسين علا نخست وزير وقت، مانع انجام اين كار شود.

مظفرعلى ذوالقدر، اهل خمسه‌ى زنجان كه در آبادان به فدائيان پيوسته بود،

براى ترور علا انتخاب شد. وى در 25 آبان همان سال، حسين علا را كه براى

شركت در مجلس ختم مصطفى كاشانى فرزند آيت‌الله كاشانى به مسجد شاه آمده بود

هدف تير سلاح خود قرار داد. علا زخمى سطحى برداشت و با سرباند پيچى شد

ه براى امضاى پيمان به عراق رفت. ذوالقدر دستگير شد و فدائيان اسلام تحت

 تعقيب قرار گرفتند.

اسدالله علم مبلغ سى هزار تومان جايزه براى دستگيرى نواب صفوى قرار داد.

 دورانى فرارسيده بود كه هيچ كس جرأت و توان يارى رساندن و پناه دادن به آنها را

 نداشت. در اين شرايط حساس تنها آيت‌الله طالقانى به آنها در منزلش پناه داد. پس از

لو رفتن منزل مذكور، مكانى ديگر رفتند و در همان‌جا دستگير شدند.

پس از بازداشت آنان و صدور حكم اعدام براى نواب صفوى و سه تن از يارانش،

بسيارى از علما و روحانيون تصور نمي‌كردند رژيم دست به چنين اقدامى بزند.

علي‌رغم حمايت‌هاى نيمه‌جانى كه از فدائيان شد، رژيم در سپيده دم 27 دى 1334،

 آنان را با چشمانى باز تيرباران كرد و بدين صورت به يك دهه مبارزه‌ى

 مسلحانه‌ى اسلام‌گرايان راديكال پايان داد.

پایان قسمت چهارم

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در سه شنبه نهم شهریور 1389 و ساعت 15:33 |

 

درجستجوی دعا .

قسمت سوم

م – ا- زائر

هدیه شب های قدر

رمضان ۱۴۳۱

 حزب توده

در سال 1320، پس از اشغال خاك ایران توسط متفقین، مسؤلین "انترناسیونال

كمونیستی شوروی"(كمینترن) مسئله­ی تأسیس یك حزب سیاسی را كه حامل اهداف

 و منافع اتحاد شوروی در فضای سیاسی نوین ایران باشد را در دستور كار خود قرار

 دادند. با اشغال ایران و در پی آن سقوط رضا شاه، فضای سیاسی مناسبی ایجاد شد و

 تعداد زیادی از زندانیان سیاسی آزاد شدند كه از آن جمله تعدادی از "گروه 53 نفره"

 بودند كه هسته اولیه­ی حزب توده را تشكیل دادند.

موسسین اولیه حزب توده عبارت بودند از: سلیمان محسن اسكندری (رئیس حزب)،

 عباس اسكندری، ایرج اسكندری، رضا رادمنش، عبدالصمد كامبخش، عبدالحسین نوشن،

 رضا روستا، اردشیر آوانسیان، نورالدین الموتی و....

این گروه چهار هدف موقت و اولیه­ی داشت:

1- آزادی باقی مانده 53 نفر

2- به رسمیت شناخته شدن حزب توده به عنوان سازمانی قانونی.

3- انتشار روزنامه، تهیه و تدوین برنامه‌ای برخلاف برنامه‌های غیرمذهبی پیشین و

 بدون برانگیختن مخالفت علما.

4- امكان جذب دموكرات‌ها، سوسیالیست‌ها، و كمونیست‌های كهنه كار و جوان

ماركسیست و حتی غیر ماركسیست‌های رادیكال را فراهم كنند.

 

مرامنامه حزب توده

حزب توده پس از تشكیل، نخستین شعار و مبارزه­ی حزب را، مقاومت همه­ی طبقات

 و قشرهای آزادی­خواه، در مقابل رجعت دیكتاتوری اعلام داشت و به این منظور

 دو نكته را هدب خویش قرار داد:

1- بدست آوردن آزادی‌هایی كه به موجب قانون اساسی برای ملت ایران شناخته

 شده است.

2- - جلوگیری از ارتجاع و استبداد با اتكاء به جمع توده ایران.

 

اصول اساسی مرامنامه حزب توده

1- حفظ استقلال و تمامیت ایران.

2- برقراری رژیم دموكراسی و تأمین حقوق فردی و اجتماعی از قبیل آزادی بیان، قلم،

 عقیده و اجتماعات.

3- تعدیل مالیات‌ها یا در نظر گرفتن منافع توده.

4- اصلاحات اساسی در امور فرهنگی، بهداری، آموزشی، اقتصادی و بازرگانی.

5- اصلاحات لازمه در طرز استفاده از زمین و بهبود بخشیدن به وضع زارعین،

دهقانان و توده زحمتكش.

6- ضبط اموال و دارایی پادشاه سابق(رضا شاه) به نفع ایران.

  همچنین حزب اعلام نمود كه مجموعه‌ای از چهار طبقه: كارگران، دهقانان،

 روشنفكران و پیشه‌وران است و سیاست داخلی حزب مبتنی بر دفاع از منافع ملی،

 قانون اساسی و دموكراسی است و از نظر خارجی مدافع سیاست ضد فاشیست و

 ضد استعماری می‌باشد.

 فعالیت حزب توده از سال 1320 تا 1357

فعالیت حزب توده در بین این سال‌ها فراز و نشیب‌های زیادی داشت، در مقاطعی

حزب قدرتمند، و در مقاطعی تا حد انحلال و فروپاشی پیش می‌رفت.

در مجلس چهاردهم، حزب توده توانست شركت كند و 8 نماینده به مجلس شورای ملی

 بفرستد. در "دولت قوام"، 3 وزیر او از حزب توده بودند.

در بهمن ماه 1327 به دنبال سوء قصد به جان  شاه، كه ضارب توده‌ای شناخته شد،

حكومت نظامی برقرار شد و اعضای حزب دستگیر شدند و حزب غیرقانونی اعلام گردید.

 در سال 1328 حزب با اعلام رسمی "ماركسیسم – لنینیسم" به عنوان مرام حزبی،

 رویه­ی خود را كاملا آشكار ساخت. به طور كلی حزب توده به هنگام اوج قدرتش در

 سال‌های قبل از كودتای 28 مرداد 1332 دارای صدها كادر كارآزموده و تشكیلاتی،

 روزنامه، هفته­نامه، و ماهنامه‌های متعددی را هدایت می‌كرد و كنترل اتحادیه­ی كارگری

 را بر عهده داشت و همین­طور طرفداران بسیاری در دانشگاهها و مدارس و بین

هنرمندان و نویسندگان و حتی نظامیان به دست آورد.

      اما پس از كودتای 28 مرداد 1332 حزب توده یكدفعه فروپاشید و قدرت

آن به شدت كاهش یافت و اعضای آن یا به زندان و یا به اعدام محكوم شدند. به نظر

 "یرواند آبرهامیان":

1- ضربات سخت نیروهای امنیتی رژیم علیه رهبران حزب.

2-تبلیغات رژیم علیه حزب.

3- دگرگونی‌های اجتماعی حاصل از نوسازی سریع.

4- تضعیف رهبری حزب و مرگ پیشكسوتان در این افول موثر بودند.

كم كم ضعف حزب توده باعث شد كه در میان روشنفكران و جریانات رادیكال محبوبیت

 خود را از دست بدهد و در بین سال‌های 34 و 35 باقیمانده­ی رهبری حزب مجبور

 به ترك وطن و اقامت اجباری در اروپای شرقی شدند و تنها گروه كوچكی در ایران

 باقی ماندند. فعالیت حزب توده در دهه 40 و 50 به طور عمده در كشورهای بلوك

شرق متمركز بود و در حد انتشار مجله، بیانیه و راه اندازی ایستگاه رادیویی در

 خارج از كشور و فعالیت برخی هسته‌های مقاومت بسیار كوچك زیرزمینی در داخل

 كشور محدود شد. حزب توده در طی این سال‌ها دو كنگره و 16 پلنوم(نوعی

گردهمایی با حضور همه اعضاء) برگزار كرد كه تمامی تصمیم­گیری‌های حزبی، اهداف،

خط مشی و فعالیت حزب در این گونه جلسات مورد بررسی و تصمیم­گیری قرار می‌گرفت

و به انجام می‌رسید.

 حزب توده بعد از انقلاب

با اوج­گیری انقلاب و فعالیت شدید نیروهای خط امام در آستانه­ی انقلاب اسلامی،

رهبران حزب توده در خارج از كشور شعار سرنگونی رژیم ضد ملی و ضد خلقی

 محمدرضا شاه را مطرح كردند. ولی در آستانه­ی انقلاب اسلامی بین اسكندری و

 كیانوری اختلاف نظر بود. آنها در ملاقاتی كه با شوروی‌ها داشتند نظرات خود را

مطرح كردند. اسكندری معتقد بود كه هنوز وقت سرنگون كردن رژیم نرسیده و اكنون

كافی است كه برای دموكراسی و آزادی مبارزه شود؛ ولی كیانوری معتقد بود باید از

 امام خمینی و جنبش مسلمانان انقلابی حمایت كرد. با پیشرفت انقلاب در ایران،

موضع­گیری جناح طرفدار روش كیانوری محكم­تر و روشن‌تر شد و بالاخره كیانوری

 به "دبیر اولی" حزب انتخاب شد.

با وقوع انقلاب اسلامی، حزب توده توانست برای نخستین بار بعد از سال 1332،

 به سازماندهی علنی بپردازد و اعضاء آن به ایران برگشتند. در بهمن 57،

پلنوم شانزدهم حزب در خارج كشور تشكیل شد بنابر اسناد این پلنوم، حزب پشتیبانی

 خود را از رهبری آیت الله خمینی اعلام و بر ارتباط نزدیك حزب توده و اتحاد شوروی

 تأكید كرد و تشكیل "جبهه متحد خلق" را برای مقابله با تهدیدهای امپریالیسم نسبت به

انقلاب پیشنهاد كرد و به تجدید سازمان خود در داخل ایران در دو بخش علنی و

 مخفی پرداخت.

در این مقطع، اعضای رهبری حزب توده عبارت بودند از: نورالدین كیانوری

 (دبیر اول)، حمید صفری(دبیر دوم)، منوچهر بهزادی، احسان طبری، ایرج اسكندری،

 دكتر حسین جودت، امیرعلی لاهرودی، و....

حزب توده در این مقطع برای بازسازی وجهه­ی پایگاه اجتماعی از دست رفته خود،

استراتژی دو گانه‌ای را در پیش گرفت: نخست، ‌تلاش فشرده‌ای به منظور جعل تاریخ

حزب آغاز شد و كتاب‌ها و مقاله‌هایی به منظور اعاده حیثیت از حزب در رخدادهای

 تاریخی مهمی چون كودتای 28 مرداد 1332، و همچنین سازش و مدارای حزب با

 رژیم شاه و مناسباتش با اتحاد شوروی منتشر شد. دوم، حزب برای جبران نداشتن

یك پایگاه توده‌ای، به جذب نیرو از سازمان‌های دیگر از طریق افشاء و یا بهره‌برداری

 از شكاف‌ها و انشعاب‌های آن متوسل شد.

 

فعالیت‌های حزب توده بعد از انقلاب

به طور كلی فعالیت حزب در نظام جمهوری اسلامی را می‌توان به چهار گروه تقسیم كرد:

1- دوره انتقال:

این دوره نخستین ماه­های پس از پیروزی انقلاب را در بر می‌گیرد كه طی آن رهبری

 حزب توده به داخل كشور منتقل شد. در این زمان، فعالیت گروهها و محفل‌های وابسته

 به حزب توده در داخل كشور(به ویژه در محیط‌های دانشگاهی تهران) تشدید شد.

مهمترین گروه­های توده‌ای در این مقطع كه به مسقط­الرأس و مركز تجمع سایر

گروه­ها و محفل‌ها و افراد بدل شدند عبارت بودند از 1- گروه نوید،2- گروه منشعب از

 سازمان چریك‌های فدائی خلق، 3- اتحاد دموكراتیك مردم ایران، 4- محفل زندانیان توده‌ای.

2- دوره تجدید سازمان:

این دوره به طور عمده سال 1358 را در برمی‌گیرد. در این زمان فعالیت تشكیلاتی

 رهبری حزب توده معطوف به جذب گروه­ها و محفل‌ها و افراد توده­ای و متشكل ساختن

 آنها در چارچوب سازمان‌های علنی و مخفی بود.

3- دوره تثبیت:

این دوره سال‌های 1359 و 1360 را در بر می‌گیرد كه اوج فعالیت حزب توده

محسوب می‌شود. در این دوره حزب توده حمایت كامل و در بعضی از موارد بی چون

 و چرای خود را از سیاست‌های جمهوری اسلامی و شخص امام خمینی و حتی

حزب جمهوری اسلامی را ابراز می‌داشت كه در میان مردم و برجستگان،

ضرب­المثل‌هایی را ایجاد كرده بود، از جمله واژه­ی "آیت­الله كیانوری" برای رهبری حزب.

در این دوره حزب توده با تبلیغات وسیع می‌كوشید تا خود را حامی استراتژیك

خط امام معرفی كند و با موضع‌گیری در مقابل "حزب دموكرات كردستان"،

"دولت لیبرالی مهندس بازرگان"، حمایت از "اشغال لانه جاسوسی"، مشاركت در

 دفاع مقدس، مقابله تبلیغاتی با "خط بنی صدر"، كمك برای جلوگیری از "كودتای نوژه"

 و حتی ارائه برخی اطلاعات به نهادهای انقلابی علیه ضد انقلاب راست و

چپ افراطی و "مائوئیسم" سعی می‌كرد تا جای پای خویش را در جامعه تحكیم بخشد.

حزب توده تلاش می‌كرد در ارگان­ها و نهادهای حكومتی و در احزاب و گروههای

 سیاسی چه اسلامی و چه لیبرال و سلطنت طلب و چپ گرا نفوذ كند، هدف حزب

 از این فعالیت‌های نفوذی، کسب اطلاعات از فعل و انفعالات و جناح­بندی­های

 درونی این گروهها، به دست آوردن اسناد داخلی آنها، القای نظریات خود در داخل

 این گروهها، تلاش برای رسمیت­دهی مواضع عقیدتی و سیاسی آنها در جهت

مورد نظر و مطلوب حزب و كسب اطلاعات برای شوروی بود. ولی در عین

 ارائه­ی برخی از این اطلاعات به مقامات جمهوری اسلامی (مانند كودتای نوژه)،

سعی می‌كرد تا حسن نیت و همكاری خود را با مقامات جمهوری اسلامی نشان بدهد

و از این طریق زمینه­ی نزدیك شدن به آنها را فراهم آورد.

استراتژی حزب توده در جانبداری جناح خاصی از اسلام­گرایان

(جناح رادیكال جمهوری اسلامی) بر پایه­ی "نظریه­ی­ راه رشد غیرسرمایه‌­داری" بود.

نظریه­پردازان حزب كمونیست اتحاد شوروی این نظریه­ی را ابداع كرده و مدعی بودند

كه در اندیشه­ی لنین ریشه دارد. به موجب این نظریه­ی، كشورهای در حال توسعه

 با رهبری انقلابی عناصر غیر كمونیست به شرط همكاری نزدیك با شوروی

 می­توانند سرمایه‌داری را دور بزنند و یا آن را بشدت محدود كنند و

 سرانجام به سوی "سوسیالیسم" گذرنمایند.

4- دوره فروپاشی:

این دوره سال‌های 1361 و 1362 را در بر می‌گیرد؛ در این زمان حزب توده

دستخوش مجموعه‌ای ار اختلافات و درگیری‌های درونی بود، كه به صورت یك

بحران آن را از درون می‌خورد و زمینه‌های فروپاشی و اضمحلال سریع آن را

 در تقابل با نظام جمهوری اسلامی فراهم می‌آورد؛ علل این اختلافات درونی:

1- تاثیرات ناشی از پیوندهای تابع و متبوع میان حزب توده با حزب كمونیست شوروی،

2- اختلاف نظرها و تحلیل‌های متضاد سیاسی و 3- تعارض جاه­طلبی‌ها و قدرت­جویی‌ها

 و دیگر انگیزه‌های ناسالم مادی و اخلاقی افراد با هم بود

بالاخره در این دوره بر اثر پیگیری نهادهای اطلاعاتی جمهوری اسلامی ایران،

اسرار توسعه­ی شبكه­ی مخفی و نظامی حزب توده وارتباط جاسوسی آن

با "ك. گ. ب. شوروی" كشف می‌شود و حزب آماج كنترل‌ها و هشدارهای

اطلاعاتی – عملیاتی قرار می‌گیرد. در تاریخ 17 بهمن 1361 اولین گروه از

 رهبران و كادرهای درجه اول حزب دستگیر می‌شوند و به جاسوسی و اشتباه

خود اعتراف می‌كنند  بالاخره در تاریخ 6/ 2 / 1362 سازمان‌های علنی و

 مخفی حزب توده فرو می‌ریزد و در پی آن با اطلاعیه­ی دادستانی كل انقلاب

اسلامی عمر 42 ساله حزب توده در ایران به پایان می‌رسد.

 پایان قسمت سوم

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در سه شنبه نهم شهریور 1389 و ساعت 12:23 |